در این روزها که موضوع انتخابات در ینگه دنیا بحث داغ رسانهها شده و خروجی تمام خبرگزاریها را به خود اختصاص داده است از روزنامه و تلویزیون گرفته تا توییتر و اینستا و هر صفحه نمایش اطلاعاتی که در این عصر ارتباطات، بیوقفه مخاطب را دوره کردهاند، آگهی کوتاهی در روزنامه اخگر که با عبارت «انتخاب نمایندگان» آغاز میشد، ناگهان توجهم را به خود جلب کرد:
همشهری حساسم
برای انتخاب نمایندگان انجمن بلدی باید قدری فکر کنی و کسانی را انتخاب نمایی که مصالح و منافع رنجبران و توده طبقه سیم (سوم) را بر منافع اعیان و توانگران ترجیح بدهند و در عین حال عاشق اصلاحات بلدی میباشند. هشیار باش و این فرصت مهم را از دست مده و الا پشیمان خواهی شد.» (اخگر، ش 366، 27 خرداد 1309 شمسی)
خانم صفوی سه مقاله جنجالی، هر سه با عنوان «مگر زن هم روزنامه میخواند» را در اخگر به چاپ رسانید. او از انتقاد به فضای فرهنگی اصفهان و نبود امکانات سوادآموزی برای زنان شروع کرد و با نتایجی که آموزش زنان، در جهت توانمندسازی ایشان، همچنین پیشرفت اوضاع جامعه و بهبود حال و روز مردان به همراه خواهد داشت، اهداف نوشتارش را مشخص کرد. سپس به میان جامعه واقعی آن زمان آمد و پیامدهای بیسوادی را که برای مخاطبش نمود عینی و ملموس داشت، بیپرده بیان کرد:« اگرچه اخلاق و رفتار مردم به نظرم عجیب آمده است، خصوصا شنیدن جمله مگر زن هم روزنامه میخواند، لیکن از موهومپرستی و عقاید مهمله مردم هم چندان بیاطلاع نیستم. قضیه معجزه آردچی و مراد دادن علیقاپو، بختگشایی منار ته برنجی و خوردن آب کثیف کاغذ گرخانه …»
به هنگام بررسی شمارههای نخست روزنامه اخگر، در سالهای اول و دوم چاپ آن (1307 و 1308 شمسی)، متوجه شدم که سرمقالههای صفحه اول این روزنامه، به قلم سردبیر آن باید باشد؛ چرا که عموما بدون ذکر نام نویسنده است و نویسنده در معرفی خود از ضمیر ما یا اداره ما و روزنامه ما استفاده میکند. اما در شماره 238 به تاریخ 28آبان 1308 خورشیدی، همراه با سرتیتری جنجالی، سرمقاله با ذکر نام نویسنده چاپ شده است. اتفاقی که به خودی خود کم سابقه بوده؛ چرا که در روند محتوایی روزنامه، نوشتن سرمقاله تقریبا در انحصار دستاندرکاران اصلی روزنامه بوده است. نمیدانم آیا خوانندگان آن زمان هم، به مانند من پس از آنکه چشمشان به تیتر مطلب افتاده، تند تند خطهای نخست مقاله را خواندهاند تا از موضوع سر در بیاورند؟! و شاید هم جمله اول کار خودش را کرده و آنها روزنامه را به هوایش خریده باشند: «جای بسی خوشوقتی است که برای اولین دفعه از طرف یکنفر خانم فاضله، مقالهای اساسی به دفتر اخگر رسیده و ما به درج آن مبادرت مینماییم.»
روزنامه اخگر در آبانماه 1308 شمسی در شش مقاله به همپیوسته، به موضوع معلمان و معارف میپردازد. درحالیکه (ناظم و مدیری که «واضح» را «واظح» و «تهدید» را «تحدید» مینویسند)، بدون اینکه نامی از ایشان برده شود به دو شخصیت اثرگذار در این سلسله مقالات تبدیل شدهاند که اگر در هر شش مقاله حضور نداشته باشند، در چهارتا حضور پررنگ دارند و نویسنده از این دو شخصیت بهعنوان دریچهای برای ورود به نقد تخصص و آموزش معلمان، همچنین اوضاع معیشت آنان استفاده میکند.
«مدیر یکی از مدارس دولتی در مراسلهای به اداره ما مینویسد، «تهدید» به معنای ترساندن را «تحدید» به معنای حد قراردادن انشا میکند و از همه مضحکتر انشای خیلی بد اوست که یکی از عبارات مراسلهاش چنین است: اما راجع به بی قولی بنده، زیارت این کلمه در نهاد من تشعشع (!) غریبی نمود. ناظم یکی از مدارس اصفهان هم در مراسلهای که به عنوان یکی از دوستان خود ارسال داشته است «واضح» را «واظح» و «ارائه» را «اراء» مینویسد!»
گشتوگذار در دل تاریخ همیشه جذاب بوده است. اگرچه در این سیر، رنجهای بشری برای بقا که بر اجداد و نیاکان ما رفته هویدا میشود، اما گویی همین عبور از آن رنجها و درک میراثی از رفاه که برای ما بهجامانده است، حسی از لذت به ارمغان میآورد. مثال امروزی پیش چشممان، شیوع بیماری کرونا و اعلام وضعیت قرمز در سراسر کشور است که نمونه مشابهش دقیقا صدسال پیش، بین سالهای 1296 تا 1300 هجری شمسی، در ایران رخ داده است. دوران قحطی وحشتناک به دلیل احتکار انبارهای غله توسط احمدشاه و تجار محتکر ایرانی و سپس فروش ظالمانه غلات ایرانیان به ارتش بریتانیا که شوربختانه با همهگیری ویروس کشنده آنفولانزای اسپانیایی که لابد آنهم سوغات سربازان انگلیسی بوده همراه میشود و کشتار عظیمی به بار میآورد. امروز ما فرزندان این زمان، اگرچه در اتمسفر تراژیک ویروس ناشناخته کووید 19 نفس میکشیم، ولی با مرور تاریخ و نگاه به آن از ورای تجربه صدساله تلاشهای بشری، نفس راحتی میکشیم و چشمانداز روشنی برایمان ترسیم میشود.