تاناکورا در ایران به لباسهایی گفته میشود که نسبت به دیگر لباسها اغلب تنوع و کیفیت و مهمتر از همه قیمت مناسبتری دارند؛ اما قبلا مورداستفاده شخص دیگری بودهاند. به عبارت دیگر، تاناکورا به لباسها یا برخی کالاهای دستدوم گفته میشود.اما تاناکورا از کجا میآید؟ کلمه تاناکورا برگرفته از سریال ژاپنی «سالهای دور از خانه» است که در دهه ۶۰ سریال محبوب مخاطبان تلویزیون بود.
تنهایی یکی از دردناکترین احساسات این دنیاست که یقه آدم را بیش از هر زمانی در سالهای نوجوانی میچسبد. دلیلش هم معلوم است؛ در این سن، نوجوانان در جستوجوی خودی فراتر از خانواده هستند.
نیازی نیست که حتما معلم نوجوانها باشیم تا از علاقه این بچهها به فرهنگ کرهای سردربیاوریم؛ حالا نزدیک به دودهه از ظهور «موج کرهای» (Korean Wave) یا «هالیو» (Hallyu) در ایران میگذرد و همه میدانند که این موج چه توفانی به پا کرده است! موجی که شاید بتوان گفت با سریال «جواهری در قصر» آغاز شد و با «افسانه جومونگ» به مرحله تازهای رسید.
آب در بیشتر فرهنگهای دنیا در آنِ واحد نماد مرگ و زندگی است.
من هم سرم را گرفتم بالا. آسمان ابری بود، خاکستری و سفید قاطی، ولی بارانی در کار نبود.
در همان ابتدای فیلمِ «بچه سوم» وقتی بدانیم که پدر، مادر و هر سه خواهر و برادرِ مهدی ناشنوا هستند، شاید اینگونه تصور کنیم که مستند درباره ناشنوایان است؛ اما هرچه بیشتر زمان بگذرد، پی میبریم که داستان درباره زندگی یک شنواست؛ درباره فرورفتن در سکوت و دوباره غرق صداشدن است.
وقتی ارمنیان از جلفا در کنارههای رود ارس به پایتخت ایران یعنی اصفهان، کوچیدند، این پرسش همواره با آنان بود که «آیا دوباره به زادگاهشان بازمیگردند؟» واقعیت این است که ارمنیان در شهر اصفهان، کنارههای جنوبی زایندهرود و در دامنه کوه صفه بهتدریج زندگی تازهای آغاز کردند، اندکاندک در بستر مطلوبی که شاهعباس بزرگ برایشان فراهم آورده بود، آرام گرفتند و به پاسخی رسیدند که دیگر بهعقبرفتن بیمعنا بود.
مونا فاطمی نژاد/ آیین مهرگان در بین مردم ایران به روایتی روز خلقت خورشید بود و کلمه مهر به معنی همین ستاره درخشان است؛ اما در باب ریشههای مهرگان، پرقصهتر و خواندنیتر از همه، روایتی است که مجتبی مینوی، مورخ و ادیب کشورمان، به سال ۱۳۰۶ شمسی در مقالهای با عنوان «جشنهای ایرانی (مهرگان)» به قلم میآورد.
«کلیلهودمنه» از آن کتابهای مادر در زبان و ادبیات فارسی است؛ کتابی که از راههای دورودراز میآید. سفرهای پُرماجرایی داشته تا خودش را به ما برساند و ما آن را گرم در آغوش بگیریم و بخوانیمش و رازهای پیدا و پنهانش را به خاطر بسپاریم.
بارها میتوان از اصفهان تاریخی و قشنگ و مردمان یاریگر و برازندهاش نوشت؛ دیاری که نویسنده «شازده حمام» دربارهاش میگوید: «هر بار من به اصفهان میروم، فکر میکنم دارم به بهشت میروم.»
داستان «خمره» همان خمرهای که هوشنگ مرادی کرمانی ترکهایش را بهخاطر دلشکستی آن میدانست، ابراهیم فروزش در سال ۱۳۷۰ با کارگردانی درخشان خود فیلم کرد. خمره چه در کتاب و چه در فیلم جان دارد. خمره شخصیت اصلی داستان است!
خود گنبد چنگی به دل نمیزد. لخت و آجری با گلهبهگله سوراخهایی برای کفترها، عین تخممرغ خیلی گندهای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت.