به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام دخترجان! بیمقدمه مینویسم برایت.
فریادهای مظلوم تو را که شنیدم دلم میخواست فیلم را بگیرم جلوی دخترم و بگویم «ببین بابا! این دختری که صداش رو میشنوی، داره برای موشکهای ما دعا میکنه که بره بخوره توی سر دشمن.» اما ترسیدم. چون دیشب قبل خواب به مادرش گفته بود «همهش فکرهای بد توی سرمه. اینکه آمریکا و اسرائیل به ما حمله کنه.»
دخترم ترسیده بود؛ نه از صدای موشک و انفجار و گلوله و لرزیدن پنجرههای خانهاش، نه از دیدن عبور جنگندههای بالای سرش، او فقط از اینکه از ما بزرگترهای دوروبرش شنیده بود «اینجا رو زدن»، «آنجا برخورد داشته»، «موشک»، «اسرائیل»، «آمریکا»، «کشته شدن»، «جنگ» و «مرگ»، در ذهنش آتشِ جنگ را تصویرسازی کرده بود و آرامشِ خواب را از چشمهای خودش گرفته بود.
دخترجان! امشب را باید لبه تخت دخترم بنشینم و از تو برایش بگویم. اینکه دخترهای ششهفت ساله مظلوم مثل تو در جای دیگری از دنیا، نزدیکیِ دشمن ما، وقتی برای خواب، چشمهایشان را میبندند، معلوم نیست هیچوقت باز کنند؛ دخترهایی که قصه همیشه شبهایشان «رفتن پیش خدا» ست.
نمیدانم چند سالهای، شاید هفت شاید هشت، کمتر یا بیشتر. مهم نیست! آنچه در فیلم میدیدیم، آسمان شبِ سرزمینهای اجدادی شما بود که با خیبرشکنهای ایرانی نورباران میشد و آنچه صدایِ زمینه فیلم بود، صدایِ تو بود که دعایت را سوختِ موشک کرده بودی که برود در قلبِ حیفا یا تلآویو بنشیند و بغضِ خفهشده در صدایت را بشکند.
ما میخواهیم بغضت شکسته شود. آری! اشکِ ذوقِ جاری شده از چشمهای تو، اشکِ چشمهای دخترِ من است.
دخترجان! همه اشکهای مظلومان دنیا بر سر ظالمان چون پُتک فرود خواهد آمد. حق همین است. این قدرت اشکِ دختربچههای سرزمین ما و سرزمین شماست که تا پناهگاههای دهها متریِ زیرزمینی ترسوها نفوذ خواهد کرد.
این روز و شبها دلم میخواهد بیشتر از تو برای دخترم بگویم. حالا که صدایت را شنیدم، دلم میخواهد با ریحانه رفیق شوی. میخواهم از تو برایش بگویم که دلش مثل تو و هممحلهایهایت بزرگ شود. گرچه بعضی آدمها مثل تو کوچک هستند، اما جنگ، دلهای بزرگی به آنها هدیه داده است.
به امید نابودی کودککشها!



