آن روزها که برای پدر دلتنگ میشده به کوچه میرفته و به انتظارش مینشسته، دلش همان لحظه پدر را میخواسته، یکدفعه او را میبیند از انتهای کوچه میآید، آنقدر ذوقزده میشود که فکر میکند خواب میبیند. این دیدار مبارک دو بار برایش رقم میخورد؛ یعنی همان لحظه که پدر را خواسته، او آمده که بدون شک نشان از ارتباط روحی و عاطفی میان آن دو بوده است. هنوز هم ارتباط عمیقی میان او و پدر پابرجاست، در تمام لحظات زندگی او را حس میکند و همواره از او کمک میخواهد تا جایی که دکتر زرین میگوید: «من از پدر پُرم»! هاجوواج ماندهام از این کلمات! او هشتسال بیشتر نداشته، دو سه سال اول را هم انسان به خاطر نمیآورد، شهید زرین هم با داشتن هفت فرزند، بیشتر مواقع در جبههها بوده است، پس چطور علیاصغر هشتساله از پدر پُر است؟ حرفهایش را که تا انتها میشنوم قانع میشوم که میشود کم بود، اما سنگتمام گذاشت. شهید عبدالرسول زرین تکتیرانداز ساده نبوده است، او نابغه جنگی بوده، فرماندهای که نیرو نداشت اما به اندازه یک گردان در عملیاتها نقش ایفا کرد؛ با وجود همه این اوصاف چند نفر از ما او را میشناسیم؟ چه تعداد از مردم میدانند شهید زرین برای دشمن کابوسی وحشتناک بود و از شنیدن نام صیاد خمینی لرزه به اندامشان میافتاد؟ چند نفر میدانیم شهید زرین بهتنهایی چه تعداد نیروی دشمن را به هلاکت رساند؟ دکتر علیاصغر زرین از چهار سال پیش مصمم شده تا مطالبی که درباره پدر است جمعآوری کند و اقداماتی برای معرفی هرچه بیشتر او انجام دهد. خود پدر به خوابش آمده و گفته چرا باوجوداین همه نوار از صحبتهای من، کتابی تهیه نمیکنید؟ علیاصغر زرین میداند پدرش هیچگاه اهل مطرحکردن خودش نبوده است، اما امروز شاید میخواهد راهنمای مسیر جوانان باشد.
شهید زرین از همان ابتدای کودکی زندگی سختی را پشت سر گذاشته، سال 1320 در یکی از شهرهای اطراف گچساران در خانوادهای خانزاده به دنیا آمده. در درگیری پدربزرگ او کشته میشود، اموال آنها اشغال میشود و زندگی آشفتهای پیدا میکنند، پدر و مادرش را در کودکی از دست میدهد و نزد داییاش بزرگ میشود؛ «پدرم در نوجوانی به دنبال گرفتن حق خود برمیآید و چون نوجوان جسوری بوده، از جانب او احساس خطر میکنند و چندبار قصد کشتن او را میکنند، اما جان سالم به درمیبرد. زندگی برایش سخت میگذرد و از آنجایی که شخصیت متفاوتتری نسبت به خواهر و برادرانش داشته به دوستان پدرش در شهرضا میگوید دوست ندارم باوجوداین همه ظلم در این محیط بمانم.» در 13 سالگی به شهرضای اصفهان نزد دوستان پدر میآید و تا سن 16الی17 سالگی با آنها زندگی میکند، سپس تصمیم میگیرد مستقل شود و روی پای خودش بایستد؛ «پدر تنها هجرت میکند و به اصفهان میآید، میگوید من خودم این زندگی را انتخاب کردهام پس خودم هم باید آن را بسازم. در محله مسجد باباعلی عسگر شیخصدوق اصفهان، در کنار مسجد، مغازه چینیفروشی و لباسفروشی باز میکند و پیوند با مسجد و روحانیت را تا لحظه شهادت از دست نمیدهد.» در 18 سالگی وقتی میبیند به مرحلهای رسیده که میتواند تشکیل زندگی دهد، از دوستانش در شهرضا میخواهد برایش زن مناسبی انتخاب کنند؛ «به او میگویند چند دختر نجیب و مؤمن سراغ داریم، ولی یکی از آنها از همه صبورتر است. پدر هم میگوید همان را که صبورتر است میخواهم، بعد از عروسی مادر را به اصفهان یعنی همان محله شیخ صدوق میآورد، بعد از یکی دو سال اجارهنشینی خانهای هم نزدیک مسجد میخرند. تأکید داشته که حتما خانه هم کنار مسجد باشد.» هنوز انقلاب نشده در دوران شاهنشاهی فساد بیداد میکند او هم جوان است و به قول شهید خرازی میتواند هزار راه را برود ولی خداوند راه اسلام را جلوی پای او میگذارد «باآنهمه فساد قبل از انقلاب، پدر به گناه فکر هم نمیکرد.»
