پدر، عشق و پسر به روایت «مختار دریانوش»

عشقِ پرواز

هواپیماهای صدام که می‌‎آمدند بالای سرمان، بدو بدو خودش را می‌گذاشت توی حیاط و خیره می‌شد به آسمان و با نگاه‌هایش رد هواپیماها را می‌گرفت.

تاریخ انتشار: ۱۰:۲۳ - سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
عشقِ پرواز

به گزارش اصفهان زیبا؛ هواپیماهای صدام که می‌‎آمدند بالای سرمان، بدو بدو خودش را می‌گذاشت توی حیاط و خیره می‌شد به آسمان و با نگاه‌هایش رد هواپیماها را می‌گرفت. از کودکی اصلا عشقِ پرواز بود؛ عشق هواپیما؛ عشق پریدن! همه بازی‌هایش گره خورده بود به آسمان و کم‌کم همه زندگی‌اش…! «مختار دریانوش» آن‌قدر این علاقه را در پسرش محسن آشکار می‌بیند که یک روز تصمیم می‌گیرد در کارگاه محل کارش بدون اینکه کسی متوجه شود، برایش یک هواپیمای جنگی اف14 بسازد و او را به آرزوی کودکی‌اش برساند، به آرزویی که خودش سال‌ها بعد در دانشگاه شهید ستاری تهران به آن رسید، به آرزویی که ته آن شد؛ «پروازِ آخر»! و ما در یک‌سالگی این پرواز آخر، مهمان خانه پدری خلبان سرتیپ دوم شهید «محسن دریانوش» در نجف‌آباد اصفهان شدیم، خانه‌ای که گوشه‌گوشه آن پرشده از قاب‌عکس‌های پسری که دیگر نیست! پسری که پدرش می‌گوید: «یک فرشته بود، فرشته‌ای که خدا به شکل انسان به آن‌ها داده بود…!» آنچه در ادامه می‌خوانید، یک روایت عاشقانه است، روایت پدر، عشق و پسر…!

♦ محسن از کودکی علاقه زیادی به پرواز داشت. همه عشقش هواپیما بود. زمان جنگ وقتی وضعیت قرمز می‌شد و هواپیماهای عراقی می‌آمدند بالای سر ما برای زدن سد، می‌دوید توی حیاط و همه چشمش به آسمان بود. توی همان حال‌وهوای کودکی با نگاهش رد پرواز هواپیماها را می‌گرفت و این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید. هرچه می‌گفتم: بابا نرو بیرون، بشین توی خونه، سنگر بگیر، پناه بگیر، انگارنه‌انگار! هیچ توجهی به حرف‌های ما نداشت. می‌گفت: من هم باید روزی برای خودم کسی بشوم، بنشینم پشت این هواپیماها و از کشورم دفاع کنم.

♦ کارم جوشکاری بود؛ توی سازمان آب‌منطقه‌ای در سد زاینده‌رود. 32 سال آنجا کار کردم. خانه و زندگی‌ام هم همان‌جا بود. بچه‌هایم هم آنجا به دنیا آمدند و در آن شرایط سخت بزرگ شدند و قد کشیدند. درس و مدرسه‌شان هم همان‌جا بود؛ دوتا دختر و سه تا پسر. محسن فرزند دوم ما بود.

♦ در زمان جنگ از طریق جهاد اصفهان به جبهه اعزام شدم؛ برای ساختن پل در اروند. چند روز بعد از اعزام اما با سلاح شیمیایی عراق در فاو مجروح شدم و مدتی در بیمارستان بودم. بعد که برگشتم، شدم جانباز شیمیایی!

♦ موقعی که عشق و علاقه محسن به پرواز را دیدم، توی همان کارگاه محل کارم، قاچاقی و یواشکی یک هواپیما برایش ساختم. آن موقع محسن سیزده‌چهارده‌ سال بیشتر نداشت؛ من هم سواد آن‌چنانی برای ساخت یک هواپیما نداشتم و آن‌قدری بلد نبودم که یک هواپیمای ایدئال برایش بسازم؛ حتی یک هواپیما را از نزدیک ندیده بودم. اطلاعات ذهنی‌ام فقط در حدی بود که از روی عکس یک فانتوم و هواپیمای جنگی دستم آمده بود. براساس همان اطلاعات شروع به ساختن کردم و نتیجه کار شد یک اف 14. اینکه چطوری این هواپیما بنشیند، چطوری بلند شود و چطوری بال‌هایش باز و بسته شود. حتی طراحی درست تایرهایش، همه و همه جزئیاتی بود که برای ساخت این هواپیما درنظر گرفتم. خداراشکر نتیجه هم عالی شد. محسن به‌طور عجیبی این هواپیما را دوست داشت و گاهی حتی با خودش آن را به مدرسه می‌برد.

♦ دیپلمش را که گرفت، کنکور شرکت کرد. در دو رشته هم قبول شد؛ هم رشته پزشکی، هم نیروی هوایی… بهش گفتم: تو که پزشکی قبول شدی، بیا برو توی رشته پزشکی. گفت: من علاقه‌ای به این رشته ندارم. دوست دارم بروم توی نیروی هوایی. همین هم شد. محسن برای ادامه تحصیلات وارد دانشگاه شهید ستاری تهران شد. هم خدمتش را آنجا انجام داد، هم درس تکمیلی پروازهایش را…! چهارسال دوره تحصیلش طول کشید؛ بعدازآن هم دوسال‌ونیم برای آزمایش پروازی عازم اصفهان شد؛ در پایگاه هشتم شکاری اصفهان. آنجا هم دو سال دوره دید.

♦ در دوران دانشجویی‌اش به‌عنوان یکی از تک‌ترین دانشجوهای پروازی شناخته شد. خلبانی بود که موقع امتحان‌پس‌دادن در پروازهایش، ازنظر نشاندن، نگه‌داشتن، در سطح کم‌ارتفاع پرواز کردن و توی قله پرواز کردن، خودش را به درجه عالی رساند. آخرین پروازهای امتحانی‌اش هم در همین کوه‌صفه بود. به قول نظامی‌ها قرار بود سولو بشه. بعد از اینکه پایان‌نامه‌‌اش را گرفت‌ هم، عازم شیراز شد.

♦ محسن نزدیک به 13 سال در شیراز بود. یکی‌دو سال اول حضورش که گذشت، شد معلم پرواز و کم‌کم دانشجو تعلیم داد. برای مأموریت‌هایش هم اکثرا از شیراز به جنوب کشور؛ چابهار، بندرعباس، سیستان‌وبلوچستان و… می‌رفت. همیشه تک پرواز می‌کرد.

♦ خلبان کاربلدی بود. کارش را خوب انجام می‌داد. همکارانش می‌گفتند ازنظر اخلاقی و دینی، مثبت و قابل‌پذیرش بود. بعدها فهمیدیم مدتی که شیراز مشغول فعالیت بوده، برای آشیانه رهبری، زیرنظر بوده است؛ البته خودش هم خبر نداشت.

♦ یک‌بار آمد و به ما گفت: امکان داره برای ادامه کارم بروم تهران. گفت که انتخاب شده است و باید برود. نزدیک به 12 سال تهران بود. از همان ساعت اول رفتن به تهران هم، وارد آشیانه شد و در خدمت رهبری و دولتمردان بود. رئیس‌جمهور، رئیس مجلس، وزرا و…! همه پروازهایی که داشت هم از همان روز اول با افراد مهم نظام بود؛ هشت سال دوران ریاست‌جمهوری آقای روحانی، بعد هم که آقای رئیسی. همیشه کنار آنان بود و خلبان پروازهایشان.

♦ محسن ازنظر کاری به جایی رسیده بود که نقطه‌یاب شده بود. هرموقع که پرواز داشت، زودتر از بقیه می‌رفت و نقاط موردنظر را بررسی می‌کرد و بعد پرواز انجام می‌شد. همیشه جلوتر می‌رفت، بازبینی می‌کرد، مناطق را ردیابی می‌کرد، نقاط را مشخص می‌کرد و بعد پرواز را انجام می‌داد. یا رئیس‌جمهور بود، یا رئیس مجلس بود یا وزیر بود… کارش جابه‌جایی این افراد برای مأموریت‌هایشان بود.

