به گزارش اصفهان زیبا؛ فیلم «مرجان» آخرین ساختۀ کارگردانِ اصفهانی، میلاد بنیطباست که به تازگی در سینماها به نمایش در آمده است. این فیلم دربارۀ دختری به نام مرجان است که در یک خانوادۀ مردسالار زندگی میکند و از حق انتخاب و تصمیمگیری برای زندگی شخصی خود، مثلاً انتخاب همسر، محروم است. مرجان پس از اصرارهای بسیارِ پدرش مبنی بر ازدواج با پسرعمهاش، با فرار از خانه، مقاومت و اعتراض خود را نشان میدهد.
کلیشهسازی از «آبرو»
فیلم مرجان از درونمایههای آشنا و کلیشهشده سینمای اجتماعی بهره میگیرد و داستان خود را بر همین اساس شکل میدهد. در این بین، مفهومِ آبرو بیشترین نقش را در پیشبرد داستان دارد. رویکرد فیلمساز نسبت به «آبرو» انتقادی است و آدمهایی را نشان میدهد که حتی حاضرند جان دیگری را در خطر بیندازند تا آبروی رفتهشان بازگردد که البته هیچگاه چنین نمیشود. فیلم آبروداری را بهعنوان نمودی از فرهنگ مردسالاری و ظلم علیه زنان در نظر میگیرد و سعی میکند با نقدِ آبرو، مواجهه نابرابر و سلطهگرانه با زنان را سرزنش کند.
یکی از پرکاربردترین کلمات در دیالوگهای فیلم نیز، «آبرو» است. مشکلی وجود ندارد اگر کسی مایل باشد فیلمی با موضوعِ مخاطراتِ آبروداریِ افراطی بسازد؛ امّا نباید الزاماً همه شخصیتها مدام از آبرو حرف بزنند و به آن اشارۀ مستقیم کنند. پدر هیچ نمیگوید مگر این که چون دخترش فلان کار را کرده است و آبروی خانواده را جلوی در و همسایه برده است، بهتر است بمیرد یا اصلاً به خانه نیاید یا چیزهایی شبیه به این. همه شخصیتها و مهمتر از بقیه، شخصیتهای منفی، هیچ لایه روانی و اجتماعیِ مضاعفی ندارند و تنها رانه آنان برای انجام عمل، آبرو و سرکوب به بهانه آن است.
کدام محله؟
مشکلِ دیگر این است که بههنگامِ صحبت از چیزهایی مثل «آبرو» یا «محّله»، مشخصاً نشان داده نمیشود این آبرویی که هر لحظه دربارهاش صحبت میشود، کجاست و چیست و بر چه چیزهایی اطلاق میشود. بهانه اصلیِ پدر برای شروعِ آزار و اذیّتهای مرجان، این است که او با پسری (که آشناست و قصدش ازدواج است) در «محل» دیده شده است. حال آنکه آن محلّهای که پدر مدام دربارهاش حرف میزند، در فیلم دیده نمیشود؛ گرچه در دیالوگها شخصیّتها بگویند در محلّه درباره مرجان فلان حرف را میزنند. بیآبروییِ پدرِ مرجان در محلّهای رخ میدهد که مولّفههایش بر مخاطب پنهان است.
فیلمساز در مصاحبهای گفته است فیلم در محلّهای در پایینِ شهرِ تهران میگذرد و خودش پس از زیست در آن نواحی، سعی کرده شخصیّتها را حتّیالمقدور نزدیک به واقعیّت بنویسد. امّا بهجز خانه قدیمیِ خانواده مرجان و یک گاراژ، چیزِ دیگری چندان حکایت از این محلّه پایینِ شهر ندارد. بهقولی، پایینشهرِ فیلم «درنیامده است». فقط یک برادرِ معتاد و عربدهکش داریم که سعی شده او بهعنوانِ قربانیِ فضایِ مخربِ محلّاتِ پایینِ شهر نشان داده شود و به باورپذیریِ اثر کمک کند. برادری که چندان از احساساتِ انسانی بهرهای نبرده است.
شخصیتهای منفعل و بیاثر
امّا سؤال این است که چرا بهجز مرجان و شخصیّتهای منفی (پدر و برادرِ معتاد)، تقریباً همه شخصیّتها در انفعالِ محض فرو رفتهاند؟ کسِ دیگری در این فیلم واجدِ قدرتِ عمل و کنشگری نیست. بهویژه این تقصیر متوجّهِ برادرِ بزرگتر است که بهنظر میرسد از عقلانیتِ بیشتری برخودار است، اما او نیز در برابرِ ستمهای پدر، کارِ چندانی نمیکند و وقتی میفهمد پدرش مرجان را کتک زده است، بهگونهای تعجّب میکند که انگار از ابتدا تا به امروز، پدرش مهربان و بافهم بوده است و ناغافل و در عرضِ چند روز، تبدیل شده به پدری بیرحم و خشن که به راحتی روی دخترش دست بلند میکند.
