به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام بر یزید! هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسد که ابتدای نامهای که من نگارندهاش هستم، بر یزیدنامی سلام بدهم. حالا هم اگر ناراحت نمیشود، در ادامه نامه، عبدی بصری یا بنثبیط صدایت بزنم. بهخداقسم دلم رضا نمیشود اسم آن ملعون را بهقلم بیاورم.
البته بهتر بود ابتدای نامه «جناب» ی یا «آقا» یی اضافه میکردم که احترام صحابی موسپید حسین را حفظ کرده باشم. هیچ نباشد شما پدرِ ده پسر بودهاید. بگذارید تصور کنم شما دل خوشی ندارید از اینکه بهنام تعداد پسرهایتان میخوانمتان. بله، شاید هر کسی هم جای شما بود، دلش میخواست در تاریخ مینوشتند یابنثبیط دو پسر داشت که با آنها در رکاب حسین جنگیدند و به شهادت رسیدند. این زیباتر است. مگر نه؟
اما تاریخ بیرحمتر از این حرفهاست عبدیِ عزیز! ولی تو باید همیشه سرت را بالا بگیری. سربلند شدی. تو جزئی از اشراف بصره بهحساب میآمدی که بیشک حلاللقمهتر از همه بودی.
چون وقتی نامه حسین از مکه به اشراف بصره رسید، تنها تو روی پا ایستادی و از شهری که خروجیهایش با دستان ابنزیاد بسته شده بود، گریختی. نمیدانم در جمع اشراف در چه وضعی بودید وقتی پیکِ حسین رسید و خواند «اینک فرستاده خویش را با این نامه سوی شما روانه کردم و شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر او دعوت میکنم که سنت را میرانیدهاند و بدعت را احیاء کردهاند. اگر گفتار مرا بشنوید و دستور مرا اطاعت کنید، شما را به راه راست و استوار هدایت میکنم.»
تاریخ میگوید وقتی نامه بهترینِ روی زمین به گوش کلهگندههای بصره رسید و حجت تمام شد، لبیکی که از دهانی بلند نشد، هیچ، پیک را به حاکم هم لو دادهاند. دستمریزاد واقعاً. اما تو مردانگی کردی. اینجاست که میگویم حتماً لقمهات حلال بوده. سرت را هم بالا بگیر. خجالت ندارد از اینکه هشت پسرت رویت را زمین زدند.
ببین جناب عبدی! لابد وقتی نامه حسین را دیدی و شنیدی، پسرهایت را به خانه دعوت کردهای. چشمدرچشم آنها کولهبارِ بستهات را مقابلشان گرفتهای و گفتهای «من به نوه پیغمبر ملحق میشوم. هر که دارد به سرش شور و نوا بسمالله…» طبیعت انسان همین است.
در این ماه محرمِ هزار سال بعد از شبی که پسرهایت را دور هم جمع کردی، ما برای عزای حسین دور هم جمع میشویم. پای منبری مینشینیم که شیخ میگوید شیطان برای نفوذ به هر آدمی پیشفرضهای ذهنی او و تمایلهای خاص او را بهکار میگیرد. مگر پسرهای تو معصوم بودهاند؟ نه. یکی را با زن و بچه سرِ جایش نشانده. دیگری را با زمینِ آماده برداشت فریب داده، دیگری ترس به جانش انداخته. یکوقت به خودت شک نبری لقمه تو شبهه داشته. آنها خود بارِ خانوادهای را به دوش میکشند و مسئولیت تصمیمشان با خودشان است. تو وظیفهات را انجام دادی.
من شنیدهام برخی از یاران مختار ثقفی از اهالی بصره بودهاند. من که بیخبرم، ولی خدا را چه دیدی، شاید پسران تو سرشان به سنگ خورده و قاتلان حسین را به سزای اعمالشان رساندهاند. شاید الآن با خودت بگویی «رها کن این پسرها را. کاش از چیز دیگری نوشته بودی…»
دیگر به آخرهای نامه رسیدهام و میخواهم به آخرهای عمر تو بپردازم. روزهای آخر که در مکه به نزدیکی حسین رسیدی و خیمهات را در نزدیکی او برپا کردی، وقتی رفتی به دیدار حسین و شنیدی او به دیدن تو آمده، بهگمانم از ذوق میخواستی جان بدهی! غیر این است؟ تا در برگشت حسین را دیدی که درِ خیمهات ایستاده چه گفتی؟ «باید منحصراً به فضل و رحمت خدا شادمان شوند». چرا شادمان نباشی مرد؛ مگر فکر میکردی در پیشانیات نوشته شده باشد که مردی عدنانی که ریشه در بحرین دارد و در بصره ساکن است، به کسی ملحق شود که آسمانوزمین به دست اوست؟ تو بهترین داراییات را به پای بهترین آدم روی زمین ریختی. این همان چیزی است که ما حالا فقط ادعایش را داریم.
صبحبهصبح میخوانیم «خدایا در صبح این روز و تا زندگی کنم از روزهایم…عهد و پیمان و بیعت تجدید میکنم که از آن، رو نگردانم و هیچگاه دست برندارم. خدایا مرا، از یاران و مددکاران و دفاعکنندگان از او قرار ده و از شتابندگان به سویش، در برآوردن خواستههایش و اطاعتکنندگان اَوامرش و مدافعان حضرتش و پیشگیرندگان به سوی خواستهاش و کشتهشدگان در پیشگاهش….» اما شبهنگام وقتی سر بر بالین میگذاریم نه در طول روز او را دیدهایم و نه صدایی از او شنیدهایم. جانِ ما کر و کور است هنوز.
میبینی عبدی بصری! آنچه برای تو و پسرهایت خاطره است، برای ما آرزوست. غلط نکنم، آنچه میخواهم نامه را با آن بهپایان برسانم، حرف دل شما هم باشد.
«خدایا اگر بین من و او مرگی که بر بندگانت حتم و قطعی ساختی حائل شد، کفن پوشیده از قبر مرا بیرون آور، با شمشیر از نیام برکشیده و نیزه برهنه، پاسخگو به دعوت آن دعوتکننده، در میان شهرنشین و بادیهنشین.»
به امید اینکه کفنپوش، دوشادوش هم پشتِ سر پسرِ حسین شمشیر بزنیم. انشاءالله.