♦ پرواز آخر محسن، سال گذشته بود. تازه از پرواز قبلی رسیده و هنوز خستگی سفر به تنش بود که به او اعلام می‌شود رئیس‌جمهور عازم غرب کشور است. یکی از همکارانش به محسن می‌گوید: «تو خسته‌ای، برگرد تا یکی دیگر از بچه‌ها بیاد جای تو.» آقای رئیسی اما تأکید می‌کند: «نه! خود محسن دریانوش باید هلیکوپتر را بلند کند.»

♦ ما آن روز رفته بودیم باغ. ساعت حوالی یازده ظهر بود که مادر محسن چند مرتبه‌ای با محسن تماس گرفت؛ اما پاسخی نگرفت. اولش فکر کردیم شاید دستش بند کاری است یا رفته داخل جلسه که تماس‌ها را بی‌پاسخ می‌گذارد یا حتی دارد ناهار می‌خورد یا اینکه سر نماز است. حدود ساعت یک ربع‌کم دوباره مادر شماره محسن را گرفت؛ اما بازهم محسن روی خط نیامد و از همان لحظه بود که مادرش به‌هم ریخت و دلش شور افتاد. هزارویک فکر ناجور آمد توی سرش. همین‌طور دستمان روی شماره محسن بود و می‌گرفتیمش؛ اما دریغ از یک جواب!

♦ از باغ آمدیم بیرون. حدود ساعت چهار بعدازظهر بود که رسیدیم خانه. از همه جا بی‌خبر! چیزی نگذشت که پسرم، آقامهرداد، ناراحت آمد داخل خانه. اول چیزی نگفت؛ ولی کم‌کم به حرف آمد و گفت: انگار برای هلیکوپتر محسن مشکلی پیش آمده و یک فرود سخت داشته است. چیزی نگذشت که دخترم هم با چشم گریان آمد و گفت: توی خبرها اعلام کردند هلیکوپتر آقای رئیسی سقوط کرده! حقیقتا از همان لحظه نشستیم پای تلویزیون!

♦ تا صبح فردا پای تلویزیون نشسته بودیم و چشم از صفحه آن برنمی‌داشتیم. قوم‌وخویش می‌آمدند و می‌‎رفتند؛ حتی همسایه‌ها! خانه‌مان شلوغ شده بود. دل توی دلمان نبود که خبری از محسن برسد. آشوب بودیم؛ هم از بی‌خبری، هم از اینکه کاری از دستمان برنمی‌آمد! بالاخره آب پاکی را روی دستمان ریختند. امیدمان ناامید شد! محسن پرواز آخرش را هم رفت…تلویزیون خبر شهادتشان را زیرنویس کرد.

♦ تا جایی که متوجه شدیم این‌ سه هلیکوپتر باهم بودند؛ یکی جلو، یکی عقب و یکی هم وسط. من هنوز هم با خودم می‌گویم چطور ممکن است دو تا هلیکوپتر عقبی و جلویی، بالا بیایند و هلیکوپتر وسطی پایین بماند؟! جالب اینجاست که خود محسن به خلبان دو هلیکوپتر دیگر فرمان می‌دهد از مه بروند بالا. دو هلیکوپتر عقب و جلو هم می‌روند بالا، ولی اینکه خودش بماند پایین، جای سؤال است! از طرف دیگر، خلبانی مثل محسن از زبده‌ترین خلبان‌های این کشور بوده و بیش از دوهزار ساعت پرواز داشته است. حالا چه مسئله‌ای بود که این اتفاق برایشان افتاد، فقط خدا می‌داند و بس!

♦ محسن هیچ ادعایی نداشت. ازنظر اخلاقی و رفتاری، نمونه بود. هیچ‌وقت کسی را ندیدم که از محسن اظهار نارضایتی کند یا حتی خودش بخواهد از موقعیتش یا از لباسش سوءاستفاده کند. بعد از شهادتش هم خیلی‌ها آمدند و گفتند ما تازه فهمیدیم پسر شما که بوده و چه جایگاهی داشته است. توی مراسمش، سربازهایی که زیردستش بودند، مثل بچه پدرمرده گریه می‌کردند. می‌گفتند: ما فرمانده‌ای به این مهربانی و خوش‌برخوردی ندیده بودیم…!