گفت‌و‌گو با سمیه حسن‌زاده، دختر شهید جاویدالاثر حسین حسن‌زاده

چشم‌هایی که هنوز به راه مانده‌اند

گاهی بزرگ‌ترین میراث یک انسان، خاطره‌ای نیست که خودت دیده باشی؛ روایت‌هایی است که دیگران از او برایت ساخته‌اند.

تاریخ انتشار: ۲۱:۴۰ - یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
چشم‌هایی که هنوز به راه مانده‌اند

به گزارش اصفهان زیبا؛ گاهی بزرگ‌ترین میراث یک انسان، خاطره‌ای نیست که خودت دیده باشی؛ روایت‌هایی است که دیگران از او برایت ساخته‌اند. روایت‌هایی که سال به سال، جای دست‌های پدر را پر می‌کنند و از میان حرف‌های مادر، مادربزرگ، عموها و همرزمان، تصویری از مردی شکل می‌گیرد که هیچ‌گاه فرصت نکرده‌ای صدایش را بشنوی. سمیه حسن‌زاده، دختر شهید جاویدالاثر حسین حسن‌زاده، از آن دست فرزندانی است که تمام عمر میان «شهادت» و «انتظار» بزرگ شده است؛ انتظاری که نه فقط زندگی او، بلکه زندگی مادرش را نیز برای بیش از چهاردهه در تعلیقی تلخ نگه داشته است. با او به گفت‌و‌گو می‌نشینیم و شنونده شنیده‌هایش از پدر شهیدش می‌شویم.

پدری که تنها شش ماه کنارم بود

پدرم سال ۱۳۳۷ در لیمجیر به دنیا آمد و در سال ۱۳۶۱، هنگام مأموریت شناسایی در کردستان به شهادت رسید. من فرزند دوم خانواده‌ام. دی‌ماه سال ۱۳۶۰ به دنیا آمدم و موقع شهادت پدرم شش‌ماهه بودم. برادرم روح‌الله هم دو سال از من بزرگ‌تر است. هرچه از پدرم می‌دانم، شنیده‌هایی از مادرم، مادربزرگم، بستگان و هم‌رزمان پدرم است.

پدرم را از امام حسین(ع) گرفتند

پدرم در خانواده‌ای مذهبی، ساده و کشاورز بزرگ شد؛ خانواده‌ای با دو پسر و سه دختر. قبل از تولد او چند فرزند خانواده از دنیا رفته بودند و بعد از او هم یکی‌دو فرزند دیگر فوت می‌کنند. همین موضوع باعث می‌شود تولدش برای خانواده رنگ و بوی دیگری داشته باشد و به قول معروف عزیزگرامی خانواده باشد. مادرش او را نذر امام حسین(ع) می‌کند، نامش را حسین می‌گذارند و زمانی که تنها دو سال داشته، او را به کربلا می‌برند. در حرم امام حسین(ع) موهایش را کوتاه می‌کنند و به اندازه وزن آن طلا داخل حرم می‌اندازند؛ نذری که برای سلامتی پدرم ادا می‌شود.

پسری که ستون خانواده بود

مادربزرگم می‌گفت: «حسین احترام ویژه‌ای به پدرش و من می‌گذاشت و همیشه کمک‌حالمان بود. زمانی که ساخت خانه پدربزرگم شروع شده بود، بیشتر بار کار بر دوش او بود. با وجود اینکه در کارخانه روغن نباتی کار می‌کرد، به محض پایان کار و حتی قبل از استراحت، اگر می‌دید پدرش کاری دارد، سریع خودش را به او می‌رساند. رسیدگی به خانواده برایش اولویت داشت.»

ازدواج در نوجوانی و خانواده‌ای کوچک، اما صمیمی

سال ۱۳۵۳ و در شانزده‌سالگی با مادرم که دخترعمویش بود ازدواج کرد. حاصل زندگی‌شان هم من و برادرم بودیم. مادرم همیشه وقتی از پدرم حرف می‌زند، پدرم را مردی باغیرت، مقید به احکام شرعی و حساس نسبت به رعایت محرم و نامحرم توصیف می‌کند. مادرم تعریف می‌کرد وقتی زن‌های همسایه صدای پای پدرم را می‌شنیدند، از جلوی در خانه بلند می‌شدند و داخل خانه‌هایشان می‌‌دویدند. می‌گفتند حسین‌آقا آمد. پدرم دوست نداشت خانم‌ها در کوچه یا جلوی در خانه بنشینند و اگر می‌دید، بااحترام تذکر می‌داد.

حلال و حرام و حق‌الناس خط قرمزش بود

حساسیت پدرم فقط روی مسائل اجتماعی و محرم و نامحرم محدود نبود. او نسبت به حق‌الناس و حلال و حرام نیز دقتی مثال‌زدنی داشت. روزی متوجه می‌شود یکی از مشتریان کارخانه، روغن را گران‌تر از قیمت واقعی خریده است. فروشنده را بازخواست می‌کند و با زحمت فراوان نشانی خریدار را پیدا می‌کند تا مبلغ اضافه را به او بازگرداند؛ زیرا حاضر نبود حتی اندک حقی بر گردن کسی بماند.