وقتی نام امام خمینی(ره) را شنید، گفت گمشدهام را پیدا کردم
در زمان انقلاب بدون هیچ ترسی مغازهاش میشود پایگاه نگهداری اعلامیههای بچهها، یک روز هم بهاتفاق دوستانش تصمیم میگیرند مجسمه شاه را که در میدان انقلاب (میدان مجسمه سابق) بوده پایین آورند؛ «پدر سردسته آنها بوده و در فیلمی که موجود است بالا میرود، طناب را دور مجسمه میاندازد، میگوید بکشید و مجسمه را هل میدهد. شجاعانه از پس این کار برمیآید اما ساواک او را دنبال میکند، در یک کوچه انحرافی بالای درخت میرود، وقتی ساواک داخل کوچه میرود، میپرد روی سرش، حسابی او را میزند و فرار میکند و چون در تعقیب او بودهاند با یک موتور سوزوکی و مقداری پول به سمت شیراز میرود. حدود یک ماه بعد، انقلاب همهگیر میشود، پدر برمیگردد و دوباره فعالیتهای انقلابی را از سر میگیرد که در رأس آن 12 بهمن بوده است، مسئول کمیتهها و حفاظت از محلهها را به همراه شهید خرازی برعهده میگیرند تا اینکه انقلاب پیروز میشود و او از این پیروزی در پوست خود نمیگنجد.» شهید زرین بسیار آدم معاشرتی و خوشمشربی بوده است اما همیشه گمشدهای در وجودش احساس میکرده است؛ «مادرم میگوید قبل از انقلاب شبهای یلدا، جشنها و به مناسبتهای مختلف همه فامیل را دورهم جمع میکرد، خودش برایمان نی میزد و با همدیگر دوران خوشی را داشتیم، اما همیشه دنبال این بود که چرا حکومت اسلامی برقرار نیست، وقتی نام امام خمینی(ع) را شنید گفت گمشدهام را پیدا کردم، تازه فهمیدم ما دنبال چه میگشتیم.» با پیروزی انقلاب، خانواده خوشحال از اینکه پدر دیگر در کنار آنهاست اما پس از چند ماه با شروع درگیریها به همراه سردار ابوشهاب به زاهدان میرود، بعد هم قائله کردستان و سپس جنگ در جنوب «پدر در دوران انقلاب مغازه را رها میکرد و میرفت. در دوران جنگ هم که بیشتر مواقع نبود، مادر باآنهمه بچه دستتنها مانده بود مجبور بود خودش مغازه را بگرداند. مادر دوران سختی را تحمل کرد.»
