به گزارش اصفهان زیبا؛ عموی شهید محمدرضا چراغی، سوادعلی چراغی، خادم مسجد المهدی(عج) محله پرتمان است. زمانی که محمدرضا مفقودالاثر شد خیلی پیگیری کرد تا خبری از او پیدا کند. ۴۰ سال از آن زمان میگذرد و با سنگ یادبودی رشادتهایش زنده نگه داشته شده است. شنونده خاطراتش از زبان برادرانش میشوم.
سال ۱۳۵۵ از آبادان به اصفهان آمدیم
برادر بزرگتر شهید، حسین چراغی که خود نیز ارتشی بازنشسته و متولد ۱۳۴۲ است و چندماهی سابقه حضور در جبهه داشته درباره برادر شهیدش میگوید: محمدرضا پسر دوم خانواده بود و 23خردادماه 1343 در شهر آبادان به دنیا آمد. سال ۱۳۵۵ بهاتفاق خانواده از آبادان به اصفهان مهاجرت کردیم و پدرمان در ذوبآهن کار میکرد.
به کتابهای پلیسی علاقه زیادی داشت
شهید محمدرضا فردی بسیار خوشاخلاق و انقلابی بود. او همیشه در تظاهرات و دستههای عزاداری شرکت میکرد. اهل مسجد و نماز اول وقت بود و بیشتر وقتش را به مطالعه کتابهای مذهبی میپرداخت. او به امربهمعروف و نهیازمنکر بسیار اهمیت میداد. محمدرضا به کتابهای پلیسی علاقه زیادی داشت و همین مسئله باعث شد به استخدام ارتش دربیاید.
سال ۱۳۶۰ به استخدام ارتش درآمد
محمود چراغی، برادر دیگر شهید درباره برادرش میگوید: محمدرضا تا مقطع دبیرستان خواند. بعد درس را رها کرد و در سال ۱۳۶۰، به استخدام ارتش درآمد. در رسته توپخانه آموزش دید و به گروه ۵۵ توپخانه اصفهان رفت. او بهعنوان دیدبان و هدایت آتش توپخانههای ارتش جمهوری اسلامی فعالیت میکرد و چندین مرتبه مورد تشویق قرار گرفت و تقدیرنامه دریافت کرد.
پرچم دشمن را پایین آورده بود
حسین چراغی به یکی از تقدیرنامههای برادر شهیدش اشاره میکند و ادامه میدهد: یکبار که آمده بود مرخصی، یک تقدیرنامه از طرف ارتش به او داده بودند. یک شب، محمدرضا در گشت شناسایی به یکی از مقرهای دشمن رفته بود. پرچم دشمن را پایین آورده و پرچم کشور عزیزمان ایران را به جایش نصب کرده بود.
سه ماه از ازدواجش نگذشته بود که مفقودالاثر شد
محمود چراغی درباره ازدواج برادر شهیدش چنین توضیح میدهد: او در سال ۶۲ با دختری در همسایگیمان ازدواج کرد. ازدواجشان بسیار ساده و محقر بود. سه ماه بیشتر با هم زندگی نکرده بودند که ایشان مفقودالاثر شد.آخرین باری که به مرخصی آمده بود گفت، اگر از جبهه برگشتم حتما به پابوس امام رضا(ع) میرویم. به خواست ارتش به خط مقدم اعزام شد. هر شب به شناسایی و گشت شبانه میرفتند. آخرین بار که آمده بود، بهخاطر موقعیت بسیار خطرناکشان در سومار غرب، در صحبتهایش خبر از احتمال شهادتش داد. سرود «شهیدم من» را خواند و صدایش را روی نوار کاست به یادگار ضبط کرد.
سال ۱۳۶۳، مفقودالاثر شد
چهارم تیرماه سال 1363در منطقه عملیاتی سومار به همراه دو نفر دیگر برای گشت و شناسایی میروند و در کمین گروهی از نیروهای دشمن میافتند. یک نفرشان همان وقت به شهادت میرسد. برادرم و یک نفر دیگر هم زخمی و اسیر میشوند. آنها را به خاک عراق میبرند. شخصی که همراه ایشان بوده بعد از آزادی از اسارت میگوید که محمدرضا در مندعلی عراق به خاک سپرده شده است.
