اذان ظهر بود. تازه به گلزار شهدا رسیده بودیم. دست دختر کوچکم را گرفته بودم و پیش میرفتم. اولینباری بود که به این مکان یا بهتر بگویم به این شهر آمده بودم؛ اما میدانستم آنچه به دنبالش هستم، جاذبهای دارد که همه را بهسوی خود میکشد. نزدیک و نزدیکتر شدم. به صف مشتاقان رسیدم. باید برای عرض ارادت در صف، منتظر بمانیم. جلو و جلوتر رفتم و بالای سر مزار رسیدم، مزار سرداری که وصیت کرد عنوان «سرباز» را بر سنگ قبرش بنویسند، سرداری که نه تنها سرش را در راه آرمانش نثار کرد؛ بلکه جسمش اربا اربا شد و هنوز که هنوز است بعد از گذشت بیشتر از دوسال داغش در دل و جان آزادمردان جهان، تازه است.
زیاد فرصت ندارم. باید فاتحهای بخوانم، تبرکی بجویم و راه را برای دیگر زائران باز کنم. انگار قلب رئوف سردار هم راضی نیست که مشتاقان مزارش با ایستادن زیر آفتاب، آزرده شوند؛ هرچند در چهره آنها جز شوق وصال نمیبینی. دل را به حریم باصفا و ساده مزارش گره میزنم تا فاصله مادی، حائل میان ما نباشد و از دور با او نجوا میکنم. ساعتها میایستم و با نگاهم میپرسم چطور شد اینقدر عزیز شدی سردار؟ چه جاذبهای امثال من را به این وادی کشانده؟ آهسته بگویم، قبل ازآمدن، با خود فکر میکردم در شهر خودمان شهیدان زیادی هستند؛ آیا عاقلانه است قریب 700 کیلومتر راه بپیماییم تا به کرمان برسیم؟ اما الان که کنار این مزار باصفا ایستادهام، به خاطر بیمعرفتیام بی اندازه شرمسارم. گویی حاجی بعد از شهادتش هم از اینکه دیگران را خجالتزده محبت و لطفش کند؛ دستبردار نیست.
فردی ناشناس میگوید: به خانه حاجقاسم هم سری بزنید. گویی سردار از لسان او وعده ما را در محل زندگیاش به صرف جرعههایی از عرفان میگیرد. در شهر، نشان از منزل سردار میگیریم. پس از مدتی جستوجو بالاخره آن را مییابیم؛ خانهای که نام زیبای بانوی دو عالم بر سردر آن نقش بسته است؛ چراکه حاجی نمیخواست نام خودش حتی در منزل شخصیاش شائبه منیت ایجاد کند؛ اما سنت الهی بر این قرار گرفته که هر کس کمتر در پی نام و نشان است، بیشتر شهره عالم میشود. تازه اینجا زمین است؛ خدا میداند در آسمان چه خبر است؟
وارد منزل میشویم. بارالها! در این قطعه از زمین چه سری است که اینچنین قلب را دگرگون میکند. خادمی از خصوصیات خانه برایمان میگوید. نمیدانم چندمین بار است این مطالب را برای زائران بازگو میکند که هنوز هم اشک در چشمانش حلقه میزند و به سختی بغض خود را فرو مینشاند. همه کارهای ساخت این بیتالزهرا (سلاماللهعلیها) را حاجی شخصا مدیریت کرده است. برای همین است که اخلاص از خشتخشت آن فوران کرده و بر گونهها سرازیر میشود. عکسهای آخرین فاطمیه حضور حاجی، در ورودی این خانه خودنمایی میکند و دلتنگی مشتاقان را افزون میسازد. معنویت این منزل بی ریا با شهید گمنامی که توسط خود حاجی در اینجا آرمیده به اوج میرسد. این مکان که مزین شده به قطعهای از ضریح سه ساله امام حسین (علیهالسلام)، فرشی از حرم حضرت عمه سادات، زینب کبری (سلاماللهعلیها) و حرم سالار شهیدان، زیارت دوره را تداعی میکند. خادمان این سرا خاطراتی نا گفته از این مرد الهی دارند که با نگاهشان میتوان بخشی از آنها را خواند.
قرار عاشقی حاجی با معشوقش، در ساعت 1:20 دقیقه شبهای جمعه، همچنان میعادگاه منتظران ظهور منجی عالم بشریت، حضرت بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. همرزمان سردار، این ساعت بر سر مزارش شرح دلدادگی شهدا را بازگو میکنند. خاطرات هشت سال دفاع مقدس، شهیدان مدافع حرم و سید الشهدای مقاومت (حاج قاسم سلیمانی) شرح داده میشود، تا مرهمی باشد بر جان ما جاماندگان از شهادت؛ چرا که «وصف العیش نصف العیش»