میگفت خدا از بچههایم محافظت میکند
چطور میشود هفت فرزند و همسر را گذاشت و رفت؟ مسئولیت آنها چه میشود؟ چطور بزرگ میشوند؟ بهطور حتم شهید زرین هم به این سؤالها فکر کرده است؛ «برای پدر هم انتخاب میان امام و ماندن کنار همسر و فرزندان کار سادهای نبوده است، اما درنهایت میگوید من خدا، پیغمبرخدا و حضرت امام(ره) را بر خانوادهام ترجیح دادم و مطمئنم خداوند متعال بچههایم را محافظت میکند.» «یکی از بچههای رزمنده میگفت به او گفتم زرین تو چطور زن و بچهات را رها کردهای و اینجا آمدهای؟ گفت باورت نمیشود چقدر سخت است؟ اما وقتی میرسم به جبهه، آیهای از قرآن میخوانم و به خدا توکل میکنم و دیگر به آنها فکر نمیکنم، مطمئنم خدا از آنها حفاظت میکند. پدرم خدا را در زندگیاش میدید به حرفهایی که میزد یقین داشت. دامادمان که خودش بچه جنگ بود، همیشه مثل یک پدر مراقب ما بود میگوید یکبار شهید زرین به من گفت حواست به بچههای من هست؟ میخواستم او برگردد، گفتم من دیگر سراغ بچههایت نمیروم، خودت باید بیایی. گفت خدای بچههای من بزرگ است، اصلا اشتباه کردم به تو گفتم تا الان خدا رزقشان را داده از این به بعد هم میدهد و از آنها حفاظت میکند.» و او دعاها کرده است برای فرزندانش همه لحظاتی که از آنها دور بوده است برای عاقبتبهخیریشان شبها با خدا درددلهای زیادی داشته است؛ «سردار چنگانی تعریف میکرد شهید زرین شبها در کردستان خیلی گریه میکرد، یک روز رفتم کنارش و گفتم بالاخره اینجا منطقه جنگی است، دلیل این همه گریه چیست؟ از من پرسید بچه داری؟ گفتم نه هنوز زن هم ندارم. گفت من هفت بچه دارم، دارم با خدا عهد میبندم حالا که من این راه را انتخاب کردم خدا هم هوای بچههایم را داشته باشد. وقتی سردار چنگانی من و برادرم را دید گفت حالا دلیل گریههای شهید زرین را میفهمم که از خدا چه میخواست، حالا میفهمم توکل بر خدا یعنی چه؟ برای شما در آن زمان باآنهمه سختی و تنهایی شاید راههای بیراهه زیادی وجود داشت اما الان میبینم دعای والدین بالاتر از این حدس و گمانهاست.»
از کردستان تا خط شیر
در همان ابتدا در کردستان شهید زرین خودش را نشان میدهد، حماسههای بزرگی میآفریند که جدال گاران یکی از آنهاست. پس از قائله کردستان به خانه بازمیگردد، در مسجد آموزشهای نظامی میبیند، چراکه آن زمان کسی از قبل آمادگی جنگ نداشت، از طرفی اوایل جنگ تعداد رزمندههای ایرانی در برابر نیروهای عراقی بسیار کم بود؛ «پدرم در نوار میگوید آنقدر تعدادمان در برابر نفرات دشمن کم بود که انگار پشهای به کوهی بگوید برو کنار حوصله ندارم اما با ایمان و توکل بر خدا همه سختیها را پشتسر گذاشتیم و حتی کوه را هم کنار زدیم، همچون نمرود که پشهای از راه دماغش وارد شد، ما هم مثل همان پشه با قدرت ایمان، دشمن را بیرون راندیم.» با شروع جنگ تحمیلی به همراه فرماندهان دیگر به جنوب میروند و خط شیر را تشکیل میدهند، شهید خرازی او را مسئول حفاظت از خط شیر قرار میدهد؛ «بهقدری با حساسیت حفاظت از کانال را بر عهده داشته و بهقدری جنگاور بوده که دشمن متوجه نمیشده از کجا آتش میبارد، سردار کشفی میگوید شناساگر و حفاظتکننده خط شیر 200 متر جلوتر از همه، شهید عبدالرسول زرین بود.» شهید زرین در ابتدا با تفنگ دوربیندار برنو تیراندازی میکرده تا اینکه در عملیات فرماندهی کل قوا اسلحه قناسه یا مگ را به غنیمت میگیرد، همان میشود تفنگ دوربیندار معروفش و با همان، دشمن را از پا درمیآورد؛ «در عملیاتهای مختلف با همین اسلحه، تانکها، آرپیچیزنها، تییربارچیها و نیروهای زیادی از دشمن را از پا درآورده است.»
