بهرامآباد از آن محلههایی است که هیچ سنخیتی با همسایه کناریاش، خانه اصفهان ندارد و به لحاظ شهری با همسایه خود خیلی تفاوت دارد، تفاوتی آشکار که قدمزدن در محله بهخوبی آن را نشان میدهد؛ کوچههای قدیمی و خانههایی که فرسودگی رخسارشان را کدر کرده و نماد خوبی برای نمایش تفاوت این محله است.
گاهی سرنوشت انسانهایی را به دنیا میآورد که حضورشان کوتاه اما اثرشان عمیق و ماندگار است. اینان فرزندان برگزیدهای هستند که خداوند از همان آغاز بر دوششان رسالتی بزرگ نهاده است، رسالت دفاع از ایمان، عزت و خاک میهن.
به گزارش اصفهان زیبا؛
عبدالرسول زارع، متولد ۱۳۵۵ در محله بهرامآباد اصفهان است. او تحصیل خود را در همین محله شروع کرد و به پایان رساند و به پیروی پدر و پدربزرگ از همان کودکی در مراسم تعزیهخوانی اجرای نقش برعهده گرفت؛ بهطوریکه خانواده زارع در محله بهرامآباد به تعزیهخوانی مشهور بودند.
زهرا زارع، متولد اردیبهشت۱۳۷۳، هنرمند ساکن محله بهرامآباد اصفهان است. او فارغالتحصیل رشته مهندسی فناوری اطلاعات، طراحی دوخت و همچنین دانشآموخته رشته روانشناسی است.
یکی از هنرهای رزمی ایرانی کونگفوتوآ نام دارد که از سبکهای کونگفو بهشمار میرود و تأکید بسیاری بر سلامت تن و روان دارد.
پیاده در حال قدمزدن در خیابان قدیمی بهرامآباد هستم، خیابانی مملو از جمعیت با مغازههای قدیمی. آنطرف خیابان مغازهای با دیوارهای کاهگلی و انواع و اقسام وسایل مختلف برقی از جاروبرقی و چرخگوشت گرفته تا سماور برقی و کتری و حتی چینی و ظرفهای بلور نظرم را جلب میکند.
ساعت حدود شش بعدازظهر است. از سمت خیابان بهارستان پس از عبور از تابلوی بهرامآباد از سمت چپ وارد خیابان قدوسی شده و پس از عبور از کوچههای فراوان وارد مرکز محله بهرامآباد میشوم.
به گزارش اصفهان زیبا؛
گاه آسمان، دلش که میگیرد، بهانهاش زمین است، بهانهاش، بغضی میشود که از غربت یاران آسمانی در گلوی زمینمانده است. و آن روز، در سالن اجتماعات گلستانشهدا، وقتی نسیم به احترامِ نام بلند شهیدان آهسته قدم برمیداشت، آسمان نیز طاقت نیاورد.
گاهی قصه عشق، در همهمه کوچههای ساده زندگی شکل میگیرد؛ نه با گل، شکلات و شامهای مجلل، بلکه با یک غنچه کوچک که هر صبح در کفش جا میگیرد، با دعای نماز صبح، با نجوای حدیث کسا، با قناعت، گذشت و نگاهی که در عمقش ایمان موج میزند.
شب مهمانی خانوادگی بود. سفره شام هنوز جمع نشده بود که صدای زنگ، در خانه پیچید. پسر محمدجواد آرام در گوش پدربزرگش گفت: مهمان داریم. بیایند پایین یا بروند طبقه بالا خانه خودمان؟ پچپچ او را شنیدم و گفتم: بیایند پایین.