به گزارش اصفهان زیبا؛ «من دختری ۲۱ ساله بودم؛ کمی دلخور بودم که از المپیک برگشتم، بلافاصله در مسابقات آسیایی مدال گرفتم و آن طوری که باید و شاید از من تقدیر نشد و فقط با لجبازی احساس کردم که اگر من بروم آن طرف چقدر عالی میشود و چقدر زندگی خوبی میتوانم داشته باشم؛ مخصوصا در رشته ورزشیام، ولی متاسفانه اینطور نبود! خانوادهام از همان ابتدا با این تصمیم مخالفت کردند و حتی اکنون نیز معتقدند سه تا چهار سال از بهترین سالهای زندگی من و خانواده از دست رفته است. در حالی که در ایران نفر اول تیم ملی بودم، اسپانسر داشتم و حتی شرایط فدراسیون هم رو به بهبود بود، اما این تصمیم باعث شد فرصتهای حرفهای مهمی را از دست بدهم. پناهندگی من صرفا ورزشی بود.»
اینها صحبتهای یکی از ورزشکاران تازهبازگشته از مهاجرت به یکی از کشورهای خارجی است که در چند روز گذشته در رسانهها به انحای مختلف دیده و بازتاب داده شده است. عاطفه احمدی، ورزشکاری که زمانی با پرچمداری کاروان ایران در المپیک زمستانی ۲۰۲۲ پکن و عنوان «دختر برفی» شناخته میشد، سال ۱۴۰۱ با تصمیمی ناگهانی جامعه ورزش را شوکه کرد. او در ۲۱ سالگی و در اوج دوران حرفهای، به امید وعدههای رنگارنگ، راهی آلمان و پناهنده شد؛ اما حالا، در آذر ۱۴۰۴ ورق این ماجرا برگشت.
بیشتر رسانهها از وجه پشیمانی از مهاجرت و پناهندگی و روبرو شدن این ورزشکار با واقعیتها و پشتپردههای وعدههای دروغین و رنگارنگ کشورهای خارجی به مهاجران ایرانی به این موضوع پرداختهاند که البته در جای خود درست است. بعد از اتفاقات سال 1401 و فتنه «زن، زندگی، آزادی» این دست مهاجرتها از ایران آن هم با ژست سیاسی، در بین بسیاری از هنرمندان و ورزشکاران اتفاق افتاد. اما اکنون هرکدام که واقعیت مهاجرت را تجربه کردهاند، به نوعی از کرده خود پشیمانند.
اما در این نوشته هدف پرداختن به بعد دیگری از ماجراست. بگذارید با این مقدمه شروع کنم که هیچکس، حتی بدبینترین و منتقدترین افراد به جمهوری اسلامی، در اینکه این کشور در ابعاد سیاست داخلی و خارجی کشوری مستقل است که خود انتخاب میکند و تصمیم میگیرد، به خصوص بعد از جنگ 12 روزه، تردیدی به خود راه نمیدهد.
اما این استقلال هم لوازمی دارد هم هزینههایی. هزینههای آن، که سالهاست دارد به ایران وارد میشود. از تحریم و ترور گرفته تا جنگ که یک نمونه آن هشت سال طول کشید و نمونه دیگر و اخیر آن 12 روز بیشتر دوام نیاورد و البته هنوز هم این فشارها به اشکال مختلف ادامه دارد.
اما این استقلالطلبی لوازمی هم دارد. مهمترین لازمه آن ایجاد حس تعلق در کشور است. حس تعلق به خاک و به کشور، چیزی نیست که به یکباره در انسان و یک شهروند ایجاد شود یا از بین برود؛ بلکه چیزی است که در لایههای زیرین زیست فرهنگی و بومی مردم یک سرزمین به صورت ناخودآگاه قرار دارد و کافی است یک اتفاق فوری، ناگهانی و در تقابل با این حس رخ دهد، تا از لایههای زیرین ناخودآگاه به لایههای رویی آگاهی برسد.
