سه روز از آن واقعه تلخ گذشته بود که همراه با همسر و فرزندم به محل حادثه (هفتون) رفتیم؛ اما آثار جنایت و تخریب همچنان پابرجا بود و غبار غم بر چهره محله سنگینی میکرد.
گاهی تاریخ نه در میان اوراق کتابها، بلکه در قاب سرد و فلزیِ پنجره یک خودروی قدیمی تکرار میشود. آن لحظه که عکس را ثبت کردم، گویی زمان به عقب بازگشته بود؛ خودروی پیکان، آن همسفرِ دهههای پرفرازونشیب این سرزمین، از دل تاریخ برآمده بود تا شاهد روایتی تازه باشد.
راستش را بخواهید، مدتی بود که هرگاه از دفتر کارم بیرون میزدم، ذهنم تنها روی یک سوژه مشخص متمرکز میشد: کودکان. آگاهانه بهدنبال قابهایی میگشتم که کودکان در آن حضور داشته باشند؛ اما این برای من صرفاً یک انتخاب بصری یا خبری نبود، بلکه ریشه در دغدغهای جدی داشت.
روز تشییع شهدای «جنگ رمضان» بود. در حاشیه مراسم، نگاهم به این پدر و دختر گره خورد که با اندکی فاصله ایستاده بودند و در سکوتی عمیق، مراسم را نظاره میکردند.
این قاب در روز دهم اسفندماه، لحظاتی پس از اعلام خبر شهادت رهبر عزیز امت اسلام و در اوج خروش خودجوش مردم شهیدپرور اصفهان در میدان امام (ره) ثبت شد.
در شبها و روزهایی که مردم در خیابانها پاسدار حریم وطناند، هنرمندان رشتههای مختلف را میبینیم که سعی کردهاند در کنار مردم بمانند و با استفاده از هنر و بیان و قلمشان در این مبارزه همراهی کنند.
یکی از مهمترین ویژگیهای این سوژه برای من، نشستن آنها بر روی زمین بود؛ درحالیکه اکثر افراد حاضر در میدان یا ایستاده بودند، یا روی صندلیها و سکوهای اطراف (در سطحی بالاتر از زمین) نشسته بودند.
اولین ویژگی این سوژه، تابلوی بالای درِ مغازه بود که عبارت «لبخندمارکت» روی آن نقش بسته بود؛ اما در پی حملات به این منطقه، این نوشته کج شده و زیر لایهای از خاک رفته بود.
این سوژه، با دیدن پسزمینه آن که پرتاب موشک ایرانی به سمت رژیم کودککش اسرائیلی است، در نگاه اول حس ویژهای را منتقل میکند.
این عکس مربوط به روزی است که مدرسه شهید قدوسی در شهرک کوثر مورد حمله رژیم کودککش قرار گرفت.
لحظات اولیه پس از حمله علیه خیابان شیخ صدوق اصفهان بود. امدادگران با تمام توان مشغول تلاش بودند که در آن میان، دو نفر از آنها توجه مرا جلب کردند؛ افرادی که بهسختی در حال جابهجا کردن موتورسیکلت یکی از شهروندان در نزدیکی محل حادثه بودند.
این سوژه در ساعت ۷ صبح روز شهادت حضرت آقا، در میدان امام اصفهان ثبت شد و در واقع، آخرین عکسی بود که در آن روز شلوغ گرفتم.