نامه نوشته بود که برادرش را به جبهه نبرند
محمدرضا بسیار مهربان و رقیقالقلب بود. یکبار حیوان مردهای دیده و بهخاطر اینکه باعث اذیت دیگران نشود، آن را دفن کرده بود. برایش دردسر شد. از طرف شهربانی او را بردند پاسگاه تا بفهمند چه چیزی را خاک کرده است. وقتی من خدمت سربازی بودم محمدرضا نامهای به محل خدمتم آورده بود تا مانع این بشود که من را به جبهه ببرند. چون خودش خط مقدم بود و احتمال میداد شهید شود، نمیخواست من هم اتفاقی برایم بیفتد. (اما این نامه مانع برادر نمیشود و او نیز سه ماه داوطلبانه به جبهه میرود.)
کار ما امنیت و تأمین جاده بود
حسین چراغی درباره خاطرات حضورش در جبهه میگوید: من با گروهان جندالله به جبهه رفتم. ارتش، زمانی در پادگانها نیروی داوطلب میبرد به مناطق مرزی. گروهان ما بین پیرانشهر و سردشت مستقر شد. کار اصلی ما امنیت و تأمین جاده بود. از ساعت ۷ صبح تا ۶ بعدازظهر سر پست بودیم. شبها هم سه ساعت نگهبانی میدادیم. به فاصله چهارصد،پانصدمتر از هم دونفره میایستادیم و از جاده مراقبت میکردیم که کوملهها نتوانند کمین بگذارند. کوملهها بین گلههای گوسفند پنهان میشدند و به نیروهای ما حمله میکردند؛ برای همین هر وقت گله گوسفندی میآمد تیر هوایی میزدیم تا گوسفندها پخش شوند و کسی نتواند پشتشان پنهان شود.
مقدار زیادی مهمات زیر خاک پنهان شده بود
یکبار سیل راه افتاد. از دور دیدم قسمتی از مسیر زردرنگ است. منافقین مقدار زیادی مهمات و گلوله توپ ۱۲۰ و ۱۳۰ میلیمتری زیر خاک پنهان کرده بودند. سیل، خاک روی آنها را با خود برده و مشخص شده بود. خبر دادیم. دو کامیون از ارتش آمد و آنها را با خود بردند.
شبها حیوانها را اطراف پایگاه رها میکردند تا ترس و وحشت ایجاد کنند
شبها به داخل پایگاه میرفتیم. پایگاه، محوطهای حدود یک تا دو جریب بود که دورش خاکریز و اتاقکهای نگهبانی قرار داشت. شیارهایی کنده بودیم و روی آن را با ورقهای فلزی بسته بودیم. داخل این شیارها توی کیسهخواب میخوابیدیم. هر پایگاه حدود ۱۰۰ نفر سرباز داشت که تأمین پهارپنج کیلومتر جاده با آنها بود.
منافقین و کوملهها شبها حیوانها را اطراف پایگاه رها میکردند تا باعث ترس و وحشت سربازها شوند. یکبار نوری دورتادور پایگاه میچرخید که آن را مورد هدف قرار دادند. سگی بود که منافقین به گردنش یک چراغنفتی بسته بودند تا حواس سربازها را پرت کنند.
همه را شهید کرده بودند؛ ۸۰ نفر میشدند
یک شب، توی یکی از پایگاههای شهربانی، یکی از نگهبانها خوابش برده بود. دشمن از همان طرف وارد پایگاه شده و آنها را غافلگیر کرده بود. وقتی دیدیم صدای تیراندازی میآید، خبر دادیم. نفربرها که رسیدند، بیستنفری هم از پایگاه ما برای کمک همراهشان رفتیم. صحنه دلخراشی بود. منافقینهمه را شهید کرده بودند. ۸۰ نفر میشدند.



