شهید «مهرداد عزیزاللهی» 11 سال بیشتر نداشت که تصمیم گرفت به جبهه برود و دنباله رو برادران رزمندهاش باشد، درست همانگونه که خودش در مصاحبه با خبرنگار جبهه گفته بود، بنابراین در شناسنامهاش دست برد و راهی میدان جنگ شد. او پس از مدت کوتاهی که از ابتدای اعزامش به جبهه کردستان میگذشت تقاضای اعزام به جبهه جنوب را کرد و به خاطر شجاعت و اصراری که داشت عاقبت با اعزامش به جنوب کشور موافقت شد. زمانی که گامهای کوچک اما استوارش به خاک جنوب رسید، وارد گردان تخریب شد و با فراگیری آموزشهای لازم در زمانی اندک، توانست با وجود جثه ظریف و دقت نظرش به خنثی سازی بسیاری از مینها بپردازد.
«گل سرخ و سپیدم کی میایی؛ کی میایی!» این را از زبان مادری میشنوم که یک ماه پیش بعد از سی و پنج سال چشم انتظاری، تابوت فرزندش را با چند تکه استخوان به جامانده از پیکرش در خاک عراق برایش آوردند، اما او هنوز با صلابت میگوید؛ «حبیبِ من، زنده است و انشالله با زن و بچههایش برمیگردد!»
«گل سرخ و سپیدم کی میایی؛ کی میایی!» این را از زبان مادری میشنوم که یک ماه پیش بعد از سیوچهار سال چشمانتظاری، تابوت فرزندش را با چندتکه استخوان بهجامانده از پیکرش در خاک عراق برایش آوردند، اما او هنوز باصلابت میگوید؛ «حبیب من، زنده است و انشاءالله با زن و بچههایش برمیگردد!» چشمانتظاری نهفقط در تمام این سیوچهار سال بلکه حالا و با برگشت پیکر فرزندش، هنوز برای مادر حبیب تمام نشده و او تمام دقایق و ثانیهها را میشمرد تا پسرش را زنده در آغوش بگیرد.
جبهه دارخوین با وضعیت راهبردی خود، نقش حساس و تعیینکنندهای را از مهر 1359 تا مرداد 1367 در عملیاتهای گوناگون پدافندی، آفندی، شناساییرزمی و جنگ آب به عهده داشته است.
«جشنواره ملی فانوس» به روزهای پایانی خود نزدیک میشود؛ جشنوارهای که قرار است آبانماه به اصفهان بیاید و برگزیدگان آن در بخشهای هنرهای نمایشی، هنرهای تجسمی، فیلم و سریال، موسیقی و سرود، تولیدات رادیویی و بخش آزاد معرفی و تقدیر شوند.