در ضمن باید پرسید این همه شخصیّت در این فیلم به چه کار میآیند؟ نقشِ آنان در پیشبردِ داستان چیست؟ برادرِ بزرگ و همسرش، خواهرِ وسطی، برادرِ کوچکتر، همسرِ برادرِ معتاد و فرزندانش و برخی آدمهای دیگر در فیلم عملاً هیچ کاربرد و نقشی ایفا نمیکنند و تا لحظه آخر ما شاهدِ اضافه شدنِ شخصیت به خط داستانیِ فیلم هستیم. شخصیتهایی که فقط قاب را مخدوش و شلوغ میکنند و توجیهی برای حضورِ آنان وجود ندارد. همچنین فیلم در جاهایی بسیار کِش پیدا میکند. سکانسهایی مثل موتورسواریِ پسرِ عاشق در تونل که حداقل دو بار تکرار میشود، آوردۀ خاصی ندارند. فیلم میتوانست با شخصیتهایی بسیار کمتر و داستانی شستهرفتهتر و تدوینی مناسبتر، به یک فیلمِ نیمهبلندِ قابلِتحمّل و نسبتاً پرکشش تبدیل شود.
داستان پیشبینیپذیر و باور ناپذیر
اما یکی از مشکلات اصلی فیلم که سد راهِ موفقیتاش میشود، پیشبینیپذیریِ داستان است. این فیلم نیز در زیر ژانر «دخترکشی» قرار دارد؛ ژانری که در آن، معمولاً قتلِ یک دختر محوریت داستان است. فیلم با آن دختر شروع میشود و با جنازهاش تمام میشود یا اینکه در بخشی از فیلم، یک دختر هم آن گوشه کشته میشود تا تلخی و سیاهیِ فیلم را تشدید کند. اگر مخاطب اندکی با سینمای اجتماعیِ این سالها آشنایی داشته باشد، میتواند حدس بزند پایانِ این قصه به زلفِ یخزده مرجان در سردخانه گره خورده است.
فیلمسازان در سالهای اخیر تصمیم گرفتهاند سیاهی و تلخیِ درامهای خود را با کشتنِ دخترهای جوان تشدید کنند؛ حال آن که باید توجه کرد سیاهی و تلخی، هیچگاه فینفسه ارزش و اعتباری برای فیلم نمیآورد. درام را پیچیدگی و دوراهیهای داستان است که جذاب میکند. در حالیکه سخت کردنِ قضاوتِ شخصیتها درام را چالشبرانگیز میکند.
گرچه ما تا حدی میتوانیم اتفاقات فیلم را بپذیریم و این احتمال را بدهیم که این اتفاقات در جامعه وجود دارند، اما این الزاماً به باورپذیریِ یک اثری که داعیه رئالیسمِ حداکثری دارد کمک نمیکند. بله! متأسفانه در جامعه ما گهگاهی قتلهایی رخ میدهد که در آن دختران نیز قربانی هستند. اما باید دید قصهای که قرار است دوباره به این موضوع بپردازد، تا چه حد کشش و توانایی دارد تا حرف جدیدی بزند و راهِ جدیدی در خلقِ درام بگشاید؛ آن هم پس از تولید آثار بسیاری که از گذشته تاکنون به این موضوع پرداختهاند. شاید لازم باشد برای پرداختن به موضوعاتی مثلِ قتلهای ناموسی یا تبعیض جنسیتی در جامعه، از مسیرهای غیرمستقیم و دورتری به قضیه پرداخت.
باید سعی کرد به شخصیتها و علتِ انجامِ جنایتِ آنها نزدیک شد. درحالی که در فیلمِ مرجان ما هم قتل داریم، هم قاتل و هم مقتول. ولی نه از قتل و نحوه آن باخبر میشویم، نه به قاتل نزدیک شده و از درونیات و سرگذشتِ او اطلاعی پیدا میکنیم، و نه حتی میدانیم مقتول در یک ماهِ قبل از مرگش کجا بوده و چه کرده است. فیلم به نام، مرجان است، اما دربارۀ قتلِ مبهمِ مرجان است. شاید فیلم میباید دربارۀ سعیدِ معتاد میبود، یا درباره پدرِ بیرحم و آبروپرستِ او که مقدماتِ سقوطِ اخلاقیِ پسر و مرگِ دخترش را فراهم کرده است.



