مهربان‌ترین پناه

کم‌کم، از شهر دور می‌شوم، شلوغی شهر را پشت سر می‌گذارم. عبور می‌کنم. می‌گذرم؛ گذری با تمام وجود، گذری از سر شوق. دور شدم، دور شدم از تمام تعلقاتم؛ از تمام مادیات شهرم. می‌رسم به دنیایی دیگر. فراموش کرده‌ام گذشته‌ام را، گذشته‌ای که بدون شما گذراندم، همانی که از گذر ثانیه‌هایش شرمسارم، همان که نمی‌دانم جبرانی برای آن هست یا نه؟

تاریخ انتشار: 15:58 - چهارشنبه 6 اسفند 1404
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
مهربان‌ترین پناه

به گزارش اصفهان زیبا؛ کم‌کم، از شهر دور می‌شوم، شلوغی شهر را پشت سر می‌گذارم. عبور می‌کنم. می‌گذرم؛ گذری با تمام وجود، گذری از سر شوق. دور شدم، دور شدم از تمام تعلقاتم؛ از تمام مادیات شهرم. می‌رسم به دنیایی دیگر. فراموش کرده‌ام گذشته‌ام را، گذشته‌ای که بدون شما گذراندم، همانی که از گذر ثانیه‌هایش شرمسارم، همان که نمی‌دانم جبرانی برای آن هست یا نه؟

کم‌کم خورشید تابانی از دور نمایان می‌شود؛ سوسوی نوری را می‌بینم، نزدیک، نزدیک‌تر می‌شوم؛ آن‌چنان که تمام خورشید را یک‌باره می‌بینم؛ خورشیدی که از نور آن روشن شده‌ام و از نور آن راهم را پیدا کرده‌ام. از نور اوست که می‌بینم. نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم، آن‌قدر نزدیک که اذن دخول را می‌خوانم. به‌راستی به کجا می‌خواهم وارد شوم؟ به‌راستی نام این سرزمین را چه باید نامید؟

به وقت رمضان‌الکریم و رحمت‌های واسعه آمده‌ام. به وقت مناجات‌های شبانه و ذکرهای زیر لب، خودم را به این‌جا رسانده‌ام‌؛ به وقت قنوت‌های پر دعا و نمازهای خالصانه، به وقت افطارهای عاشقانه و سحرهای بیداری، به وقت رهایی و آرامش در حریم شما پا گذاشته‌ام، به وقت حال خوش مناجات و تلاوت قرآن در حرم رضوی.

آری! اینک ماه رحمت از راه رسیده تا همگان متنعم شوند از مغفرت و آمرزش و حالا ما آدمیان خاکی که در پی روزنه‌ای می‌گشتیم تا خودمان را نجات دهیم. راه‌های بسیاری داریم تا از شر نفس هلاک‌کننده و شر اشرار خلاصی یابیم. ما در این ماه، در این بهار به سوی بهتر شدن گام برمی‌داریم تا جانمان صفا بگیرد و دلمان رونق. ما بیش از پیش فضل الهی را طلب می‌کنیم و به سوی غفران در چرخش هستیم تا لحظات را مغتنم بشماریم و فرصت‌ها را گرامی بداریم، پس با واسطه‌ای چون علی‌ابن‌موسی‌الرضا آغاز می‌کنیم‌.

بعد از رؤیت گنبد، این بار دیگر من نیستم که حرف می‌زنم، بلکه اشک‌های روی گونه‌ام تمام احساسم را بیان می‌کند، تمام عشق را یادآوری می‌کند، تمام دلتنگی‌هایم را برملا می‌کند. قدم‌قدم به حرم نزدیک می‌شوم؛ همان حرم امنی که خیلی وقت بود انتظار دیدنش را داشتم، حرمی که برای من امنیت است، تکیه‌گاه است و در آخر، حرمی که برای من آشناست و بوی ناب آشنایی می‌دهد. به کبوترهایت هم سلام می‌دهم، چون می‌دانم این‌ها هم برایت عزیز و مقرب‌اند. به سقاخانه می‌رسم؛ سقاخانه‌ای که از آب مطهرش بارها حیات پیدا کرده‌ام. آب به نیت شفا می‌نوشم و سلامی به ارباب تشنه‌لب می‌دهم.

