سید محمود موسوی از 18 سالگی پا در خط انقلاب میگذارد و بهعنوان یک بازاریِ فعال سیاسی برای آگاهی مردم تلاش میکند، همه سختیها را به جان میخرد، زندانی میشود، شکنجه میشود؛ اما دست از مبارزه برنمیدارد. او آن زمان با وجود همه شکنجهها امید داشته که دودمان طاغوت در هم شکسته میشود. خوشحال است از این پیروزی، هرچند پس از آن عدهای آزارش میدهند، کنایه میزنند، به جای دلجویی، دل میشکنند. او حتی هشت سال دفاع مقدس هم آرام نمینشیند و به همراه پسر ارشدش، سید محسن موسوی و برادرزادههایش راهی میدان جنگ میشود تا آنجا که سید محسن، پسرش شهید میشود و رهبر معظم انقلاب به سیدمحمود موسوی لقب «ابوشهید» میدهد.
در سالروز وفات حضرت امالبنین که به نام روز تکریم مادران و همسران شهدا نامگذاری شده است، به سراغ «عطا آبدار اصفهانی» رفتهایم؛ مادری که بعد از 39 سال چشمانتظاری چند روزی است دلش تسکین یافته. سیونه سال، روزها و شبها چشمبهراه جگرگوشه خود باشی، ساده نیست. اینهمه سال بیخبری، دل دریایی میخواهد و صبری زینبی. «عطا آبدار اصفهانی» را بچههایش کوه صبر میخوانند، مادری که اجازه نمیدهد حتی اشکش را دیگران ببینند، وصیت پسر 17سالهاش بوده که عزاداری نکنند. نوجوانی که تنها 25 روز در جبهه بود و 17 اردیبهشت سال 61 در عملیات بیتالمقدس مفقود شد. خانواده هیچ خبری از او نداشتند؛ فقط خبرهای ضدونقیضی میشنیدند که آزارشان میداد؛ تا اینکه دو هفته پیش خبر آوردند استخوانهای سید سعید امیزاده در شلمچه پیداشده است.
همه ما از مکتب حاج قاسم صحبت میکنیم؛ از اینکه این مکتب تربیتکننده مردان و زنان انقلابی است، این مکتب، مکتب بصیرت است. جوهرهاش صداقت و اخلاص است و عکسها و فیلمهایی که این روزها پیاپی منتشر میشود. مکتب حاج قاسم کدام است؟ اصول و مبنای آن چیست؟ یکی از راههایی که میتواند شناخت عمیقتری از این مکتب، همچنین شخصیت و ابعاد وجودی سردار حاج قاسم سلیمانی برای ما ترسیم کند، دقیقشدن در وصیتنامه ایشان است که با فرازهایی جامع، نوع جهانبینی این مرد بزرگ را نشان میدهد. وصیتنامه با فرازهای عاشقانه او با خدا آغاز میشود و نعمتهایی را شاکر است که متحیر میشویم.
درد میکشد، از 21 بهمن سال 61 تا به امروز. درد میکشد. دردها تمامی ندارد. شمار روزها و ساعتهایی که درد کشیده است عمری قریب به 40 سال دارد. توی همه این سالها شبی را به یاد نمیآورد که آسوده خوابیده باشد و صبح بیدار شود. درد نیمهشب رهایش نمیکند. خون که به عصبهای سوزاندهشده میرسد، شوک میدهد و درد میکشد. سال 61 نوجوان 16ساله در والفجر مقدماتی روی میدان مین پرتاب میشود؛ مینهایی از نوع والمرا. وقتی به خودش میآید، میبیند دوتا پایش درون چکمهها روبهرویش افتادهاند. آن لحظه نه به پاهایش فکر میکند نه به خانواده؛ فقط نگران اسارت است. دلش میلرزد که عراقیها از او بهعنوان نوجوان، استفاده تبلیغاتی کنند. دست به دامان ارباب میشود و نجات مییابد.48ساعت گوشه شیاری میان دو خاکریز دوام میآورد تا اینکه در عملیات والفجر 1 او را عقب میبرند. پاها سیاه شدهاند و توی هر اورژانس کمی از پای سیاهشده را قیچی میکنند.
«رحیم حقشناس»، مدتها بود دلش میخواست در جبهه حضور داشته باشد، اما بهخاطر جثه ضعیفش او را قبول نمیکردند. مخالفت خانواده هم بود. دلیل داشتند: سه پسر دیگر خانواده در جبهه بودند و رحیم میشد چهارمین فرزند خانواده حقشناس که میخواست برود بجنگد. بهرغم مخالفتها سال 64 از شهرستان برخوار به منطقه جنوب اعزام میشود و در آخرین روزهای سال 65، با جانبازی 70 درصد نزد خانواده بازمیگردد.
