به گزارش اصفهان زیبا؛ به تصویر حضرت آقا روی قاب تلویزیون خیره میشوم. اقتدار قدمهایشان توی فضای رژه دلنگرانیها را محو میکند.
زیرنویسی با مضمون «هر ایرانی؛ یک سرباز» به تندی رد میشود. به گوشه اتاق کشیده میشوم. عباس یک مشت استخوان زیر پتو خوابیده است.
صدای نفسهایش توی اتاق میپیچید. درست سیسال قبل یک ماه از ازدواجم گذشته بود. حکم جهاد برای پیروهای امام (ره) واجب شد.
عباس با لباس خاکی مقابلم نشست و گفت: «قول میدم وقتی جنگ تموم شد جبران کنم»
نمیخواستم قبول کنم. نو عروس بودم، میخواستم شیفتبهشیفت به خانهاش برگردد. مقابلم نشست. اشک مثل دو شیار صورتم را خیس کرده بود. با انگشت کشیدهاش چانهام را بالا آورد و گفت: «راضی باش!»
تکان ریزی به خودم دادم، پرز قالی را گرفتم. نوچنوچش بلند شد و گفت: «نه اینطوری نمیشه، باید خودت وسیلههامو جمع کنی!»
پاهایم مثل دو وزنه سنگین کف اتاق چسبیده بود. از جایم بلند شدم. ساک و وسایلش را توی ساک سبز ریختم و تحویلش دادم. ساک را روی شانهاش گذاشت و دستش را تکان داد.
از چارچوب در بیرون رفت. یک ماه بعد خبر بر گشتنش را دادند. دست کفی را آب کشیدم و تشت کفمالیشده وسط حیاط ماند. با یک تاکسی کرایهای خودم را به بیمارستان رساندم.
شماره اتاقش را پرسیدم. دو طبقه را توی دو ثانیه بالا رفتم. روی تختش جمع شده بود. سرش را توی دستهایش قایم کرده بود.
دستش را که گرفتم. پرخاش کرد و گفت: «خانم خجالت نمیکشید، دکتر و پرستار هم که نیستی.»
یک ماه بعد فهمیدم موج انفجار چیه! مثل همان موقعی که روزی سیبار سند ازدواج را نشانش میدادم.
کلافه است. مثل پرنده بال شکسته خودش را به در و دیوار میزند. میخواهد همپیمان امامش باشد. اطلاعیه ختم دعای توسل برای رهبر و مدافعین پدافند هوایی را به نیابت از او نشانش میدهم.
بعد از سیسال لبخند گوشه لبش مینشیند.



