«امل» یعنی امید؛ امیدی که در دل شخصیت داستان ما جوانه میزند و او را با چالشهایی مواجه میکند. امل دختری اصالتاً فلسطینی است که در استرالیا زندگی میکند.
فضای مجازی و در رأس آن اینستاگرام بخش جداییناپذیر از زندگی تعداد زیادی از افراد جامعه شدهاست. متأسفانه و یا خوشبختانه میتوان گفت اینستاگرام بهعنوان یکی از محبوبترین پلتفرمهای رسانه اجتماعی، تأثیرات عمیقی بر جنبههای مختلف زندگی افراد گذاشته است.
تصمیم شهروندان برای مهاجرت به خارج و زندگی در کشوری دیگر، جزو تصمیماتی است که هر عضوی از یک جامعه اختیار دارد برای خود اتخاذ کند و بنابراین امری شخصی است که محل ایراد و اعتراض سایرین یا دخالت دولت نیست
نیازی نیست که حتما معلم نوجوانها باشیم تا از علاقه این بچهها به فرهنگ کرهای سردربیاوریم؛ حالا نزدیک به دودهه از ظهور «موج کرهای» (Korean Wave) یا «هالیو» (Hallyu) در ایران میگذرد و همه میدانند که این موج چه توفانی به پا کرده است! موجی که شاید بتوان گفت با سریال «جواهری در قصر» آغاز شد و با «افسانه جومونگ» به مرحله تازهای رسید.
در عرف عموم، انگشترهای با نگین عقیق زرد به انگشتر شرفالشمس معروف هستند. در پشت نگین زرد این انگشترها، معمولا طلسم و اشکالی رمزی حکاکی میشود که بعضی از مردم معتقدند آنها را از حوادث و بلاها دور میکند و پیروزی و موفقیت را برایشان به همراه میآورد.
مهمترین اتفاقی که پس از تعطیلات عید امسال در فضای سیاسی کشور رخ داد، عزل معاون پارلمانی رئیسجمهور از سمت خود به علت سفر پرهزینه خارج از کشورش بود. به نظر میرسد مهمترین نکتهای که در این رخداد قابلتوجه است، عزل معاون توسط خود رئیسجمهور است. سابقا روال بر این بود که در صورت چنین رخدادهایی که مصلحت بوده فرد از سمت خود کنار رود، او را قانع یا مجبور به استعفا میکردند و حتی قبل از نامه رئیسجمهور نیز، انتظار میرفت معاون پارلمانی ایشان خود استعفا دهد.
تیرماه سال 87 بود که یکی از تشکلهای سیاسی اصفهان با حضور مشاور ارشد تحقیق و توسعه وزیر نیرو جلسهپرسش و پاسخ ترتیب داد.
در چند روز گذشته اتفاقهای تلخی بین دو استان همجوار فلات مرکزی ایران، یعنی یزد و اصفهان رخ داد که پرده از بسیاری سوءمدیریتها و سوءبرداشتهای پنهان برداشت. داستان از این قرار بود که کشاورزان اصفهانی که از بیتوجهیها به مطالبههایشان در تأمین حقابه برای کشت زمستانه و بهاره ناراحت بودند، در نقاط مختلف شهر و شهرستان اصفهان گلایههایشان را بهصورت راهپیمایی یا از طریق فضای مجازی بیان کردند.
جنگ تمام شده بود. اما پدر هنوز در آبادان بود و ما در شهرکی نزدیک ماهشهر زندگی میکردیم. یادم میآید ماه رمضان بود، من و خواهرم هم دوست داشتیم مثل بزرگترها روزه بگیریم.
این یک «دانشآموزنویسی» است، نه «مدیرنویسی». همیشه از دِل گپوگفت با دانشآموزی، روایتی جوانه میزند و میشود «مدیرنویسی». اینبار قلم خود دانشآموز جوانه زده، خودش آبیاریاش کرده و به ثمر نشسته است؛ میوهاش را منِ مدیر هم چشیدهام. بگذریم از مقدمه.
عکسهای دستهجمعی معرکهاند. این را وقتی روابط عمومی آموزشوپرورش بودم و همه خدمتگزارهای مدارس را توی یک قاب جا دادم، کشف کردم …
به مغازه نانوایی میرسم و چشمم به صف زن و مرد میخورد. هنوز بوی نان تازه در سرم است …