دیدار خانه دوست نزدیک است

داریم به رجب و شعبان نزدیک می‌شویم، ماهی که عاشقانه راهی کعبه دوست می‌شوند. می‌خواهم خودم را در کعبه خیال کنم؟ اگر آنجا بودم چه می‌کردم؟ برای بار هزارم، به دعاهایی که دارم فکر می‌کنم

تاریخ انتشار: ۱۴:۵۳ - شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
دیدار خانه دوست نزدیک است

به گزارش اصفهان زیبا؛ داریم به رجب و شعبان نزدیک می‌شویم، ماهی که عاشقانه راهی کعبه دوست می‌شوند. می‌خواهم خودم را در کعبه خیال کنم؟ اگر آنجا بودم چه می‌کردم؟ برای بار هزارم، به دعاهایی که دارم فکر می‌کنم.

می‌دانم در نگاه اول، باید دیدار دوباره و مکرر را بخواهم. اسامی را مرور می‌کنم تا کسی از قلم نیفتد. استرس لحظه اول را دارم. قرار است نگاهم به پایین باشد و با اشاره مدیر کاروان، به یک‌باره به کعبه نگاهی بیندازیم تا همه وجودمان پر شود از بزرگی کعبه.
و چه نگاهی است این نگاه! انتظار، کم‌طاقتم کرده.

مسیر پیاده‌روی تا ورودی مسجدالحرام گذر از پله‌برقی و راهرو و رسیدن به قاب کعبه چنان طولانی می‌گذرد که دلم می‌خواهد نگاهم را خیره کنم. سریع‌تر، همین چند ثانیه بگذرد!از خدا تمنا می‌کردم این دیدار رخ دهد؛ نکند اتفاقی، مرگ یا هر پیشامد مثبت و منفی، مرا از این تماشا دور کند.

و حالا شروع می‌شود: همه اشک شده‌ایم. تار شدن چشمانم، همه تلاشم برای بهتر دیدن، همه حال خوش در نگاه اول. چقدر برایم قشنگ بود. سجده شکر می‌روم. الحمدلله می‌گویم. از همان شکرهایی که با سلول به سلول بدنم، با همه قلبم، آن را می‌گویم. شکر برای این لحظه خاص و نگاه به خانه خدا.

جمعیت به‌قدری زیاد است که باورم نیست در این چند روزه سفر، بتوانم به حلقه‌های نزدیک کعبه نزدیک شوم. و حالا همه‌ روح و جان و نفسِ ما، طواف می‌خواهد که به دور خدای خود بچرخم و بگردم، با او حرف بزنم. گاهی در میانه طواف، نگاهم خیره می‌مانَد و با ازدحام جمعیت، به خودم می‌آیم که ذکر بگویم. تماشای این جمعیت، این احوالِ زائرانِ بیت‌الله، برایم مقدس است. چقدر بنده‌های خوبی داری!

عجب خدایی هستی! هرکس طوری با تو عاشقانه دارد. دیوارهای سر به فلک کشیده کعبه، آدمی را در آغوش می‌گیرد. انگار هرچه بگویم، مستقیم می‌شنوی. انگار گفتن و شنیدن، این‌جا راحت‌تر است. همیشه هستی؛ ولی جنس حضور در این‌جا، با هر جای دیگر تفاوت دارد. چقدر تاریخ و قصص قرآنی برایم زنده می‌شود! یک عمر شنیدم و حالا به چشم می‌بینم. الهی که جانِ من درک کند، ببیند؛ نه فقط به ظاهر که به عمق؛ با درک و بینش.

این لحظه‌ای که اکنون در طواف می‌گذرد، رویایی بود نانوشته و ناگفته؛در دلم با تو گفته بودم. ولی چه رسم عجیبی برای میهمان‌نوازی داری و تو خدای محال‌هایی. تو خدای شنیدن‌های ناگفته‌ای. خدای مطلع از رازِ دل، دردِ دل، نجوای ذهن و تو چه خوب خدایی هستی! هوای این‌جا برای تنفس، بهترین هواست. این‌جا برای راه رفتن، پُر از سبکی و حالِ خوش داری.

یک نفس، یک طواف، یک خدا. راه می‌روم و هرچه بلد هستم، زیر لب می‌گویم. دلم می‌خواهد نگاهت کنم. ثمره عبادت باشد برای روزی که محتاج این زیارتم، به دادم برسد. من برای عاشقی با پروردگارم، این‌جا هستم؛آمده‌ام به دیدارش. اجازه داد بیایم، تا حرفی را در گوشم زمزمه کند. باید چشم‌دل باز کنم. باید گوش‌هایم را تیز کنم. این خبرها، نوید روزگار خوش می‌دهند. اصلا همین لحظه و همین دم، من خوشبخت‌ترین آدم روزگارم. من اینک به هرچه خواسته‌ام، دست یافته‌ام.

دوردست‌ترین دعاهایم مستجاب شده است. حرف‌هایم را می‌زنم و شنیده می‌شود. حالا واسطه‌ای شده‌ام برای همه آن‌ها که دلتنگ‌ترین هستند؛ برای این صحن و وسعت مسجد بی‌قرارند؛ برای آن‌ها که نیامده‌اند و عاشق این دیدارند؛ برای پدر و مادرم، برای خودم، برای آن‌ها که زیر خاک خفته‌اند.

فکر می‌کردم: «ای کاش همه آن‌ها این‌جا بودند.» این لحظه خوشِ دیدار را برای همه آرزو می‌کنم. از اعماق جانم این فضا را دوست دارم. حس و حالش شبیه هیچ تجربه‌ای نیست. هیچ‌کجا این احوال را نداشته‌ام.

در ورای هر تجربه‌ای، این دقایق سرآمد است. لذت‌ها هم اگر مرحله‌به‌مرحله پیش بروند، این‌جا اوج لذت است و اوج معنویت؛ اوج کثرت در عین وحدت. اصلا این‌جا ذره‌ای ضعف و پوچی وجود ندارد. هرچه هست، اعلا و ناب است. به هرسو که می‌نگری، عظمت است؛ بزرگی می‌بینی.در دقایق اول، انگار زبانم قفل شده بود، ولی حالا که چند دور طواف کرده‌ام، دارم از سیر تا پیاز گذشته را شرح می‌دهم. دارم از همه داشتنی‌ها،از همه ازدست‌دادنی‌ها،از هر چیزی که برایم رخ داده، می‌گویم. اصلا دنبال فرصت می‌گشتم تا همه را تعریف کنم و حالا این فرصت نایاب و کیمیاب برایم فراهم شده است. پس هرچهرا می‌دانم می‌گویم: گاهی بغض می‌کنم و گاهی با صلابتِ تمام، همه ماجراها را تعریف می‌کنم و می‌گویم و می‌گویم.

اینکه بگویم «حرف کم می‌آورم»، اغراق است! هر بار که نگاهم به درِ طلایی و ناودان طلا می‌افتد، از سر، مکالمه را شروع می‌کنم؛ تا نگفته‌ای نمانَد. ای خدایی که مرا در آغوش پر مهرت گرفته‌ای، حس می‌کنم در این نقطه، از هر روز و جایی، به تو نزدیک‌تر شده‌ام.