راضیه طاهری

راضیه طاهری

روایت نویس

آرشیو مطالب منتشر شده
گُل‌ها و  گِداها
18 شهریور 1404
چراغ که سبز می‌شود سریع از چهارراهِ پرگدا فاصله می‌گیرم. اما می‌دانم چهارراه بعدی هم همین ماجرا در انتظار من است

گُل‌ها و گِداها

بوی خنکی و طراوت گل‌فروشی آنقدر خوب است که آدم دلش نمی‌خواهد از مغازه‌های گل‌فروشی یا گلخانه‌ها بیرون برود؛ مخصوصاً اگر هوای بیرون گرم باشد! توی گل‌فروشی چرخی می‌زنم تا یک دسته گل مناسب برای هدیه پیدا کنم.

صنعت سبز اصفهان
15 شهریور 1404
داستان تخیلی از کارخانه‌های سبز که می‌توانند به حقیقت بپیوندند!

صنعت سبز اصفهان

کنار تخت پدرم ایستاده‌ام و دارم به رد عمیق چروک‌های صورتش نگاه می‌کنم. دلم می‌خواهد دستش را توی دستم بگیرم؛ اما نگرانم از خواب بیدار شود‌. به چهره‌اش نگاه می‌کنم. پدرم خیلی زود پیر شده، گرد نقره‌ای‌رنگ پیری روی موهایش نشسته و چشم‌هایش برق همیشگی را ندارد. دیگر زمان استراحتش بود که بیماری این اجازه را نداد.

غروبِ نقش جهان
26 مرداد 1404
من باز به این فکر می‌کنم حق این مردم نجیب و سخاوتمند این بی‌برقی و بی‌آبی نیست که نیست

غروبِ نقش جهان

همیشه غروب‌های تابستانی میدان امام(ره) از همه جای شهر دیدنی‌تر بود، مردم بساط شامشان را برمی‌داشتند و می‌آمدند روی چمن‌های میدان می‌نشستند، بچه‌ها بادبادک هوا می‌کردند و خانواده‌ها با هم گپ می‌زدند؛ اما این تابستان میدان نقش جهان دیگر حال و هوای همیشه را ندارد.

بارداری با اعمال شاقه
18 مرداد 1404
هر دو می‌خندیم به بچه آوردنمان با وجود تلخی‌هایی که می‌بینیم

بارداری با اعمال شاقه

توی زیرزمین مسجدِ رضوی نشسته‌ام و پسرها مشغول بازی‌اند. اینجا کسی کاری به کار بچه‌ها ندارد، درست است که صدای آقای معمار منتظرین لابه‌لای سروصدای بچه‌ها کم رنگ می‌شود. اما با دقت کردن می‌فهمیم حاج آقا در مورد چه موضوعی صحبت می‌کنند.

اینجا تاریخ نفس می‌کشد
3 اردیبهشت 1404

اینجا تاریخ نفس می‌کشد

اصفهان زیبا بهشت گردشگران، چه ایرانی و چه خارجی است. گردشگرانی که به شهرمان سفر می‌کنند، بخشی از روحشان را با زیبایی‌های این شهر آکنده کرده و خاطرات خوشی را در توشه سفرشان با خود می‌برند.اما زیبایی‌های ذاتی اصفهان برای این خاطره‌سازی به‌تنهایی کافی نیست.

مادری در سرزمین مادری
8 دی 1403

مادری در سرزمین مادری

توی تمام روزهای هفته چهارشنبه‌ها را گذاشته‌ام برای رفتن به «سرزمین مادری». این هفته لیلا، دخترخاله‌ام را هم دعوت کردم تا با هم یک روزِ مادرانه را تجربه کنیم.