قصه‌های «ننه علی»

ننه علی زندگی‌اش را توی اتاق سه در چهارِ خانه بساط کرده، تختش را گذاشته یک گوشه، لباس‌هایش همان حوالی، روبه‌رویش یخچال، تلویزیون، ساعت، اسباب و اثاثیه و علی که توی قاب عکس، لابه‌لای همه وسایل، ننه را نگاه می‌کند. این‌ها همه چیدمان خودِ ننه علی است که وقتی می‌نشیند، می‌خوابد، نماز می‌خواند، درِ یخچال را باز می‌کند، بتواند با علی حرف بزند. البته که ننه به این‌ها راضی نمی‌شود. از سال 60 که علی شهید شد، چند روز در هفته با چادر رنگی‌اش زنبیل به دست خودش را به پسر می‌رساند.

تاریخ انتشار: ۰۹:۱۱ - یکشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۰
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه

شاید خیلی‌ها او را گلستان شهدا دیده باشند؛ ننه علی را. صبح اول وقت از خانه با دو تا اتوبوس برای دیدار علی می‌آمد، تابستان و زمستان فرقی نداشت، عید و وفات هم مانع قرارشان نمی‌شد تا همین دو سه سال پیش که به قول خودش دیگر پاها و چشم‌ها یاری‌اش نمی‌کنند؛ اما می‌گوید علی معرفت دارد، این روزها که من نمی‌توانم به او سر بزنم خودش به من سر می‌زند، زیاد هم سر می‌زند…!
ننه علی که نامش «جهان کدخدایی» است، می‌نشیند روی تخت و زلف‌های سفیدش را به زور زیر روسری سرمه‌ای سنجاق‌زده جا می‌دهد. رکوردر را روشن کرده‌ام. می‌خواهم خودش را معرفی کند. «جهان کدخدایی‌ام. زهرا، سهیلا، صدیقه، مهری، این‌ها دخترهایم هستند، پسرهایم دوتا بودند، علی شهید شده، بچه‌ام را می‌شناسی؟ شهید علی کدخدایی را؟»
تأیید می‌کنم که می‌شناسم، از همین ابتدا مشخص است باید سؤال کنم تا جواب دهد، اهل پرحرفی نیست. از سن و سال علی می‌پرسم، مثل همه مادرها دوست داشته پسرش را داماد کند. «27 سالش بود که رفت جبهه، مجرد بود، ازدواج نکرده بود، به او می‌گفتم زن بگیر، همه به او می‌گفتند. می‌گفت ننه صبر کن پیروز شویم بعد ازدواج می‌کنم، فعلا حواس ندارم، این کارها حالا برای ما نیست.»
دلش راهی کودکی‌های علی می‌شود، وقتی مراقب او بود. «بچه که بود خودم هر روز او را به مدرسه می‌بردم و می‌آوردم، بچه‌ها توی کوچه دنبال بازی بودند، همراهش می‌رفتم تا یکدفعه هوایی نشود، البته بچه عاقلی بود، نمی‌رفت سمتشان، ولی خودم او را تحویل بابای مدرسه می‌دادم».
وقتی صحبت از خاطرات شهید می‌شود، یک‌راست خاطرش می‌رود پی زیارت امام رضا، به قاب عکس دو نفری‌شان اشاره می‌کند، دوشادوش پسرش ایستاده، چادرش را تنگ گرفته و عکاس با بک‌گراند حرم یک عکس مادر و پسری برایشان به یادگار گذاشته است. «بچه‌ام خیلی خوب بود، سربازی که رفت، نذر کردم سالم برگردد برویم مشهد. بعد از سربازی رفتیم مشهد، من و علی و خواهر کوچکش مهری. هنوز آن مشهد در خاطرم هست، خیلی خوش گذشت».
علی کدخدایی سال 60 می‌رود بوکان سنندج، دیگران هرچه می‌خواهند مانعش شوند قبول نمی‌کند. «دلش کنده بود، می‌خواست برود، به او می‌گفتیم نرو سنندج، آنجا کشت و کشتار زیاد است. می‌گفت من سربازی هم آنجا بوده‌ام، خیالتان راحت، مشکلی پیش نمی‌آید. بچه‌ام نترس بود.»
