جنگ که شروع شد، مردم ما آمادگی مواجهه با آن اتفاق تلخ را نداشتند.
پَر چادرش را سفت میگیرد و میگوید: «20 سال گذشت؛ با همه سختیهایی که به خاطر پسرش توان صحبت کردن از آن را ندارد؛ بهویژه از دهسالگی که همسرش سکته کرده و او را با یک فرزند معلول تنها گذاشته است.»
تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیستوچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ میپذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکیدو خیابان بالاتر از محل کارم.
یک ماه مانده به عید از آسایشگاه تماس گرفتند و به خواهر مهتاب گفتند خواهرشان نیاز به درمان دارد. ریههای مهتاب چهلوششساله، معلول جسمی و حرکتی عفونت کرده بود. این اولینبار نبود؛ در تمام دهسالی که مهتاب در آسایشگاه خیریهای زیر نظر بهزیستی زندگی میکند، بارها ریههایش عفونت کرده و برای درمان به مرخصی رفته […]