اگر یک تیرتان به خطا برود اسراف است
حساسیت کارش بسیار بالا بود و نقش تعیینکنندهای در جنگ برعهده داشت؛ درنتیجه گروهی را با عنوان گروه تکتیرانداز تشکیل داد تا آنها را تربیت کند؛ «سردار برنجی تعریف میکرد شهید زرین از میان همه گردانها 24 نفر را از طریق مصاحبه و با حساسیت خاص انتخاب کرد. همه دوست داشتند شرکت کنند اما او قبول نکرد میگفت تکتیرانداز شدن شرایط خاص خودش را دارد، علاوه بر علاقه باید ازلحاظ قدرت جسمی، دید چشم و نشانهگیری قوی باشید و مهمترین خصیصهای که او دنبالش بود، روحیه دشمنستیزی بود. من هم بین آن 24 نفر بودم با ما صحبت کرد و گفت فعلا باید ماشه چکاندن را یاد بگیرید، قرار شد فردا 9 صبح دوباره بیاییم. سال 60 بدون هیچ آموزشی اینچنین تخصصی صحبت میکرد و بعد گفت اگر حتی یک تیر شما به خطا برود و به هدف نخورد، اسراف است و گناه کردهاید.» «من بهخوبی میدانم پدرم چقدر روی بحث اسراف حساس بود، اول دبستان که بودم وقتی مشقهایم را دید، گفت چرا اینقدر کاغذ را هدر میدهی، باید از ابتدای خط بنویسی، دفتر خودش را نشان داد، از بالای صفحه نوشته بود تا انتهای آن. روی موضوع اسراف در مسائل کوچک هم بسیار حساس بود، چه برسد به مسائل مهم و استراتژیک.» شهید زرین صبر و استقامت را لازمه تکتیراندازشدن میدانست؛ چراکه معتقد بود ساعتها در کمین باید استتار کرد تا بتوان دشمن را شکار کرد و برای حفظ این استتار گاهی ساعتها باید حتی پایتان را تکان ندهید؛ «سردار برنجی میگوید فردا ساعت 9 صبح که آمدیم از صبر و استقامت و استتار صحبت کرد و بعد گفت همینجا بایستید من میآیم، هرچه منتظر ماندیم نیامد؛ تقریبا نزدیک ظهر شد تعدادی از بچهها رفتند، اما ما باوجود خستگی، چون دستور فرمانده بود منتظر ماندیم تا اینکه حولوحوش ساعت 1 آمد، 9نفر مانده بودیم، قبل از اینکه بپرسیم کجا بودید، گفت همین شماها را میخواهم، تازه متوجه شدیم این یک آزمون بوده است و بعد هم گفت از همین 9 نفر یک نفر هم تکتیرانداز برجسته شود، کافی است، یک مرد جنگی به از 100 هزار نفر.»
«قرار شد فردا دوباره بیاییم، وقتی آمد دو سهتکه نان خشک آورده بود به اضافه یکتکه پنیر و چند عدد خرما. همیشه در عملیاتها همینقدر کم میخورد؛ دلیلش این بود که تکتیرانداز باید ساعتها در سنگر کمین کند درنتیجه باید مراقب باشد زیاد به قضای حاجت نیاز نداشته باشد. آن روز هم از 9 صبح تا 4بعدازظهر با چندتکه نان، کمی آب و تفنگ قناسهاش به داخل سنگر رفت، ظرفیت تفنگ هشتگلوله بیشتر نبود. عصر که شد ما را صدا زد، پیشانی هشتعراقی را هدف گرفته بود و روی زمین افتاده بودند، دقیقا با هشتتیر هشتعراقی زده بود. از تعجب خشکمان زده بود. قبل از آن تصور میکردیم، یک جا مینشینیم و یک عراقی را میزنیم اما آنجا فهمیدیم چه مسیر سختی را انتخاب کردهایم.»