دست به سینه می‌گذارم و آرام‌آرام گام برمی‌دارم و از هیاهوی عاشقانت می‌گذرم؛ از بوی عطر حرمت مست می‌شوم، خنکای حرمت، خنکی دلم را رقم می‌زند و سرم را به پایین انداخته‌ام. کم‌کم با شرمساری سرم را بالا می‌آورم که ابهت حرمت مرا مجذوب خود می‌کند. آرامش حرمت مرا شیداتر نموده است.

این بار ناخودآگاه قطرات اشک، سرم را به زیر می‌کشاند. نه توان حرف زدن دارم، نه توان بیان حاجت. فقط می‌خواهم با دلی سیر نگاهت کنم. می‌خواهم به تماشای این ضریح مبارک ساعت‌ها خیره شوم. می‌خواهم تو برایم بگویی، قبل از آن که بی‌ادبی کنم و شروع به دادخواست و نیاز کرده باشم. با گوش جان می‌شنوم. یادآوری‌ام کن. می‌دانم من لایق شنیدن صدای آقای مهربانم نیستم، ولی یادآوری الطاف گذشته، همان صدای آشنای شماست؛ یادآوری لحظاتی که در کنارم بودی، ولی غافل شدم، لحظاتی که دستم را گرفتی ولی رهایت کردم، لحظاتی که راهنمایی‌ام کردی، ولی بیراهه را ترجیح دادم.

می‌شنوم، با گوش جان می‌شنوم. یادآوری‌ام کن. به یاد می‌آورم لحظه‌ای را که سال پیش آرزویم دیدن مجدد حرمت بود. خواسته‌ها و حاجت‌هایی که از دعای شما برآورده و به‌خیر شد و تمام موفقیت‌هایی که اگر لطف پدرانه‌ شما و دعای خیرتان بدرقهی راه آن‌ها نبود، هرگز به آن‌ها دست نمی‌یافتم. گل‌های حرمت بار دیگر نظرم را جلب کرد؛ چه عطر و بویی! چه رنگ و لعابی! ای امام مهربانی، گُل‌های حرمت هم با تمام گل‌های عالم فرق دارد.

حرف‌هایت را با تمام وجود پذیرفتم. حال من هستم که می‌خواهم بار دیگر بی‌تکلف برایت بگویم؛ از تمام حرف‌هایی که کسی را جز شما برای شنیدن آن‌ها پیدا نکرده‌ام، از تمام نوشته‌هایی که کسی را جز شما نیافته‌ام که آن‌ها را درک کند؛ از تمام عشق و علاقه‌ام که توان بیان آن‌ها را ندارم؛ از تمام لحظاتی که بارانی بودم و یاد شما بود که باران وجودم را به آرامش دعوت کرد، از تمام حرف‌ها و ناملایماتی که به امید دیدار دوباره حرمت، آن‌ها را در وطنم دفن کرده‌ام و به راه افتادم.

می‌دانم هیچ سخنی برای گفتن بلد نیستم، پس زیارت‌نامه را باز می‌کنم؛ زیارت‌نامه‌ای که تمام حرف‌های من را از قبل پیشگویی کرده است، زیارت‌نامه‌ای که آنچه را در دل دارم و به زبان نیاورده بودم، هم به زیبایی بیان می‌کرد. پس می‌خوانم. صفحه‌ها از پی یکدیگر می‌گذرند تا به صفحه‌ آخر می‌رسم. زمان را از دست داده‌ام. ساعت را می‌بینم. ای امام مهربانی، ساعت‌هاست که بنده‌ای مثل من را در آغوشت جای داده‌ای و به‌ شایستگی از او پذیرایی می‌کنی.