پسرم گوشه سالن روی کاناپه نشسته است و دارد با صفحه دیجیتالش کار میکند. نزدیکش مینشینم. ظرف دمنوشش را کنارش میگذارم و میپرسم: «چه خبر؟ کارا خوب پیش میره؟» سرش را از روی صفحه دیجیتال بلند میکند، دستی توی موهای جوگندمیاش فرومیبرد و نفسش را پرصدا بیرون میدهد. میدانم خسته است؛ اما دوست دارم بدانم برنامه دعوتش از پانزده کشور به کجا رسیده؟
کنار تخت پدرم ایستادهام و دارم به رد عمیق چروکهای صورتش نگاه میکنم. دلم میخواهد دستش را توی دستم بگیرم؛ اما نگرانم از خواب بیدار شود. به چهرهاش نگاه میکنم. پدرم خیلی زود پیر شده، گرد نقرهایرنگ پیری روی موهایش نشسته و چشمهایش برق همیشگی را ندارد. دیگر زمان استراحتش بود که بیماری این اجازه را نداد.
هشت روز است که داروهای اعصابم را قطع کردهام. آرامش به خانهمان برگشته است. صبحها قبل از آنکه شهاب بیدار شود، میز صبحانه را میچینم و موقع رفتن بدرقهاش میکنم. زندگی در شهرک استرسهایم را کمتر کرده است.
توی تمام روزهای هفته چهارشنبهها را گذاشتهام برای رفتن به «سرزمین مادری». این هفته لیلا، دخترخالهام را هم دعوت کردم تا با هم یک روزِ مادرانه را تجربه کنیم.
امروز از وقتی رسیدم خانه، بابا گیر داده بود که باید بعدازظهر همراهش به جشن بروم. هرچه بهانه آوردم قبول نکرد. خسته بودم.
همیشه برایم سؤال بود که عمرم به امروز میرسد یا نه؟ میتوانم بعد از آنهمه سختی و رنج، تولد بیستسالگی پسرم را در شهری که دوستش میدارم بگیرم یا نه؟
مادربزرگم گفته بود هر وقت دلت از همهجا گرفت و فکر کردی دنیا به آخر رسیده، برو میدان نقشجهان پیش درشکهها و به درشکهچی بگو من میخواهم با اسب سپید آرزوها پرواز کنم.
تهمانده آفتاب روی حجرههای طبقه بالای نقشجهان افتاده. ابرهای تازه تزریقشده توی آسمان لول میزنند.