گاهی 20 ساعت در کمین دشمن مینشست
نوع کار شهید زرین اینگونه نبوده که مثل سایر رزمندهها فقط زمان عملیاتها شرکت کند، بلکه شبانهروز در سنگرهای کمین برای از پادرآوردن دشمن تلاش میکرد؛ «سردار دافعیان درباره پدرم میگوید او کار سنگینی برعهده داشت، از روز اول تا زمان شهادتش همواره در سنگرهای کمین بود، گاهی 20 ساعت در کمین مینشست تا دشمن را شکار کند، تلاش شبانهروزی او هیچوقت تمام نشد جز با شهادتش. شهید زرین گمنام زندگی کرد، گمنام جنگید و گمنام شهید شد.» خودش هم دوست داشت گمنام باشد، با آن قامت خاکی کسی باورش نمیشد او تکتیرانداز خاص ایران باشد؛ «مادرم میگوید به پدرتان میگفتم چرا اینقدر خودت را کوچک میکنی، چرا نمیخواهی مطرح شوی، چرا جوری حرف میزنی انگار هیچچیز نمیدانی؟ و پدرتان همیشه میگفت اگر ذرهای غرور در وجود آدم باشد، شهید نمیشود.»
عکسی که یوگسلاوی به آن دیپلم افتخار میدهد
شهید خرازی درباره شهید زرین میگوید خوب جنگیدن را بلد بود، انگار که جنگی به دنیا آمده بود، در سال 60 در عملیات طریقالقدس تکتیرانداز ماهر عراقی حدود 10-12 نفر از فرماندهان مؤثر ایرانی ازجمله شهید فروغی از دوستان نزدیک شهید زرین را به شهادت رساند و شهید زرین عزمش را جزم میکند تا او را به هلاکت برساند؛ «بعد از عملیات مقری در زمین تشکیل داده بود، نیروهای مؤثر عراقی را یکییکی بر زمین میانداخت و منتظر تکتیرانداز ماهر عراقی بود، شهید خرازی میگوید من کنار او بودم، پسازاینکه سربازان عراقی را میزد، به من میگفت حسین ببین چطور اینها ذلیلانه روی زمین میخورند، ببین چطور ذلیلانه فرار میکنند. در همین فاصله بعد از عملیات یک گروه فیلمبرداری برای مصاحبه میآیند، پدر را صدا میزنند که برود، پدر همینکه میخواهد برای مصاحبه روی صندلی بنشیند، تکتیرانداز عراقی جای او را پیدا میکند و شلیک میکند، تیر از بغل گوش او رد میشود و لاله چپ گوش او سوراخ میشود؛ اما او بدون لحظهای اضطراب میخندد.» آن لحظه با دوربین آقای هراتی عکاس زمان جنگ ثبت میشود لحظهای که صیاد خمینی با گوشی که غرق در خون است با آرامشی عجیب لبخند میزند؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و این عکس میشود شناسنامهای برای شناخت شهید زرین؛ «آقای هراتی میگوید وقتی تیر شلیک شد، شهید زرین بدون هیچ اخم و اضطرابی برگشت و خندهای کرد، دیدم چقدر این خنده در کنار خونی که از گوشش میرود، زیباست، سریع از او عکس گرفتم. یوگسلاوی هم به او به خاطر این عکس دیپلم افتخار میدهد و پدرم با این عکس بیشتر شناخته میشود.» بلافاصله پس از پانسمان دوباره برای به دام انداختن تکتیرانداز عراقی دو روز وقت میگذارد و تکتیرانداز عراقی در خیال خود فکر میکند با آن شلیک، عبدالرسول زرین شهید شده است؛ «پدرم در خاطراتش میگوید، دوروز در مقری که در زمین تشکیل داده بودم منتظر بودم تا اینکه خروسخان دیدم تکتیرانداز عراقی برای قضای حاجت از سنگر بیرون آمد همان لحظه شلیک کردم، دو نفر آمدند بالای سرش آن دو نفر را هم زدم و بسیار خوشحال بود از اینکه انتقام فرماندهان را گرفته است.»
