به گزارش اصفهان زیبا؛ اگر زندگی احساساتی جز رنجکشیدن، سرخوشی، تنهایی و باهم بودن نباشد، چه کسی عاقل است و چه کسی دیوانه؟!
داستان «اتاق شماره شش» داستانی کوتاه از آنتوان چخوف روسی است که در مرزهای عاقلی و دیوانگی از زندگی میگوید.
کتاب، حاصل کار چخوف در اواخر قرن نوزدهم میلادی است که با ترجمه آبتین گلکار و به همت نشر هرمس در اختیار فارسیزبان قرار گرفته است.
اتفاقات داستان در اتاق شماره شش بیمارستانی میگذرد که پنجرههایش رو به تاریکی و سردرگمی باز میشود. سرد و نمور است. زندان است.
بیگناه به سقف یا دیوارهای قدیمیاش هم که خیره باشی، عذابت میدهد. دردت را که دوا نمیکند هیچ، زخمهای تازه و سنگینی هم بر دوشت میگذارد.
داستان ماجرای رویارویی یکی از پنج بیمار این اتاق به اسم ایوان دمیتریچ گروموف و پزشک آنها موسوم به آندری یفیمیچ راگین است.
چخوف از همان اول داستان وارد اتاق شماره شش نمیشود و به مخاطب نمیگوید بفرمایید این هم پنج مریض روانی که دیگر جایی در جامعه ندارند!
رویدادهای کتاب از بیرون بیمارستان کلید میخورد، از جایی که معیارهای جامعه هنوز هم ایوان را عاقل میداند، چون مردی کتابخوان و با شخصیت است:
«زیاد کتاب میخواند. گاه در کلوب بست مینشست. ریشش را با حالت عصبی میکشید و مجلات و کتابها را ورق میزد. از چهرهاش معلوم بود که نمیخواند،
بلکه میبلعد و حتی فرصت خوب جویدن به خود نمیدهد. از قرار معلوم مطالعه یکی از عادتهای بیمارگونه او بود، چون با ولع یکسانی به هرچه دم دستش بود هجوم میبرد.
حتی به تقویمها و روزنامههای سال گذشته. در خانه همیشه درازکش کتاب میخواند.»
همین ایوان عاقلِ بالغِ موجه پس از یک سری حوادث تلخ خانوادگی که ناخواسته بر سرش آوار میشود، کمکم کمکم با روی دیگر زندگیاش چشمدرچشم میشود.
ایوان از هر طرف که میرود، سایه آدمهای ناشناخته و خیالی، اوهام تیره و سرزده دنبالش میکنند.
ایوان به همهچیز و همهکس بدبین میشود و دستآخر سر از همان اتاق شماره شش ماجرادار سردر میورد؛
جایی که روی افکار و خیالاتش یک نام پزشکی یعنی پارانوئید میگذارند. به زبان ساده و خودمانیاش ایوان دیوانه میشود. اما مرزهای عقل و جنون کجاست؟
این داستان تصادفی است که یک نفر تا به خودش بجنبد بیمار روانی یا دیوانه لقب میگیرد و کس دیگری پزشک آن شخص میشود؟
ورود ایوان به اتاق شماره شش بیمارستان که نام کلاهفرنگی به خود دارد، تازه مقدمههای داستان است.
جان و قلب تپنده داستان از جایی شروع میشود که او در مقام بیمار و آندری در جایگاه یک پزشک ساعتهای درازی به گفتوگو مینشینند.
آندری پزشکی است که دیوانهشدن آدمهایی مانند ایوان برایش عادیترین اتفاق دنیا است، همانطور که دیوانهشدن خودش را جزء محالات میداند!
آیا دکترهای اعصاب، روانشان آسیب نمیبیند و هرگز از اتاقهای شماره شش در بیمارستانهای روانی سر در نمیآورند؟
گفتوگوی یک بیمار روانی که جامعه او را مجنون و شیدا میداند با یک پزشک که معتمد همان جامعه است، رنگ و رویی فلسفی به خود میگیرد.
آنها مفاهیم بنیادین و گلدرشتی چون رنج و زندگی و آزادی و قانون را موشکاف بررسی میکنند تا خواننده را به خط پایان برسانند و غافلگیر تنهایش بگذارند.
اتاق شماره شش اتاقی معمولی است، اما با شگردهای نویسندگی چخوف و شخصیتپردازیاش فرصتی فراهم میآورد که هربار آن را با چارچوبهای جوامع بشری مقایسه کنیم
و هربار بپرسیم مرزهای عقلانیت رو به کدام جانب دارد و مرزهای جنون سر از کجا درمیآورد؟