در روزهای انقلاب بسیار فعال بود

قبل از شروع جنگ از نیروهای فعال انقلابی بود. با ورود امام خمینی(ره) به ایران، راهی تهران شد. پدربزرگم برای اینکه مانع رفتنش شود، از او می‌خواست نرود؛ اما پدرم برای دلخوشی پدرش می‌گفت: «باشه» و در نهایت تصمیم خودش را عملی می‌کرد. با شروع دفاع مقدس هم ابتدا به عنوان بسیجی و سپس جهادگر راهی جبهه شد.

پدرم ذوق هنری زیادی داشت

پدرم دفتری داشت که همه هزینه‌ها و حساب‌وکتاب ساخت خانه پدربزرگ را با دقت در آن ثبت می‌کرد. هنوز آن را به یادگار داریم. او علاوه بر این، ذوق و روحیه هنری زیادی هم داشت و با خودکار نقاشی‌های زیبایی می‌کشید.

ذوق پدری که فرصت نکرد پدری کند

پدرم خیلی بچه‌دوست بود. وقتی روح‌الله به دنیا آمد خیلی خوشحال شده بود. نام روح‌الله را هم خودش برایش انتخاب کرد و برای من هم اسم سمیه را. با وجود همه دغدغه‌های جبهه، نگرانی اصلی‌اش خانواده و آینده همسر و فرزندانش بود.

اسارتی که به شهادت ختم شد و بی‌خبری

سال‌ها بعد، یکی از آزادگان به نام آقای رضیان که همراه پدرم اسیر شده بود، برای ما از روزهای اسارت و آخرین دیدارشان گفت. ایشان می‌گفت: «همراه گروهی از رزمندگان در کردستان عراق به اسارت نیروهای کرد درآمده بودند. تعداد اسرایی که به مرور اسیر کرده بودند به بیش از ۲۰۰ نفر می‌رسید و برای اینکه محل نگهداری‌شان فاش نشود، مدام اسرا را از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌بردند. تعدادی هم بر اثر شرایط سخت و وضعیت نامناسب بهداشتی، در همان دوران اسارت به شهادت رسیدند. در یکی از این روزها از اسرا خواسته شد به امام خمینی(ره) توهین کنند. پدرم و یکی دیگر از اسرا حاضر نمی‌شوند این کار را انجام دهند. همان روز هر دو را از جمع جدا می‌کنند تا نامشان در فهرست‌های صلیب سرخ ثبت نشود. از آن به بعد هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌بیند.

جاویدالاثری که هنوز ادامه دارد

پیکر پدرم هنوز برنگشته است. سال گذشته به خانواده اطلاع دادند یکی از کردها محل دفن ۱۲ شهید را به نیروهای تفحص نشان داده و به احتمال زیاد پدرم یکی از آن‌هاست. گروه تفحص هم با تجهیزات راهی منطقه شده بود؛ اما قبل از هر اقدامی موضوع لو می‌رود و به آن‌ها از طرف کردستان عراق حمله می‌شود و به خاطر درگیری نمی‌توانند کار تفحص را انجام دهند. بعد هم که کشور خودمان درگیر جنگ شد تا الان. بعد از این ماجرا من خیلی بی‌تاب شده بودم. همیشه آرزو داشتم فقط یک نشانی از پدرم پیدا شود. در گلستان شهدای اصفهان برای پدرم سنگ یادبودی نصب شده؛ اما چون پیکری در آن مزار نیست، خانواده هیچ‌گاه نتوانسته‌اند با آن ارتباط واقعی برقرار کنند. بعد از ماجرای سال گذشته و بی‌تابی دوباره من، یکی از بستگان خواب پدرم را دیده بود. پدرم گفته بود: «دلم نمی‌خواهد چیزی از من پیدا شود.» شاید به خاطر ناامیدنشدن امید چهل‌ساله مادرم بود.

قبل از مراسم چهلم خبر آوردند که پدرم زنده است

سال‌های ۶۲ خبر پدرم را به خانواده داده بودند. مراسم تشییع و بزرگداشت برگزار شد؛ اما هنوز چهلم نرسیده بود که فردی خبر آورد که خودش او را در اسارت دیده و زنده است. از همان روز، مادرم لباس مشکی را کنار گذاشت و چشم‌انتظار بازگشت پدرم تا امروز مانده است؛ انتظاری چهل‌ساله. من و برادرم هم در همین دوگانگی بزرگ شدیم. نمی‌توانستیم بگوییم پدرمان شهید شده؛ چون مادرم خودش این را باور نداشت و همیشه منتظر برگشتنش بود.

زندگی در دوگانه شهادت و بازگشت!

مادرم خیلی برای من و برادرم زحمت کشید. گرچه خانواده و بستگان هم بودند؛ ولی همیشه سعی می‌کرد خودش بار زندگی را به دوش بکشد. او هم مادر بود، هم جای خالی پدر را برای ما پر می‌کرد و هم بار سنگین انتظار را به تنهایی به دوش می‌کشید. اگر از همان ابتدا مطمئن بودیم که پدرم شهید شده است، شاید این همه سال در میان انتظار و بلاتکلیفی زندگی نمی‌کردیم. سخت‌ترین بخش زندگی ما نه نبودن پدر، بلکه زندگی‌کردن میان امید و ناامیدی بود؛ میان شهادت و بازگشت.