جایزهای که صدام برای سرش گذاشت
سردار ابوشهاب میگوید وقتی یکی از فرماندهان عراق به نام عبدالحمید را گرفته بودیم، میگفت باورمان نمیشد شما چنین تکتیرانداز ماهری داشته باشید؛ او با سرعت و دقت خاصی یکییکی فرماندهان ما را میزند. بعد از عملیات والفجر 4 به نقل از همین فرمانده، صدام برای سر عبدالرسول زرین جایزه تعیین کرده بود. شهید زرین نابغه جنگی است که نام او در خبرگزاری رویترز با 700 شلیک بهعنوان برترین تکتیرانداز جهان برده شده، درصورتیکه در این فهرست «کریس کایل» بهترین تکتیرانداز آمریکایی با تنها 160 شلیک موفق در رده دوم قرار دارد و تعداد شلیکهای او در مقایسه با شلیکهای شهید زرین بسیار پایینتر است. علیاصغر زرین تعداد شلیکهای پدر را البته بسیار بیش از این عدد میداند؛ «نمیدانم تعداد 700 شلیک از کجا آمده است. شهید زرین دفترچهای داشته که بهطور مرتب همه شلیکهایش را در آن یادداشت میکرده است. سردار موسوی میگوید قبل از عملیات والفجر4 یعنی هفتماه قبل از شهادتش از او پرسیدم آقای زرین تابهحال شما چند نفر از نیروهای دشمن را به درک واصل کردهای؟ در ابتدا نمیگفت، وقتی اصرار کردم گفت تا الان بالای دوهزار نفر. سردار ابوشهاب هم میگوید چند روز قبل از شهادتش دفترچه او را دیدم، در عملیات بیتالمقدس بیش از 400نفر، در عملیات ثامنالائمه بیش از 100 نفر و درمجموع تا آن لحظه سههزار و هشت عراقی را زده بود؛ من از روی نوشتههای او یادداشت کردم و این تعداد را ثبت کردم. درنتیجه عدد 700 یکچهارم شلیکهای او هم نبوده است؛ بااینوجود در خبرگزاری رویترز او از میان ششتکتیرانداز معروف جهان از جنگ جهانی اول تاکنون بهعنوان برترین تکتیرانداز جهان شناخته میشود.»
هدفهای متحرک را بهخوبی میزد
شهید زرین از فرماندهان مؤثر جنگ و از نوابغ تکتیراندازی بود، تکتیرانداز ششدانگی که ازلحاظ استتار و زدن هدف بینظیر بود، از مهارتهای برجسته او در تیراندازی این بوده که حتی در شرایط بحران میتوانسته هدفهای متحرک را هم بهخوبی بزند؛ «این مهارت و توانایی یکشبه حاصل نشده بود، پدر از سالها قبل یک تفنگ ساچمهای داشته و تأکید میکرده که باید بنا بر سفارش پیامبر(ص) تیراندازی یاد بگیریم، دوستان و اقوام میگویند خودش هر خالی را میتوانست بزند. دو ریالی را میانداخت بالا و بهراحتی در هوا میزد. علاوه بر استعداد ذاتی در تیراندازی و تمرین زیاد، کوهنورد حاذقی هم بود و همیشه دوست داشته از این هنرش درجهت خدمت به مردم استفاده کند.» در عملیات رمضان پس از دستور عقبنشینی، تعدادی از بچهها پشت تانکهای دشمن میمانند، شهید زرین خود را ملزم میداند آنها را نجات دهد «پدر که پشت موتور یکی از فرماندهان بوده، به او میگوید مرا اینجا بذار و برو. فرمانده اجازه نمیدهد و میگوید ما به تو احتیاج داریم، اما شهید قبول نمیکند و تیربارچی تانکها، نیروهای اطراف آنها، راننده تانکها و پریسکوپهای چشمی تانکها را میزند و بهاینترتیب هفت یا هشت تانک دشمن را از پا درمیآورد. به چند فرمانده هم گفته بود در این عملیات 72 نفر را زدهام. سپس دشمن خمپارهای در سنگرش میزند، من بچه بودم خود پدر تعریف میکرد حدود 20 متر بالا پریدم، سردار کشفی میگوید شکمش بیرون ریخته بود، دلورودهاش را داخل مشما هل داده بود، توی شکمش و با یک چفیه آن را بسته بود و مسافت طولانی را از خط مقدم آمده