ماسک‌ها نفس می‌کشند!

شب خواب ابر می‌بینم و باران. تند می‌بارد. زمین خیس است و از ناودان‌ها شرشر باران جوی‌ها را پر کرده. صبح چشم باز می‌کنم خبری نیست. همه جا ساکت است و تک درخت توی باغچه تکان نمی‌خورد.

تاریخ انتشار: ۱۰:۲۳ - دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
ماسک‌ها نفس می‌کشند!

به گزارش اصفهان زیبا؛ شب خواب ابر می‌بینم و باران. تند می‌بارد. زمین خیس است و از ناودان‌ها شرشر باران جوی‌ها را پر کرده. صبح چشم باز می‌کنم خبری نیست. همه جا ساکت است و تک درخت توی باغچه تکان نمی‌خورد.

برگ‌های خشک و مرده به شاخه‌هایش چسبیده‌اند و حتی نسیم ملایمی آن‌ها را تکان نمی‌دهد. تنها هر از گاهی با پرواز گنجشک یا فاخته‌ای لا‌به‌لای شاخه‌ها، برگ مرده‌ای روی زمین می‌افتد. نفس کشیدن برایمان دشوار است و هوا توی گلویمان گیر می‌کند. چشم دوخته‌ایم به اخبار ریز و درشت کارشناسان هواشناسی و تصاویر ماهواره‌ای آب و هوایی.

هر روز ماسک به صورتمان می‌زنیم و به امید بارش قطره‌ای باران از خانه بیرون می‌زنیم؛ غافل از اینکه ابرها از آدم‌ها ترسیده‌اند و با دیدن دود و دمشان فرار می‌کنند. دم فروشگاه محل چند نفر ایستاده‌اند. هر کس نظری می‌دهد.

یکی به سیگار پک می‌زند و می‌گوید: «مازوت سوزی کارخانجات». دیگری کیفیت پایین بنزین و سوخت و یکی تولید ماشین‌های داخلی را مقصر می‌داند. روزنامه‌ها، اخبار رسانه‌های تلویزیونی و مجازی هر کدام دلایل خود را مطرح می‌کنند.

مدارس آنلاین است و بچه‌ها با گوشی و هندزفری و اقلام دیگر خودشان را به صفحه تاریک گوشی و موبایل و… وصل می‌کنند. اما به راستی باید چه کرد؟ صاحبان امر، مسئولین کجای این بحران ایستاده‌اند؟

سحر می‌گوید: «به گمانم ابرها خسیس شده‌اند.» می‌گویم: «ای کاش این‌طور باشد، اما آخر من ابری نمی‌بینم.» می‌گوید: «همان اگر خسیس نبودند، حالا اینجا بودند بالای سرمان.» می‌گویم: «حالا به فرض هم که خسیس شده باشند، علتش چیست؟ قبلا که خوب دست و دل باز بودند. حتما دلیلی دارد.»

هر دو به فکر فرو می‌رویم و توی ذهنمان دنبال علت و چاره‌ای می‌گردیم. یاد حرف زن همسایه می‌افتم که همیشه می‌گوید آدم‌ها هر چه داراترند، حرص بیشتری هم دارند. حالا فکر می‌کنم نکند ابرها هوس آدم شدن به سرشان زده.

لب‌هایم را گاز می‌گیرم‌‌ و بعد می‌گویم: «سحر! از کجا معلوم قهر نکرده باشند! ابرها دل‌های نازکی دارند. هر چه تپل‌تر دل کوچکتر. ندیده‌ای توی بهار چطور اشک می‌ریزند.»

می‌زند زیر خنده و می‌گوید: «قهر نکرده‌اند. ستاره سهیل شده‌اند. اگر من سحر باشم که هستم می‌گویم “دل قوی دار، سحر نزدیک است”. برمی‌گردند.»

شب می‌شود. چراغ را خاموش می‌کنم. تکه‌ای از ماه در قاب پنجره می‌درخشد. از او می‌خواهم به ابرها بگوید دست از ستاره شدن بردارند. نه ستاره سهیل باشند، نه آدم. فقط خودشان باشند، نه مثل ما آدم‌ها که هر روز یک رنگند. بهشان بگوید برگردند و چشم‌هایم را می‌بندم تا دست کم خواب‌شان را ببینم.