به گزارش اصفهان زیبا؛ نشانهها گاهی آمدهاند تا چند قدم جلوتر را نشانمان بدهند؛ گاهی آمدهاند لحظاتی سخت را به باوری شیرین بدل کنند؛ نشانهها گاهی آمدهاند دلی را قوت دهند، و قلب مضطری را آرام کنند.
آن شب، میان نخلستان، شیشه نصفه عطرِ مجتبی نشانهای بود برای برادرش. شاید وقتی رفیقشان، جعبه عطر را به علی آقا میداد، نمیدانست این، فقط رساندن یک امانت نیست؛ نشانهای است که دارد توی دستهای او جا میدهد.
شب عملیات کربلای ۵ بود. نخلستانهای جنوب، بوی دعا میداد و خدا در رگهای زیارتخوانده میتپید. کربلای ۵، مجتبی را خوانده بود؛ وقتی علی آقا دست نوشته او را روی جعبه عطر میخواند: «از طرف برادرت مجتبی، مواظب خودت باش.»
مجتبی با عطر زدن مأنوس بود و علی آقا این را میدانست و چه نشانهای روشنتر از اینکه شیشه نصفهاش را برای برادر فرستاده بود. نشانه، با او حرف میزد. شفاف و بیلکنت! آنقدر که علی آقا در گعده آن شب، گفته بود که برادرم مجتبی از این عملیات برنمیگردد!
ما چقدر محتاج نشانهایم! اضطرارمان چقدر دنبال یک رد و علامت است که جایی آرام بگیرد. خودمان هم میدانیم که به تنهای قلبمان یارای غمهای بزرگ را ندارد. گو غم برادر، یا غم فرزند…
حامد که از دانشگاه امام حسین(ع)، فارغالتحصیل شد، علیآقا دیگر میدانست که هر روز از زندگی او، نشانهای است برای روز دیگر. دشمن خبیث بود و شقی؛ و حامد، لباس حماسه را سالها بود که به تن داشت.
حامد اما ظریفبین بود. از آنچه که در دلش میگذشت، به پدر و مادر نگفته بود. از عشقی که سالها مثل عصارهای، در شیشه وجودش جمع کرده بود و منتظر بود که وقت عطرافشانیاش شود.رفیقی بعدتر گفت که در آخرین سفر کربلایش اشاره کرده است که شاید این سفر، آخرین زیارت کربلایم باشد.
۲۵ خرداد، وقتی علی آقا به سراغ پیکر فرزندش میرفت، هنوز صدای ضربه پدافندها توی شهر میآمد. مشکی نپوشید. باورداشت شهید زنده است.
لباس مشکیاش را گذاشت برای چند روز بعد که علمهای محرم بلند میشود. وقتی روضه علیاکبر (ع) را بر منبرها میخوانند و حسین (ع) جوانان بنیهاشم را صدا میزند.حامد در میان آوار بود. آواری که تداعی از مظلومیت و حماسه داشت و یاد اربابی حقطلب را در یاد زنده میکرد. آن روز علی آقا، فقط برای آن تنِ بیسر اشک ریخت، وقتی بوی عطر، همهجا پیچیده بود…
پیچیده شمیمت همهجا ای تن بی سر /چون شیشه عطری که درش گم شده باشد