سالها کارش با چشمهای مردم گره خورده بود. از 10سالگی توی مغازه عینکفروشی زایس چهارباغ اصفهان نظارهگر چشمهایی بود که جهان را تار میدیدند. دلنگران چشمهایی بود که عینک تهاستکانی میزدند، نگران بچههایی که دنیا را از پشت قاب شیشهای تماشا میکردند، دیدن آنها هر روز یادآور این بود که قدر این طرفههای زمرد را بیشتر بداند؛ غافل از اینکه روزی چراغ چشمهای خودش بیفروغ میشود. «اصغر منتظری»، سال 67 در منطقه سومار جنوب غرب، در حین بازسازی میدان مینْ جانباز و ترکشها نصیب چشمهایش میشود و برای همیشه بیناییاش را از دست میدهد؛ اما امیدش به زندگی را نه.
کلمه چشمبهراه یعنی «نگران و منتظر»، «آن کس که انتظار ورود سفرکردهای یا رسیدن خبری را دارد». وقتی واژه مادر را کنار چشمبهراه قرار دهیم و بگوییم مادرِ چشمبهراه؛ وزن این نگرانی و انتظار چند برابر میشود و امیدی که جز با وصال قانع نمیشود. مادر «محمد خیامیان» در 30سالگی در اوج جوانی میشود یک مادرِ چشمبهراه. پسرش مفقودالاثر میشود، انتظار پی انتظار. چند سال بعد از روی یک فیلم عراقی متوجه میشوند در روز 29فروردین1367، روز اول ماه مبارک رمضان، در منطقه فاو به شهادت رسیده است. چشمبهراهی مادر تمام میشود؟ نه! پیکر محمد بازنگشته و این یعنی سالهای دیگر چشمبهراهی.
ننه علی زندگیاش را توی اتاق سه در چهارِ خانه بساط کرده، تختش را گذاشته یک گوشه، لباسهایش همان حوالی، روبهرویش یخچال، تلویزیون، ساعت، اسباب و اثاثیه و علی که توی قاب عکس، لابهلای همه وسایل، ننه را نگاه میکند. اینها همه چیدمان خودِ ننه علی است که وقتی مینشیند، میخوابد، نماز میخواند، درِ یخچال را باز میکند، بتواند با علی حرف بزند. البته که ننه به اینها راضی نمیشود. از سال 60 که علی شهید شد، چند روز در هفته با چادر رنگیاش زنبیل به دست خودش را به پسر میرساند.
چهارباغ خواجو، بعد از خیابان منوچهری، کوچهای به نام کوچه جعفری قدیم، پلاک دوم، خانواده معتمدی ساکن هستند. یک ماه بیشتر نیـــســت که بـــه این خانه آمـــدهانـــد. پـــدر، مـــحـــمـــدابراهیـــم معتمدی، معمار و خیر مدرسهساز و مادر مهیندخت همتی صاحب هفت دختر هستند. مادربزرگ مادری هم با آنها زندگی میکند. چند روزی به پایان سال 66 باقی نمانده، چهاردهم اسفند، پدر آجیل شب عید را خریده است، دور هم جمع شدهاند، تولد گرفتهاند برای نوه خانواده، از بودن با یکدیگر لذت میبرند، پدر کمی کسالت دارد، دندانش را کشیده، اما باز هم مهمانی برقرار است، پدر عاشق خانواده است، شاید هم به دلش خطور کرده که باید این لحظات باهم بودن را بیشتر قدر بداند.
آدرس ابتدای خیابان ابنسیناست، پلههای ساختمان را که بالا میرویم، تابلوی دکتر علیاصغر زرین، دندانپزشک، راهنمای مسیرمان میشود، آن روز هیچ نوبتی برای بیماران در نظر نگرفته، وقتش را خالی کرده تا از پدر بگوید؛ از شهید عبدالرسول زرین، صیاد خمینی، گردان تکنفره؛ تکتیرانداز برجستهای که نامش در رویترز بهعنوان برترین تکتیرانداز جهان آورده شده است. دکتر علیاصغر زرین، پنجمین فرزند شهید، در زمان شهادت پدر هشت سال بیشتر نداشته، اما خاطرات او در ذهنش چنان زیبا نقش بسته که میتواند ساعتها از او بگوید؛ از عطر گل یخ پدر، که همیشه موقع بیرون رفتن پشت گوشهای علیاصغر میزده، از موتورسواری با او برای رفتن به مسجد و بازار و محلهها، از حساسیت پدر به اسراف و دروغ، از لحظه برگشت او از کردستان و قمقمه آبی که همراهش بود، مزه آن آب هنوز زیر زبانش مانده است، از انتظار کشیدن و سر از پا نشناختن برای یکلحظه دیدن او، از خداحافظی که روبهروی قامت بلند پدر ایستاد و از او خواهش کرد نرود، اما در جواب شنید: اگر نروم بچهها قتلعام میشوند و در تمامی لحظات گفتن خاطرات، کلامش با بغض گره خورده بود؛ اما زمانی که خاطره انتظار کشیدن پدر را تعریف کرد، بغضش به اوج رسید.