نامه‌ای به ضرغامة‌بن‌مالک تغلبی، از یاران امام حسین (ع)

تو که معصوم از خطا نبودی!

سلام ضرغامه خان! اینکه تقدیر در پیشانی آدم چه‌ها نوشته، جز خدا کسی خبر ندارد. حالا این را رفاقتی می‌گویم. تو فکر کن «از نوادگان قبیله‌ای عربِ جاهلی که در نجد عربستان پاگرفته، و احتمالاً دخترها را هم زنده‌به‌گور می‌کرده، سنگ‌قبری در آسمانی‌ترین جای این زمینِ خاکی پیدا می‌شود که روی آن حک شده ضرغامة‌بن‌مالک تغلبی».

تاریخ انتشار: 13:06 - پنجشنبه 12 تیر 1404
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
تو که معصوم از خطا نبودی!

به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام ضرغامه خان! اینکه تقدیر در پیشانی آدم چه‌ها نوشته، جز خدا کسی خبر ندارد. حالا این را رفاقتی می‌گویم. تو فکر کن «از نوادگان قبیله‌ای عربِ جاهلی که در نجد عربستان پاگرفته، و احتمالاً دخترها را هم زنده‌به‌گور می‌کرده، سنگ‌قبری در آسمانی‌ترین جای این زمینِ خاکی پیدا می‌شود که روی آن حک شده ضرغامة‌بن‌مالک تغلبی».

تقدیر را می‌بینی پسر مالک! چه کسی فکرش را می‌کرد؟ چکار کرده‌ای که اسمت در لیست کسانی که در حرم حسین دفن شده‌اند، آمده؟ خبر داری در طرفِ پیروزمندترین جنگ تاریخ ایستاده‌ای؟ من هزاروچهارصد سال بعد از روزی که تو در کربلا شمشیر می‌زدی و رجزخوانی می‌کردی که «آماده ضربتِ مالک ضرغام باشید؛ جوانی که از بزرگواران حمایت می‌کند و ثواب کامل را از خداوندِ مالک و دانا امید دارد»، دارم برای تو نامه می‌نویسم.

شهدا زنده‌اند دیگر. آیه قرآن است. کاش جواب نامه‌ را می‌نوشتی که چطور می‌شود اینگونه مُرد؟ راهکاری، دستورالعملی چیزی می‌نوشتی و امضا می‌کردی می‌فرستادی برایم. این را هم بگویم که جز تو، سه‌چهار تغلبی دیگر هم در زمین کربلا به شهادت رسیده‌اند. اگر از تو جوابی نیامد، شاید برای پسرعموهایت نامه‌ نوشتم. اما فعلاً دست به قلم برده‌ام برای تو و می‌خواهم دستم را رد نکنی.

البته اگر بخواهی نامه را بی‌جواب بگذاری، باید لابه‌لای صفحات تاریخ دنبالت بگردم. همان تاریخی که گفته‌اند تو شیعه بودی و ساکن کوفه. خب اینکه چیز جدیدی نیست. خیلی‌های دیگر هم شیعه بودند، کوفی هم بودند. ظاهراً با سفیر حسین، مسلم‌بن‌عقیل هم بیعت کرده‌ای.

اما اینجای تاریخ چیزی نوشته نشده. سفید است. جا افتاده انگاری. در کتاب تاریخ «إبصارالعین فی أنصارالحسین» نوشته شده مسلم که شهید شد، راه خروج از کوفه هم بسته شد. یک سؤال: مسلم چرا شهید شد؟ چون تنها شد.

قبول داری؟ مگر تو با او بیعت نکرده بودی؟ یعنی تو رهایش کردی؟ من که خبر ندارم. دارم سؤال می‌پرسم. اگر تو دور و بر مسلم بودی، او تنهایی به درِ خانه‌ پیرزنی پناه می‌برد که یک لیوان آب بدهد دستش؟ امیدوارم در نامه‌ای که برایم می‌نویسی، این صفحه از تاریخ را خودت تکمیل کنی. ولی من دلم راضی نمی‌شود.

باز اوراق خاک‌خوردهی تاریخ را ورق می‌زنم تا به جواب برسم؛ جوابِ سؤالی که پرسیدم «چه‌کردی که شدی یارِ حسین؟». همان کتابی که اسم بردم، می‌نویسد که چون راه خروج از کوفه بسته شده بود، تو در لباس سربازان ابن‌زیاد درآمدی و راهی کربلا شدی و آنجا شدی «یارِ حسین». تأیید می‌کنی؟

اگر موافق باشی می‌خواهم اینجا نتیجه‌گیری کنم. تو معصوم که نیستی. آدمی است و امکان اشتباه. مسلم را رها کردی، به هر دلیل. کاری نداریم! ولی به خودت آمدی و دیدی عجب خطایی! دست بر سر کوبیدی و به خودت نهیب زدی و گفتی «فرستاده‌ حسینی که خودمان برایش نامه نوشته بودیم را تنها گذاشتم و شهید شد! وای…»

شاید همین یک کلمه نجاتت داده؛ «وای». این یعنی اقرار به خطا. توبه و تلاش برای جبران. راستش را بخواهی، اگر جای تو بودم عقل را به جدال دل می‌فرستادم و راضی‌اش می‌کردم که در کوفه بمانم. دل به حرف می‌آمد «من اشتباه کردم. من باید در رکاب مسلم می‌ماندم. خطا کردم. اما جبران می‌کنم. می‌روم به یاری حسین. می‌روم … می‌روم …» اما عقل گوشه‌ای دیگر به تقابل ایستاده.

«کجا؟ مگر نمی‌بینی راه خروج از کوفه را بسته‌اند؟ تمام شد دیگر. تو تلاشت را کردی. ولی نشد. حالا کوفه بنشین شاید راه خروج از کوفه را باز کردند و توانستی خودت را به سپاه حسین برسانی.»

اما تو زرنگ‌تر از این حرف‌ها بودی. شیطان خودش را جایِ عقل جا زده بود و می‌خواست راهِ دل را ببندد. اما خبر ندارد که دل، از کوره‌راه‌ها، شاه‌راه می‌سازد. شاه‌راهِ دلی که به حسین ختم می‌شود، هیج سدی جلودارش نخواهد بود.

حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم دل‌قوی‌ داشته‌ای. شاید پدرت مالک، از آن‌ دنیا، وقتی لباس یاران این‌زیاد را به‌تن کرده‌ای، تو را نفرین کرده باشد. اما وقتی از سرِ دلِ تو با خبر شده و فهیمده قرار است به‌سوی حسین جدا شوی، با اشک‌شوق فریاد زده «نان پدر حلالت باشد دلاور.»

ضرغامه‌‌خان! دلم می‌خواهد در خیال به تصویر بکشم که حسین چطور تو را پذیرفت. آغوش باز کرد؟ لبخند زد؟ دقیقاً چه گفت وقتی از اسب پیاده شدی و خیز برداشتی که دست‌هایش را ببوسی؟

عباس هم به استقبالت آمده؟ شاید علی‌اکبرِ حسین دستی به شانه‌‌ات زده و گفته «خوش آمدی مرد!» باور کن تصویرسازی‌اش هم مو به تنم سیخ می‌کند. کاش حداقل به خوابم می‌آمدی و نقل می‌کردی لحظه پیوستن به سپاه حسین چه‌ گذشت.

نمی‌خواهم از جنگیدنت برایم بگویی. جنگ، جنگ است. شمشیر می‌زنی. مجروح می‌کنی. تاریخ از این‌ها زیاد نوشته. می‌کشی و عرق می‌ریزی و در پایان شمشیر می‌خوری و خونت به صحرای داغ کربلا ریخته می‌شود. این‌ها همه‌جا نوشته‌اند و گفته‌اند.