اصفهان 1440
سپری برای تمدن
12:18 - چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405

سپری برای تمدن

پسرم گوشه سالن روی کاناپه نشسته است و دارد با صفحه دیجیتالش کار می‌کند. نزدیکش می‌نشینم. ظرف دم‌نوشش را کنارش می‌گذارم و می‌پرسم: «چه خبر؟ کارا خوب پیش می‌ره؟» سرش را از روی صفحه دیجیتال بلند می‌کند، دستی توی موهای جوگندمی‌اش فرومی‌برد و نفسش را پرصدا بیرون می‌دهد. می‌دانم خسته است؛ اما دوست دارم بدانم برنامه دعوتش از پانزده کشور به کجا رسیده؟

صنعت سبز اصفهان
11:33 - شنبه 15 شهریور 1404
داستان تخیلی از کارخانه‌های سبز که می‌توانند به حقیقت بپیوندند!

صنعت سبز اصفهان

کنار تخت پدرم ایستاده‌ام و دارم به رد عمیق چروک‌های صورتش نگاه می‌کنم. دلم می‌خواهد دستش را توی دستم بگیرم؛ اما نگرانم از خواب بیدار شود‌. به چهره‌اش نگاه می‌کنم. پدرم خیلی زود پیر شده، گرد نقره‌ای‌رنگ پیری روی موهایش نشسته و چشم‌هایش برق همیشگی را ندارد. دیگر زمان استراحتش بود که بیماری این اجازه را نداد.

شهرک‌ صنعتی خانواده!
11:03 - شنبه 15 شهریور 1404
داستان تخیلی از کارخانه‌های سبز که می‌توانند به حقیقت بپیوندند!

شهرک‌ صنعتی خانواده!

هشت روز است که داروهای اعصابم را قطع کرده‌ام. آرامش به خانه‌مان برگشته است. صبح‌ها قبل از آنکه شهاب بیدار شود، میز صبحانه را می‌چینم و موقع رفتن بدرقه‌اش می‌کنم. زندگی در شهرک استرس‌هایم را کمتر کرده است.

جان‌دار
16:34 - دوشنبه 12 خرداد 1404
یک داستان کوتاه

جان‌دار

اسم من «زاجر» است. بر وزن «راجر» که گویا روزگاری برای مردمان این دیار اسم باکلاسی محسوب می‌شده. حالا دیگر اما نه. نه! انگار وزنش درست درنمی‌آید. هنوز درمورد کلمات، ناشی هستم. بگذار یک کلمه دیگر پیدا کنم. من عاشق کلمات هستم. کلمات در دنیای اینجا، می‌توانند به اندازه شهاب‌های نورانی ما قدرتمند باشند و حتی شیاطین را برگردانند.

اینجا تاریخ نفس می‌کشد
02:14 - چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404

اینجا تاریخ نفس می‌کشد

اصفهان زیبا بهشت گردشگران، چه ایرانی و چه خارجی است. گردشگرانی که به شهرمان سفر می‌کنند، بخشی از روحشان را با زیبایی‌های این شهر آکنده کرده و خاطرات خوشی را در توشه سفرشان با خود می‌برند.اما زیبایی‌های ذاتی اصفهان برای این خاطره‌سازی به‌تنهایی کافی نیست.

تیم مادریار
12:05 - یکشنبه 12 اسفند 1403

تیم مادریار

یازدهم اسفند است و روز مادریاری. اکبرآقا راه‌پله‌ها را تمیز می‌کند.

زمین سفت زیر پا
11:54 - یکشنبه 12 اسفند 1403

زمین سفت زیر پا

یک فولدر روی هارد اکسترنال دارم به اسم «مشق بچه‌ها». نزدیک به پانزده سال این پوشه لابه‌لای بقیه فایل‌ها و داده‌های قدیمی خاک می‌خورد؛ تا اینکه چند روز پیش از سر اتفاق، دوباره رفتم سراغش.

ماما مهسا
10:46 - شنبه 27 بهمن 1403
قصه‌ای خیالی از روزهای خوش بارداری

ماما مهسا

در آسانسور را هل دادم و از در کاملا باز وارد سالن انتظار شدم. به‌گمانم برق رفته بود و چشم‌هایم که هنوز به تاریکی عادت نکرده بود، همه چیز را تیره و مبهم می‌دید.

مادر پاره وقت!
10:17 - دوشنبه 15 بهمن 1403
خیالی از مادران شاغل در سال ۱۴۲۰!

مادر پاره وقت!

خاله‌‌ام راوی داستان‌های کودکی‌ام است. البته نه آنکه تعریف کند بچگی‌ام چطور گذشته؛ خاله از لحظه‌لحظه قد کشیدنم عکس دارد.

در اصفهان می‌مانم
11:31 - یکشنبه 23 دی 1403

در اصفهان می‌مانم

چراغ‌راهنمایی عبور دوچرخه‌ها سبز شد. با اسکوتر برقی‌اش از چهارراه رد شد و رسید به گذر حافظ.

اتاق گفت‌وگو
11:20 - یکشنبه 23 دی 1403
شهری برای گفت‌وگو شهری برای زندگی

اتاق گفت‌وگو

چترم را می‌بندم و سرم را رو به آسمان می‌گیرم. دهانم را باز می‌کنم. چند دانه برف روی زبانم می‌افتد، خنک می‌شوم و می‌خندم. لحظه‌ای رد نشده که یک دانه هم ناغافل خودش را می‌کوبد توی عدسی چشمم. چشمم می‌سوزد.

رد هیچ‌چیز!
12:34 - شنبه 8 دی 1403

رد هیچ‌چیز!

مرضیه در را باز می‌کند و می‌نشیند توی ماشین؛ آرام و شل. بدون اینکه نگاهم کند، سلام می‌کند. «میم» سلامش را درست ادا نمی‌کند.