به گزارش اصفهان زیبا؛ تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیستوچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ میپذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکیدو خیابان بالاتر از محل کارم. به چهاردیواری بسیار بزرگ با دری آهنی و قدی بلند؛ البته با درختانی بلندتر و رنگوروپریده از دلبریهای پاییز. هم خانه است و هم نیست. هم محل آسایش هست و هم… حیاط دارد و حیاطخلوت هم.
بند لباسی لبخند میزند و نشسته است بین دو درخت موزِ بیموز. یکیدو تا لباس مردانه هم افتاده روی تنِ بند که سرگردان باد است. گیرهها کمی دهان بازکرده و گوشهای از لباسها را بلعیدهاند تا از آنها محافظت کنند؛ یکجور مهربانی نوبرانه. چهاردیواری، اتاق دارد و تخت و تلفن عمومی هم با قدوقوارهای نهچندان بلند. صدای اذان که بلند شد، آدمها ردیف شدند. نماز که تمام شد، حاجآقا نشست. حرف زد، دعا خواند، توسل پیدا کرد، اشک ریخت. روضه را که شـروع کرد، اشک ما هم سرازیر شد.
به شکلوشمایل آدمهای اینجا که نگاه میکنم، به گمانم تقویم این چهاردیواری در یکی از روزهای دهه شصت مانده است. ماهش مهم نیست؛ البته روزش هم، جایی بعد عملیات خیبر، والفجر، فتحالمبین، کربلای۴ و ۵. ماجرا از این قرار بود که صبح، یکی از بچهها کم شد. زد توی صف و زودتر از بقیه رفت. از صبح همان روزی که سرفهها خزیدند در جانش، طاقتش تمام شد. چند روزی رفت بیمارستان میلاد و از همانجا هم رفت پیش خدا.
میزِ بزرگ وسط سالن نشسته بود توی پرچم. صندلیهای سفید که چیده شد، آدمها سرازیر شدند توی صندلیها. صدای «لا اله الا الله» که پهن شد توی سالن، آدمها خودِ ترکبرداشتهشان را از توی صندلیها کشیدند بیرون. حاجآقا روضهاش را تمام کرد. کفشها نشست به تن پاها و ویلچرها به راه افتادند. چشمها مچاله شدند و چالههای صورت غرق در اشک چشم. رفیقشان آمده بود؛ آنهم بعد از چند روز غیبت. رفته بود که از دست سرفهها خلاص شود و برگردد. رفته بود به نفس نیمهجانش، جانی ببخشد و برگردد. رفته بود خوب شود و برگردد؛ خوب هم شد و برگشت. زمانی که رفت، جانباز 70درصد بود و عبدالحسین جاوری و زمانی که برگشت، شده بود شهید عبدالحسین جاوری.
رفقایش پیچک شدند و پیچیدند دور تابوت سه رنگش. یکی با یک پا و یکی بدون پا، یکی با عصا و یکی شد عصای دیگری، یکی با کمک ویلچر و یکی روی تخت درازکش و یکی هم با چشمهایی که سالها پیش جا گذاشته بود توی خاکریز؛ بستۀ بسته. یکی مچاله شده بود در خودش و یکی خیس اشک. یکی سر گذاشته بود روی تابوت و یکی دست روی سر. یکی با چشمهایی که گریه میکرد و یکی اشک نداشت، یکی غم ماسیده بود کنج چهرهاش و یکی یخکرده بود با دیدن تابوت رفیقش. رمقِ رفقایش نخنما شده بود و دیدشان تار از حریر اشک. کنار هم نشسته بودند و به هم نگاه میکردند. همْها حرف میشد و غمها از چهرههایشان شره میکرد.
عبدالحسین را آماده کردند برای نماز، رفت جلوی جلو، نمازش را خواندند. یکی روی تخت و چند نفر نشسته توی ویلچر و خیلیها هم ایستاده با عصا و بدون عصا. تکبیر اول شهادتین بود و بعدش صلوات و حال بد رفقایش. بعد از آن طلب مغفرت برای مؤمنان و آمرزش برای عبدالحسین و رسوب حرفهای نزده رفقایش که سرریز میشد از چشمها و سلامی میشد به روزهای پیش رو بدونِ رفیق. با تکبیر آخر، نماز تمام شد و از آنجا بود که دلتنگی جوانه زد توی چهاردیواری و خزید توی اتاقی که دیگر عبدالحسین را نداشت. خداحافظیها شد بوسه و نشست به تن پرچمی که مادرانه، پسرش را در آغوش کشیده بود.
اگر سرفهها بیخیال میشدند، اگر عبدالحسین از بیمارستان قبراق برمیگشت، اگر شش روز بعد از شب یلدا را هم میدید، میشد سروی ۶۱ساله. شهرضا به دنیا آمد، پنجم خرداد بود و شلمچه و عملیات کربلای۵ که شد جانباز قطعنخاع. سیوچند سال در آسایشگاه زندگی کرد روی یک تخت؛ درست از وقتی که عصاره جانش جمع شد توی گردنش. در بیمارستان شد شهید و چشمبهراهی خاک زادگاهش تمام. از عملیات والفجر۸ بود که سرفهها دستبهیقه شدند با عبدالحسین؛ حمله شیمیایی کار خودش را کرد. مایع بود یا گاز؟! تاولزا بود یا…؟! چه تفاوتی داشت؛ هرچه بود، سرو آن روزها را خسته نکرد و برگشت به جبهه. اگر نخاع یاری میکرد بازهم برمیگشت.
وقت وداع بود و حرفهای آخر. یکی از بچهها میگفت: کربلا که بودند گفته بود زیارت حضرت زهرا(س) را بخوان؛ اما طوری بخوان که حالاحالاها تمام نشود. چند روز پیش هم توی حرفهایش به یکی از دوستانش گفته بود، ابد در پیش داریم. حرفها شده بود روضه. مردها کمی جلوتر و زنها کمی عقبتر دل داده بودند به واژهها و اشکهای بازیگوششان را رها کرده بودند به امان خدا. استاندار توی همه سرشلوغیهایش جایی بازکرده بود برای حضور. وقتی آمد عرض ادب کرد بر سر تابوت عبدالحسین. با صدای مداح به سینه زد، گریه هم کرد. با چندنفری حالواحوال کرد، تسلیت گفت و رفت.
وقت رفتن رسید. عبدالحسین توی تابوتی که توی گلهای سفید نشسته بود، روی دستها بلند شد؛ خداحافظی آخر با آسایشگاهی که سیوچند سال میهمانش بود. عبدالحسین رفت؛ مثل قاصدکی توی باد پاییز، رها و خوشحال. یکیدو بار تابوتش را گذاشتند روی زمین، برگها دورش حلقه زدند، آسمان صاف بود و آبی. حالا دیگر رسیده بود کنار آمبولانس. سوار آمبولانس شد. خوب آدمی بود، خیلی خوب. این حرفها چند بار گفته شد؛ آنهم با صدای بلند. دوستانش دوباره حلقه زدند دورش. سوار آمبولانس شد. چند بار درِ آمبولانس باز و بسته شد؛ آنهم از دست دلتنگیهایی که خیلی زود یقه هماتاقیهایش را گرفته بود. غم زانو زده بود توی خمِ چهرهها. درِ آمبولانس برای بار آخر باز شد برای رفیق صمیمیاش؛ اما خیلی زود بسته شد. آمبولانس رفت و عبدالحسین را برای همیشه بُرد.