اما باید در نظر داشت فقط در لحظات بحران و اتفاقات ناگهانی نیست که ما به این حس نیاز داریم. حس تعلق به کشور چیزی است که باید در همه امور شخصی و عمومی با ما همراه باشد. نتیجه حضور همیشگی این حس در خودآگاه ما، در نظر داشتن پیامدها و احتمالات مختلف در زمان تصمیمگیریهای امور شخصی است. بخشی از حضور همیشگی این حس در خودآگاه جمعی، به خود ما بستگی دارد؛ این که کارها را با چه هدفی انجام میدهیم. اما بخشی هم مربوط اثراتی است که از فضایی میگیریم که در آن زیست میکنیم؛ مخصوصا از طرف نقاطی که وظیفه سیاستگذاری و سکانداری امور عمومی کشور را برعهده دارند.
توضیح مطلب اینکه به ناگزیر هر کشوری با حکومتی که در آن بر سرکار است سنجیده میشود و بخش مهمی از احوالات مردم آن نیز بر اساس تاثیر مثبت یا منفی که از حکمرانان میگیرند، شناخته میشود. بر همین اساس، نوع مواجهه حکمرانان با مردم، نحوه خودآگاهی مردم از حس تعلق به کشور را شکل میدهد. در مورد عاطفه احمدی و احتمالا سایر کسانی که بدون غرض و جهتگیری سیاسی خاصی مهاجرت کردند این نوع اثرگذاری و مواجهه مشهود بوده است. او پس از اینکه از المپیک و مسابقات آسیایی بازگشته، مورد توجه قرار نگرفت و به قول خودش «آن طوری که باید و شاید از من تقدیر نشد». همین اتفاق ساده و پیشپا افتاده، اگر رخ نمیداد، شاید میتوانست جلوی مهاجرت این ورزشکار نخبه را بگیرد.
منهای کسانی که باوجود وضعیت مالی بسیار خوبی که داشتند و فرش قرمزهایی که زیر پای آنها در ایران پهن شد به خارج از کشور مهاجرت کرده و پناهنده شدند، میتوان گفت عدم توجه علتی است که بخشی از دلخوری نخبگان مهاجر را فراهم کرده است. شاهد این مدعا موج بازگشت این مهاجران به کشور است؛ این هم در حالی که کشور در دوران پساجنگ قرار دارد و هیچ کس هم احتمال جنگ بعدی را رد نمیکند، علاوه بر اینکه شرایط اقتصادی کشور نیز نسبت به سال قبل در وضعیت بدتری قرار دارد. اما سرخوردگی ناشی از عدم توجه و بیمعنایی مضاعف در خارج از کشور، موجب شده این افراد با وجود همه حرف و حدیثها باز هم حاضر شوند به کشور بازگردند.
بنابراین حس عدم تعلق و نادیدهگرفتهشدن و تبدیل شدن به موجودی بیمعنا در خارج از کشور (که یکی از هنرمندان مهاجرت کرده به طور صریح به آن اشاره کرد) و معنا گرفتن و تعلقمندی در کشور چیزی است که در همه ایرانیان وجود دارد و حضوری کردن این حس با رعایت برخی از آداب و سازوکارها توسط حکمرانان و تصمیمگیران، میتواند جلوی بسیاری از آسیبها و اثرات منفی اجتماعی را بگیرد. باید توجه داشت بازگشت برخی از ورزشکاران به کشور در حالی که کشور هنوز در معرض جنگ بعدی قرار دارد، چیزی نیست که به عملکرد تصمیمگیران و حکمرانان مربوط باشد؛ بلکه آگاهی حکمرانان از لایههای فرهنگی مردم که در برخی از دورهها به شکل واضحی بروز میکند، جزو ملزوماتی است که باید به عنوان مولفههای تصمیمگیری در عرصه سیاسیاجتماعی لحاظ شود.



