جوانان و هنرجویان پرشمار امروز، در پیشکسوتان، الگوهایی زنده از پشتکار، اصالت و خلاقیت میبینند.
خودم را به ایستگاه اتوبوس میرسانم. مأمور توی ایستگاه میگوید: خانم کارت نزن. خانمهای دیگر هم میگویند: نزن، نزن!
داشتم فکر میکردم درباره چه موضوعی بنویسم که به یک مناسبت جالب بر خوردم. بیستوششم آذرماه روز حملونقل و رانندگان بود.
فرزانهسادات ملکی، بانوی اصفهانی، با هنر دستهایش قصه میگوید؛ قصهای از مادرانی که شانههایشان ستون عشق است و نگاهشان بذر ایمان.
با آن جثه کوچک و موهای لَخت و چهره سبزه وارد حیاط خانه میشود و میگوید: «پَ هنوز نرفتین! مگه نشنیدین گفتن مردم باید شهر رو تخلیه تا یه وقت خدای نکرده اسیر نشن؟» مادر با چشمغرهای میگوید: «منتظر تو بودیم! آماده شو تا بریم!»
«مدارس در تمام مقاطع تعطیل شدند»؛ این پیامی است که در سالهای اخیر در ماههای آذر و دی بارها با آن مواجه شدهایم؛ مدارسی که در گذشته با کمتر از نیم متر برف هم تعطیل نمیشدند، حالا با هر تغییر دمایی تعطیل میشوند.
بعدِ سلامِ نماز مغرب، دراز کشیدم توی تاریکی نمازخانه مدرسه.
یلدا از جشنهای کهن ایرانی است و اصلا واژه جشن از «یَسن» گرفته شده که اشاره به مناسک دینی و آیینی دارد. یلدا تولد خورشید است؛ اما سؤال اینجاست که چرا خورشیدِ پرحرارت باید در میانه فصول سرد سال متولد شود و تولد نور با تاریکترین و طولانیترین شب سال چه نسبتی دارد؟
در این ستون قرار است اندیشه و آرمان انسان ایرانی مسلمان را در آیینه شاهنامه بازخوانی کنیم.
«پهلوانان نمیمیرند»، «سربداران»، «عیاران» و امثالهم مجموعههای تلویزیونی تاریخی و جذابی بودند که سالها قبل از رسانه ملی پخش شدند. آن سالها مردمان اما بیشتر پای این سریالها مینشستند و لذت میبردند.
روزنامه اصفهان زیبا هُلم داد سمت مدیرنویسیِ جدی. از دهیازده شهریور که شوخیشوخی شنیدم که رو به من گفتند: «مدیر مدرسه محبی میشی؟» و با پوزخند جوابشان را دادم که «نه بابا! چهخبره… زوده هنوز»، شروع کردم به نوشتن همین حرفها. درواقع روزانهنویسی میکردم.
قرآن خدا غلط میشد همین یک شب خودش محمدحسین را میخواباند؟ خیر سرم استراحت مطلق بودم. فیلم از جدول فرایندی روی تخته خلاص میشود. گوشی را میگذارم.