تا اینکه پشت دژ میافتد و قاطی شهدای اهواز میشود، یکی از فرماندهان یکدفعه از بین شهدا عبدالرسول زرین را میبیند او را بیرون میآورد که شهید زرین چشمانش را باز میکند و متوجه میشوند او زنده است، او را به بیمارستان نجمیه تهران میبرند، چند ماه در بیمارستان بستری میشود.» در بیمارستان دکترها از روحیه او تعجب کرده بودند، میگفتند چطور بااینهمه درد باز میخندد و خم به ابرو نمیآورد «سردار قاسمی برایمان تعریف میکرد با بچههای محل به دیدارش در بیمارستان رفتیم همان موقع به او اطلاع دادند که باید پایت را قطع کنیم آن موقع برای اولین بار دیدم شهید زرین تکیده شد. خود پدر در نوارهایش میگوید وقتی شنیدم شروع کردم به گریه و درددل کردن با امام حسین(ع). گفتم امام حسین قرارمان اینجا نبود، قرار ما شهادت در جبهه بود. سرانجام بهطور معجزهآسایی شفا پیدا میکند. قبل از قطع پا زمانی که او را برای آزمایش میبرند، دکترها متعجب میشوند وقتی میبینند نیازی به قطع کردن نیست و به پدر میگویند به خودت هم امید نداشتیم چطور میشود الان پایت هم نیاز به عمل نداشته باشد!»
سازمان رزم فرماندهی ارتش عراق را متلاشی کرد
شهید زرین را برای بهبود کامل مدتی به خانه میبرند اما با شنیدن خبر شهادت شهید ردانیپور سر از پا نمیشناسد و با عصا به جبهه میرود؛«همرزمانش میگویند شهید خرازی نمیگذاشت زرین جلو برود اما او به هر نحوی بود جلوتر از همه در خط بود. به قول فرماندهان جنگ، شهید زرین سازمان رزم فرماندهی ارتش عراق را متلاشی کرد، بُعد نظامی او همراه با بعد معنوی شخصیت او باعث خلق حماسههای بزرگ شد.»
شهید خرازی: آفرین زرین آفرین زرین!
شهید زرین بهتنهایی یک گردان را تصرف میکند و همان زمان شهید خرازی به او گردان تکنفره زرین را لقب میدهد، رابطه دوستانه عمیقی بین شهید زرین و شهید خرازی وجود داشته است؛ بهگونهای که شهید زرین در نوارهایش میگوید یک رابطه عاطفی پدر پسری بین ما حاکم است «سردار دافعیان میگوید وقتی شهید خرازی، شهید زرین را میدید میگفت تو فرمانده من هستی، تو بهتنهایی یک لشکری و تنها شهیدزرین بود که در عملیاتها میتوانست با زدن فرماندهان عراقی لبخند بر لب شهید خرازی بیاورد؛ شهید خرازی فریاد میزد، آفرین زرین، آفرین داری معجزه میکنی، آفرین!» شهید زرین علاوه بر آنکه در میدان نــبرد، فــرمــانده بینــظیری بود در میان مردم هم بسیار محبوب و دوستداشتنی بود، بر قلب فرزندانش فرماندهی میکرد و آنها نیز علاقه عجیبی به پدر داشتند، بهطوریکه علیاصغر همیشه از خود میپرسد پدر که در آن سالها بیشتر مواقع در خانه نبود پس چطور اینقدر به او علاقه داشتیم؟«دلیل آنهمه علاقه من به پدر این بود که وقتی میآمد، همیشه با ما بود. مرا سوار موتورش میکرد و دوتایی به پادگان، مسجد، کلهپاچهفروشی و جاهای مختلف میرفتیم. من قبلا در خیال خودم فکر میکردم پدر همیشه با من بوده اما وقتی با خواهر و برادرها صحبت کردم دیدم آنها هم دقیقا حس من را داشتند؛ یعنی پدر برای همه ما وقت میگذاشت و کم هیچکداممان نمیگذاشت حتی پدر برای برادر آخر هم که موقع شهادت پدر دوسال داشت کم نگذاشته و در نوارها با او بسیار حرف زده است. من همیشه میگویم «از پدرم پُرم»، اصلا باور نمیکنم پدرم هرچند ماه دوالی سه روز پیش ما بوده است؟ مگر میشود اینهمه با من بوده باشد، در عرض همین چند روز.»
به معلمانمان میگفت دین بچهها را قوی کنید
شهید زرین در تربیت فرزندانش بسیار حساس بوده و آموزههای قرآنی، اخلاقی و اجتماعی را به آنها آموزش میداده است؛ «باوجود مشغله زیاد به ما قرآن را آموزش داد و بسیار تأکید داشت دروغ نگوییم، یکبار الکی چشمهایم را بسته بودم میگفت پسرم این خودش یک نوع دروغ است و حتی باوجودی که تعداد ما زیاد بود، به مدرسههایمان هم سر میزد و تأکیدش به معلمان این بود که دین بچهها را قوی کنید که اگر معنوی نباشند به هیچ دردی نمیخورند. مواظب بچهها باشید که حاصل عمر ما هستند.» در عملیات خیبر به سردار قاسمی میگوید دو هفته دیگر من در این نقطه شهید میشوم نقطهای که یک قسمت آب و یک قسمت خاک است و دقیقا دوهفته بعد در منطقه طلاییه به شهادت میرسد «دوماه قبل از شهادتش خمس مالش را حساب کرده بعد دستی روی سرش کشیده و گفته حالا میتوانم با خیال راحت چهار تا عراقی شکار کنم. مادر ازآنجا میفهمد که دیگر برگشتی در کار نیست، من بچه بودم دیدم مادرم خیلی گریه میکند و میخواهد پدر را از رفتن منصرف کند. رفتم جلو، پدر قدش از من خیلی بلندتر بود، سرم را بالا کردم، گفتم بابا نرو گفت نمیشه بابا، اگر نروم بچهها قتلعام میشوند.»
خمپارهای که در طلاییه شهیدش کرد
در منطقه طلاییه تعداد زیادی از عراقیها را از بین میبرد، دشمن هرچه تلاش میکند نمیتواند او را پیدا کند، دست به دامان خمپاره میشوند شاید بتوانند این مرد جنگی را از بین ببرند «ابوشهاب میگوید با دوربین نگاه کردم شهید زرین چندین ترکش خورده بود ولی باز عراقیها را میزد و از جایش تکان نمیخورد تا اینکه خمپارهای زدند و نصف سرش رفت، با زحمت توانستیم پیکر شهید زرین را به عقب بیاوریم. درنهایت تکتیراندازهای دشمن نتوانستند او را پیدا کنند و با ترکش خمپاره شهید شد.» عبدالرسول زرین در 11 اسفند سال62 به شهادت رسید؛ اما دلاوریها و جنگاوریهای این مرد بزرگ ماندگار شد؛ «فرماندهان جنگ میگویند در بدترین شرایط عملیاتها وقتی شهید زرین میآمد، بچهها روحیه چند برابر میگرفتند همه از شجاعت پدرم میگویند، از مرگ نمیترسید و میگفت ما که باید بمیریم حتما هم میمیریم، چرا با شهادت نرویم، من معتقدم تا حال یک نفر از درون خوب نباشد نمیتواند تأثیر بیرونی بگذارد، نمیتواند شجاع باشد. کسی که شب از درون خودش را نماز و گریههای عاشقانه ساخته، صبح میتواند موجب آرامش دیگران باشد، به قول یکی از فرماندهان، شهید زرین شیر روز بود و زاهد شب.»



