به گزارش اصفهان زیبا؛ گاهی عمر یک زندگی مشترک، به اندازه فاصله میان شکوفههای بهار تا سرمای زمستان است؛ کوتاه، اما آنقدر عمیق که تا پایان عمر در حافظه انسان باقی میماند. خدیجه حسنزاده هنوز هم وقتی از همسرش حرف میزند، گویی دیماه ۱۳۶۵ تازه از راه رسیده است. از روزهایی میگوید که تنها شش ماه از آغاز زندگی مشترکشان گذشته بود؛ شش ماهی که سرشار از مهر، سادگی و امید بود و ناگهان با خبر شهادت ابوطالب کیقبادی در عملیات کربلای ۵ به پایان رسید. اما برای او، پایان زندگی مشترک هرگز به معنای پایان حضور همسرش نبود. هنوز هم هر گرهی در زندگی دارد، راهی گلستان شهدا میشود؛ جایی که به باورش، شهدا همچنان دستگیر زندگاناند.
خدیجه حسنزاده، همسر شهید ابوطالب کیقبادی، از مردی سخن میگوید که از نوجوانی لباس رزم پوشید و تمام جوانیاش را در دفاع از وطن گذراند. شهید کیقبادی متولد سال ۱۳۴۵ و دومین فرزند یک خانواده مذهبی بود. به گفته همسرش، از سیزدهسالگی راهی جبهه شد و بعدها به عضویت سپاه پاسداران درآمد. آشنایی آنها به واسطه نسبت خانوادگی شکل گرفت؛ ابوطالب، پسر دایی او بود. زمانی که خانواده برای خواستگاری آمدند، او رزمندهای بود که بیشتر روزهایش را در جبهه میگذراند. خرداد سال ۱۳۶۵ زندگی مشترکشان آغاز شد و تنها شش ماه بعد، در دیماه همان سال، خبر شهادتش رسید.
مردی که مهربانی را زندگی میکرد
حسنزاده، بیش از هر چیز، از اخلاق همسرش یاد میکند؛ مردی که به گفته او، با همه اقوام ارتباطی صمیمانه داشت و هیچگاه صلهرحم را فراموش نمیکرد. او میگوید: «با پدر و مادرش بسیار مهربان بود و احترام ویژهای برای خانواده قائل میشد. بچهها را خیلی دوست داشت و همیشه روی رعایت حجاب تأکید میکرد.» به گفته او، روحیه بخشندگی و مهماننوازی نیز از ویژگیهای برجسته شهید کیقبادی بود؛ خصوصیتی که حتی در مراسم ازدواجشان هم خود را نشان داد.
عروسی ساده و بیسروصدا به احترام دوستی شهید
دو روز مانده به مراسم ازدواجمان، یکی از دوستان نزدیک او، اصغر صفایی، به شهادت رسید. ابوطالب از همان لحظه تصمیم گرفت مراسم عروسیاش هیچ شباهتی به جشنهای مرسوم نداشته باشد. او گفت که هیچ سروصدایی نمیخواهم باشد. حتی من هم آرایشگاه نرفتم. مراسم خیلی ساده برگزار شد؛ البته ولیمه مفصل بود؛ اما هیچ تجملی در کار نبود. دوست داشت همه دور هم جمع شوند.
مادری که پیش از همه، خبر را میدانست
مادر شهید خواب دیده بود چند نفر پارچهای سبز همراه برگهای برای امضا نزد او آوردهاند. او پارچه را گرفته و برگه را امضا کرده بود. صبح روز بعد، بدون آنکه چیزی به کسی بگوید، خانه را مرتب کرد، قند شکست، حیاط را خلوت کرد و منتظر ماند. فردای آن روز، خبر شهادت فرزندش را آوردند. او حتی زمانی که برای دیدن پیکر فرزندش به سردخانه رفت، خود را به عنوان مادر شهید معرفی نکرد تا مانع او نشوند. با صلابت بر بالین فرزندش حاضر شد. (همان صلابتی که همسر شهید از آن با تعبیر «شیرزن» یاد میکند.)
از محل دفن خودش هم خبر داشت
شهید کیقبادی بارها از شهادتش سخن گفته بود؛ سخنانی که آن روزها برای اطرافیان باورپذیر نبود. همسرش میگوید: «یک بار برای فاتحه یکی از دوستانش به گلستان شهدا رفتیم. هنگام بازگشت، کنار قطعه شهدای کربلای ایستاد، به نقطهای اشاره کرد و گفت: «من اینجا دفن میشوم.» من آن زمان خیلی حرفش را جدی نگرفتم؛ اما چند ماه بعد، دقیقاً در همان محل به خاک سپرده شد.
روزهای آخر و نشانههایی که بعد معنا شد
آخرین روزهای حضورش در خانه نیز پر از نشانههایی بود که بعدها معنا پیدا کردند. همسرش درباره آخرین دیدارشان میگوید: دفعه آخر که میخواست به جبهه برود، روی برگهای با دست چپ امضا میکرد. گفتم چرا با دست راست نمینویسی؟ گفت ممکن است دستم قطع شود. بعد هم گفت این آخرین باری است که میروم. همانگونه هم شد؛ در عملیات کربلای ۵، دستش بر اثر اصابت گلوله قطع شده بود. خودش با بند کفش، دستش را بسته بود تا خونریزی متوقف شود؛ اما شدت جراحت مجال نداده و ابوطالب به شهادت رسیده بود. یکی از همرزمانش که خودش زخمی بوده، او را تا چند کانال روی دوش حمل میکند؛ اما به علت جراحت توان ادامه مسیر را نداشته و شهید را همانجا میگذارد و ابوطالب همانجا آسمانی میشود.»
مأموریتی که هیچگاه دربارهاش حرف نزد
در ماههای نخست زندگی مشترک، برای مدتی محل خدمت شهید را به اصفهان منتقل کردند؛ اما خودش اصرار داشت دوباره به جبهه برگردد. میگفت که نمیتوانم اینجا بمانم. دوستانش مقابل چشمش پرپر شده بودند و توان ماندن را از او گرفته بودند. در اطلاعات سپاه مشغول بود؛ ولی کسی خبر نداشت. او هیچوقت درباره مسئولیتها و کارهایش حرفی نمیزد؛ من و خانوادهاش هم خبری از مسئولیتش نداشتیم. قبل از ازدواجمان هم مدتی همراه شهید همت به لبنان اعزام شده بود. سال ۱۳۶۱ بود. در همان مأموریت، ترکشی به پشت گوشش اصابت کرده بود. ترکش را برای یادگاری و سوغاتی از لبنان برای مادرش فرستاده بود.
روایتی از شهید ابوطالب کیقبادی از زبان همسرش
سایه ترور بر زندگی
چون در اطلاعات سپاه بود، بارها هدف ترور قرار گرفت؛ یک بار حتی مقابل منزلمان به او تیراندازی شده بود؛ اما موفق به ترورش نشده بودند. بار دیگر فرد ناشناسی به در منزلمان آمد و سراغ او را از مادرش گرفت. آن روز ابوطالب منزل خالهاش بود. مادرش، بیخبر از ماجرا، نوهاش را همراه آن فرد فرستاد تا نشانی منزل خاله را به آن فرد نشان دهد. وقتی به منزل خاله رسیده بودند، آنها بچه را از ماشین پیاده کرده و بدون اینکه به در خانه بیایند رفته بودند. وقتی شهید از این موضوع مطلع شد، بیشتر از هر چیز نگران جان کودک بود و خدا را شکر میکرد که آسیبی به او نرسیده است.
روایتی از شهید ابوطالب کیقبادی از زبان همسرش
آخرین خداحافظی
قبل از رفتن، همسرم مرا به زنداییام سپرد و گفت مواظبش باشید. چند بار برگشت، پشت سرش را نگاه کرد و دست تکان داد. هنوز آن لحظه از ذهنم پاک نشده است (۴۰ سال از آن روزها میگذرد؛ اما این خاطرات آنقدر برایش زنده و تازهاند که بغض و اشک لحظهای همراهی کلامش را رها نمیکنند). آخرین تماس تلفنی را با مسجد محل گرفت. تماس کوتاهی بود فقط چند جمله کوتاه و احوالپرسی. آن زمان تازه معاون گردان امام سجاد(ع) شده بود. اولین سمتی بود که قبول کرده بود. قبل از آن زیر بار قبول مسئولیت نمیرفت. خبر شهادت را به برادرش داده بودند. وقتی سراغ عکسهای ابوطالب را گرفت، فهمیدم شهید شده است.
خوابی که دلش را آرام کرد
بعد از شهادتش خیلی ناراحت بودم که چرا نتوانستم قبل از خاکسپاری دستش را ببینم. مدتی بعد خوابش را دیدم. لباس مشکی پوشیده بود. ایام فاطمیه بود. گفت عجله دارم؛ میخواهم برای عزاداری حضرت زهرا(س) بروم. به او گفتم نگران دستت هستم. اول گفت دستم سالم است؛ اما وقتی اصرار کردم، دستش را همانطور که قطع شده بود به من نشان داد. بعد دست دیگرش را روی آن کشید و دوباره سالم شد. گفت بچهها منتظرند، باید بروم.
امضای مادر و امضای پسر
چهار سال پیش، مادر شهید پس از چهارماه کما، برای مدتی کوتاه به هوش آمد. اطرافیان امیدوار بودند حالش بهتر شده باشد؛ اما همان شب یکی از بستگان خوابی دید. در خواب، ابوطالب برگهای آورده بود که زیر آن را امضا کرده بود. همه تصور کردند برگه سلامتی مادرش است؛ اما فردای آن روز، مادر شهید از دنیا رفت. یک بار مادر، برگه شهادت پسرش را امضا کرد و سالها بعد، پسر آمد و برگه رفتن مادرش را امضا کرد. هر وقت مشکلی داشته باشیم، سر مزارش میرویم. همیشه احساس کردهام شهدا گرهگشای زندگی ما هستند.
شاید زندگی مشترک خدیجه حسنزاده و ابوطالب کیقبادی تنها شش ماه طول کشید؛ اما روایت این زندگی، پس از چهاردهه هنوز ادامه دارد؛ روایتی از عشق، ایمان، ایثار و مردی که پیش از رفتن، مقصدش را خوب میشناخت.



