الکی خوش خندیدم

من هم سرم را گرفتم بالا. آسمان ابری بود، خاکستری و سفید قاطی، ولی بارانی در کار نبود.

تاریخ انتشار: ۱۰:۴۹ - سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
الکی خوش  خندیدم

به گزارش اصفهان زیبا؛ «من هم سرم را گرفتم بالا. آسمان ابری بود، خاکستری و سفید قاطی، ولی بارانی در کار نبود. برگ‌های زرد و نارنجی زیر پامان صدای خشکی داشتند. سعی کردم سخت نگیرم و چیزی برایم مهم نباشد جز این‌که تولدم است و بابا پیشم است. به‌قول خودش سبیل موشی بهتر از بی‌سبیلیه. به‌قول مامان انار لک بهتر از بی‌اناریه. به‌قول خودم الکی خوشی بهتر از ناخوشیه. دروغکی خندیدم و دستش را سفت چسبیدم و دو تایی از جوی گنده خیابان پریدیم.»

زیبا دختر نوجوانی است که این‌ها را زیر آسمان دل‌گرفته و پاییزی تهران و در آستانه تولدش تعریف می‌کند؛ در دل رمان نوجوانانه «زیبا صدایم کن» که اتفاقاتش در یک روز می‌گذرد، اما با هنرمندی نویسنده‌اش، فرهاد حسن‌زاده طناز، به دل گذشته‌ها می‌رود و با بی‌زبانی از خواننده می‌خواهد به فردای ناپیدا هم فکری کند.

«زیبا صدایم کن» اگر یک واژه کلیدی داشته باشد، «خانواده» است. ماجرای خانواده‌ای سه‌نفره است که زیر یک سقف گرم و پرنور و دنج زندگی نمی‌کنند. هرکدامشان جایی هستند. زیبا دخترک خانه به همراه گروهی از بچه‌های بی یا بدسرپرست در یک مرکز نیکوکاری به سر می‌برد. مادر زیبا با شوهر موادفروشِ خود جای دیگری به دنبال سرنوشتش‌ است. و پدر زیبا که با دخترک شخصیت‌های اصلی این رمان‌اند، در تیمارستان بستری است و مرخصی هم ندارد.
داستان از جایی آغاز می‌شود که زیبا به ملاقات پدرش در همان تیمارستان می‌رود و برای کادر مرکز این‌‌طور تداعی می‌شود که یک دیدار ساده مثل همیشه است، اما کم‌کم زیبا و پدرش با زیرکی راهشان را به آن سوی دیوارهای تیمارستان باز می‌کنند تا برای شادمانی و شام و شیرینی و هدیه‌های تولد دختر آماده شوند. حالا زیبا با پدری بیرون زده که روانپزشکان او را مبتلا به جنون ادواری می‌دانند و هر لحظه ممکن است کاری دست خودش، زیبا یا تمام شهر بدهد.

ماجرای جدایی مادر زیبا از پدرش هم به همین روانِ رنجور و بی‌تاب مرد بازمی‌گردد. مردی که زیبا، دخترش را در کودکی بارها زیر کتک گرفته و حالا به تشخیص دکترها تا زمانی نامعلوم باید در تیمارستان به سر ببرد. زن بعد از بابای زیبا با مردی ازدواج می‌کند که ظاهراً معتاد است و زیبا را هم به فروش موادمخدر مجبور می‌کند. همین شخصیت‌ها که خواسته یا ناخواسته زندگی‌شان درهم و پیچیده شده است، به داستان کشش می‌دهند؛ کششی که باعث می‌شود خواننده را مدام برای اتفاقات نو آماده و گمان کند که لابد کلاف ماجراها سردرگمی بیشتری خواهند یافت.

دوباره پاشدن سخته

داستان زیبا و پدرش هم‌زمان که با اتفاقات گوناگون تودرتو می‌شود، تلخی هم دارد. این تلخناکی نه در بستر واقعیت‌ها زندگی زیبا که حتی در یک مجله روبه‌رویش هم بازتاب یافته است: «روی میز عسلی، کنار کاتالوگ‌های رنگ‌رنگی چند تا مجله بود. دست دراز کردم و یکی را برداشتم و ورق زدم. صفحه اول تبلیغات بود. ورق زدم. سخن سردبیر: به کجا چنین شتابان! ورق زدم. از میان خبرها: دیدار نمایندگان مجلس با رئیس‌جمهور، سرگردانی بیماران خاص برای داروهای خاص، ورق زدم. چرت و پرت. ورق. اخبار هنری، چرت و پرت. ورق. اخبار ورزشی، چرت و پرت. ورق. حوادث: مرگ دختر نوجوان به دست پدر روانی. زیر خبر: پدری که با همدستی دخترش موادمخدر توزیع می‌کرد، پس از درگیری با همسرش او را به قتل رساند.»

بااین‌همه، «زیبا صدایم کنم» حال و هوای طنزی دارد که از غم و غصه خواننده کم می‌کند و در میانه راه و نیمه‌راهی که دختر و پدر پشت‌سر می‌گذارند، لبخند به روی لبش می‌آورد حتی اگر کمرنگ باشد! شوخی‌های به‌موقع و معنادار و همان الکی خوش‌ها است که سنگینی لحظات را برای خواننده نرم و سبک می‌کند. اما این لطافت فقط با لبخند‌ها و طنازی‌های ریزریز دختر و بابا به دست نمی‌آید، در داستانی که روایتگر بی‌خانمانی، دست‌فروشی بچه‌ها، اعتیاد، کودک‌آزاری و عشق‌های ازدست‌رفته است، در داستانی که به‌خاطر روایتش از آسیب‌های اجتماعی گزنده است، باید برای «امید» هم جایی باز کرد.

نویسنده «زیبا صدایم کن» در بازتاب امیدواری آدم‌های داستان و جامعه‌ای که زخم‌های خودش را دارد، کامیاب می‌شود: «دوباره پاشدنه که سخته، وگرنه همه ما یه روزی زمین می‌خوریم.» حتی اگر سخت باشد، باید دوباره بلند شد! در کنار این‌ها، یکی از جنبه‌های ارزشمند کتاب که نویسنده پررنگ‌تر، باحوصله‌تر و موشکافانه‌تر به سراغش می‎رود، همدردی و نگاه همدلانه با بیماران روانی است؛ بیمارانی که فقط ساکنان تیمارستان نیستند، شاید آدم‌های دوروبر ما، نزدیک‌ترین فرد خانواده یا دوست یا خودمان باشیم!

زندگی زیبا و پدر و مادرش، خانواده دورافتاده از هم که قرار است در ماجراهای یک‌روزه رمان به هم نزدیک شوند، به کوشش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در قالب فیلم نیز روی پرده سینما می‌رود. سیدرسول صدرعاملی کارگردانِ آثار محبوبی چون «دختری با کفش‌های کتانی»، «من ترانه ۱۵ سال دارم» و «دیشب باباتو دیدم آیدا»، بر اساس این رمان فیلمی تهیه می‌کند که طبق وعده‌ها در جشنوارۀ فجر امسال اکران می‌شود؛ فیلمی که لابد دیدنش به دلچسبی خواندن یک رمانِ روان و ساده، اما پرجاذبه و جامعه‌شناسانه است!