اما یکی دو هفته بعد از رفتنش، ترور می‌شود. «یک روز صبح که با همکارش به محل کارشان اعزام می‌شدند، توی پیاده‌رو با دو تاخانم ضدانقلاب روبه‌رو می‌شوند. صـدای شـلیـک مـی‌آیــد، علی پرت می‌شود توی برف‌ها و همان‌جا شهید می‌شود. زمستان بود، 12بهمن60. همکارش هم مجروح می‌شود.»
روز قبلش به خانواده‌اش زنگ می‌زند که مأموریتم تمام شده برمی‌گردم. فردای آن روز خبر می‌دهند که علی شهید شده است. «با این خبر ناگهانی همه شوکه شدیم. منتظر بودیم علی خودش بیاید نه خبر شهادتش. خیلی از مادرها مثل من داغدار شدند. خیلی از جوان‌ها و نوجوان‌ها شهید شدند. وقتی می‌بینم بعضی از بچه‌ها چه کارهایی انجام می‌دهند خدا را شکر می‌کنم که سرافراز هستم.»
ننه علی از وقتی پسرش شهید شد، همیشه دو سه روز در هفته، صبح زود به گلستان شهدا می‌رفت. برخی از کارکنان گلستان می‌گویند خیلی وقت‌ها زودتر از همه ما می‌آمد. «هوا که روشن می‌شد، اتوبوس‌ها که به خط می‌شدند، بچه‌هایم خواب بودند. آن‌ها را می‌سپردم به شوهر خدابیامرزم. مسیرها را بلد شده بودم. سر فلکه صارمیه واحد سوار می‌شدم، دانشگاه پیاده می‌شدم. دوباره واحد سوار می‌شدم می‌رفتم گلستان شهدا».
مزار علی قطعه بستان است، سمت چپ شهید تورجی‌زاده. جهانبخش کدخدایی هر وقت می‌آمد، گل‌های اطراف مزار علی را وارسی می‌کرد، آنجا را جارو می‌زد، روی مزارها آب می‌ریخت، برای همسایه‌های علی هم کم نمی‌گذاشت. «به من می‌گفتند چرا این‌قدر برای علی گل گذاشته‌ای؟ چقدر گل‌کاری کرده‌ای! نمی‌دانستند این‌ها همه اعمال خودِ علی است. آن‌روزها عید آمده‌نیامده می‌گفت سبزه و گل خانوم جان را بده با موتور ببرم تخت فولاد.» هربار که به گلستان شهدا می‌آمد و به پسرش سر می‌زد جسم و روحش جان می‌گرفت به تعبیر خودش انگار نزد یک دکتر ویزیت می‌شد. «وقتی می‌رفتم سر بچه‌ام و می‌آمدم انگار دکتر رفته بودم، انرژی می‌گرفتم، قلبم جان می‌گرفت. زنبیلم را پر از خیرات می‌کردم: میوه، شیرینی و هرچه داشتیم؛ هرچه علی دوست داشت. بعد از اینکه یک دل سیر با او خوش‌وبش می‌کردم، یک سر هم به لسان‌الارض می‌زدم و برمی‌گشتم.»
همه می‌دانـستـنـد نـنـه عـلـی اگـر گلستان نرود، اگر پسرش را نبیند مریض می‌شود؛ اما ناتوانی پیری او را خانه‌نشین کرد. «چشمم دید درست و حسابی ندارد. لنز گذاشته‌ام. آفتاب اذیتم می‌کند. از پا هم افتاده‌ام. یک روز صبح که داشتم می‌رفتم گلستان پیش علی از واحد که پیاده شدم افتادم توی جوی آب، دو تا خانم کمکم کردند. به ذوق علی پا شدم، رفتم گلستان. نگذاشتم کسی بفهمد؛ ولی دست و پایم زخمی شد. پاهایم دیگر یاری نمی‌کند. دیگر مثل قبل نمی‌توانم به بچه‌ام سر بزنم.»
خودِ علی مهر مادری را می‌شناسد، دل‌تنگی او را درک می‌کند. «همین‌جا که روی تخت دراز کشیده‌ام، با او حرف می‌زنم. وقتی حرف می‌زنم انگار می‌خندد، انگار جوابم را می‌دهد. دلم تسلا می‌شود. حالا که من نمی‌روم، علی بیشتر به من سر می‌زند. توی خواب می‌آید می‌ایستد کنار تختم، می‌گوید من آمدم ننه، تو هنوز نشسته‌ای؟ چی داریم بخوریم؟ بلند می‌شوم میوه و غذا برای او می‌آورم. می‌پرسد به خواهرهایم سر زده‌ای؟ با من شوخی می‌کند؛ اما از خواب که بیدار می‌شوم کسی نیست. الکی می‌گویند این‌ها شهید شده‌اند یا مرده‌اند. علی روح بزرگی دارد، وقتی به من سر می‌زند، انگار می‌آید مرا آرام کند و برود.»