به گزارش اصفهان زیبا؛ محل دورهمیها و قرارهای خانوادگی آنجاست؛ جایی که دلمان به بودن در کنار یکدیگر خوش است و هر بار بیشازپیش با هم انس میگیریم. اینجا، همان خانهامنی است که برایمان حکم وعدههای دلچسب دورهمی را دارد. خالهها و داییها میآیند؛ نوهها برای بازی و شیطنت و بزرگترها برای کنار هم بودن.
شبهای زمستان سرد و طولانیاند، اما ما در تمام سال، هر هفته یکبار دور هم جمع میشویم و بر سر سفره مینشینیم. شاید هر کدام در خانه خود به تجملات روی آوریم، ولی در خانه مادربزرگ، همان غذایی را میخوریم که مزهاش زیر زبانمان، خوشطعمترین طعم دنیاست. فرقی نمیکند چه بر سر سفره است؛ مهم، دستپخت مادربزرگی است که با عشق میپزد و به غذا طعم مهربانی میبخشد.
پایش درد میکند و کمردرد امانش را بریده، ولی به روی خودش نمیآورد. ما هر کاری از دستمان برآید انجام میدهیم، اما هنر آشپزی تنها از آنِ اوست. برای بچهها در طول هفته، با وجود درد پا و کمر، با ذوق و عشق خوراکی تهیه میکند و به هرکدام، دقیقا همان چیزی را میدهد که بیش از همه دوست دارند. بچهها هم عاشق همین توجههای بهظاهر کوچک، اما در باطن بسیار بزرگ هستند.
در گوشهای از خانه، مادربزرگ مینشیند که مهماننوازی را نه تنها یک رسم، که بخشی از روح خود میداند. او میزبانِ مهربانِ قلبهاست؛ کسی که با قدمهای آهسته اما استوارش به سوی مسجد میرود، گویی پیوند زمین و آسمان را در دستانش حمل میکند. دعاهایش، آرام و پیوسته، چون رودی جاری بر زبانش روان است و فضای خانه را از برکتی ملکوتی لبریز میسازد. گرداگردش را مینگری؛ همه را دور خود جمع کرده است، نه با دستور، که با محبت.
سراغ هرکس را میگیرد، جویای احوال همه میشود و در نگاهش، دغدغهای اصیل برای تکتک عزیزان موج میزند و آنگاه، لبخندی بر لبانش مینشیند؛ لبخندی که گویی از سرچشمهای از صفا و شکر جاری شده است. این لبخند، قشنگ است، نه فقط از روی ظاهر، که ازآنرو که آینهای از یک عمر زیستن با مهر و قناعت است.
صدای بحث داییها از آنسوی اتاق بلند میشود؛ بحث داغ فوتبال، پرسپولیس و استقلال و ذوبآهن و سپاهان. هرکدام نظر کارشناسی میدهند و از تیمی دفاع میکنند. خالهها در آشپزخانه، مهیای چیدن سفرهاند. چه قاب ناب و زیبایی! دلم میخواهد این قاب را برای همیشه ماندگار کنم.گوشی به دست، وارد اتاق میشوم و پیشنهاد عکس دستهجمعی میدهم؛ با لبخندی از همه دعوت میکنم در کادر بایستند.
این عکس دستهجمعی در خانه امید ما ثبت میشود. حتی پس از خوردن آخرین قاشق غذا، سفره جمع نمیشود. گفتوگوها همچنان ادامه دارد، از خاطرات قدیم تا برنامههای آینده. بوی چای تازهدم، فضای اتاق را پر میکند و صدای قاشقچنگالها با قهقهههای شادی درمیآمیزد. گاهی سکوت کوتاهی همهجا را فرا میگیرد؛ سکوتی که در آن، نگاههای ما روی صورت خسته، اما آرام مادربزرگ مینشیند و همهچیز را بدون کلام بیان میکند.
او حالا در گوشهای از مبل، با لبخندی رضایتبخش تکیه داده است. گویی تمام خستگی هفتهاش با همین چند ساعت در کنار ما، به آرامی تمام میشود. بچهها مشغول بازی شدهاند و بزرگترها پچپچکنان از حال هم باخبر میشوند. این صحنهای است که انگار از یک تابلو نقاشی بیرون آمده؛ پر از رنگهای گرم و سایههای نرم محبت. دلتنگی، حتی پیش از خداحافظی، کمکم شروع میشود. اما میدانیم که این حلقه خانوادگی، هرگز گسسته نخواهد شد. یادگاری که در قلبهایمان حک میشود و ما را تا هفته بعد، در انتظار دیداری دوباره زنده نگه میدارد.
خانه کمکم خالی میشود، اما گرما و عطر حضور عزیزان، همچنان در هوا شناور است. مادربزرگ، همانجا کنار در، برای هرکدام از ما دعایی مستجاب میکند. صدایش آرام است، اما در گوش من، چون نوایی مقدس میپیچد: «هفته دیگر باز هم بیایید.»
و ما میرویم، اما با قلبی که دوباره برای زندگی کردن آماده است. زیرا میدانیم پشت این در، کسی همیشه منتظرمان است و خانهای هست که با چراغی روشن.
ای کاش این دستان بیرمق، تا همیشه بر سرمان نوازش کند.ای کاش گرمای این خانه، به برکت مادربزرگِ مؤمن و متدین ما، سالم و برقرار بماند؛ فروغ خانهاش تا ابد فروزان باشد و چراغ دورهمیهایمان هیچگاه کمسو نشود.
ما هر هفته، به شوق این دیدارها، در ترافیک میمانیم و خود را از سر کار به خانه مادربزرگ میرسانیم تا برای هفتهای دیگر انرژی بگیریم و قوت قلب داشته باشیم.



