حسین صادقیان از برادران شهیدش، مرتضی و محمد می‌گوید

وصیت مرتضی، بال پرواز محمد شد

در روزگار شور و حماسه، وقتی آسمان ایران پر از آتش و دود بود، خانه‌های بسیاری با عطر شهادت معطر شدند. در میان این خانه‌ها، خانواده‌ای در محله طاحونه اصفهان با شش پسر و سه دختر، سهمی سنگین از دفاع مقدس بر دوش گرفت. خانواده صادقیان دو جوان دلیر و مؤمن خود، مرتضی و محمد، را تقدیم راه خدا و انقلاب اسلامی کرد.

تاریخ انتشار: ۱۱:۳۱ - سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
وصیت مرتضی، بال پرواز محمد شد

به گزارش اصفهان زیبا؛ در روزگار شور و حماسه، وقتی آسمان ایران پر از آتش و دود بود، خانه‌های بسیاری با عطر شهادت معطر شدند. در میان این خانه‌ها، خانواده‌ای در محله طاحونه اصفهان با شش پسر و سه دختر، سهمی سنگین از دفاع مقدس بر دوش گرفت. خانواده صادقیان دو جوان دلیر و مؤمن خود، مرتضی و محمد، را تقدیم راه خدا و انقلاب اسلامی کرد. حسین صادقیان، برادر این دو شهید، امروز از خاطره‌ها و روایت‌های زندگی آنان می‌گوید.

با وجود کار سخت، دلش همیشه در جبهه بود

برادرم مرتضی در شهریور ۱۳۴۴ در خانواده‌ای مذهبی در رهنان متولد شد. او از همان کودکی ذوق و استعداد عجیبی داشت. تا سوم راهنمایی با نمرات عالی درس خواند؛ اما به دلیل مشکلات خانوادگی نتوانست ادامه تحصیل دهد و به کار در کارخانه ریسندگی و بافندگی پرداخت. با وجود کار سخت، دلش همیشه در جبهه بود.

مرتضی در مرداد ۶۱ به شهادت رسید

مرتضی آن‌قدر به جبهه فکر می‌کرد و مشتاق شرکت در خط مقدم بود که توانست رضایت پدر و مادر و مسئولان کارخانه را جلب کند. پس از گذراندن دوره آموزشی، از طریق بسیج راهی جنوب شد. در عملیات رمضان شرکت کرد و همراه رزمندگان بیش از ده کیلومتر در خاک عراق پیشروی کردند و مزدوران بعثی را به عقب راندند.

پس از عملیات به مرخصی آمد؛ اما هنوز چهار روز از 10 روز مرخصی‌اش نگذشته بود که دوباره به جبهه برگشت. چند روز بیشتر از رفتن دوباره‌اش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند. در تاریخ ۲۴ مرداد ۱۳۶۱ وقتی ۱۷سال بیشتر نداشت، در شرق بصره آسمانی شد و پیکرش در گلزار شهدای شهر رهنان آرام گرفت.

مرتضی عاشق قرآن بود

مرتضی اهل مجالس مذهبی و عاشق قرآن بود و در جلسات قرائت قرآن مساجد حضوری پررنگ داشت. قبل از انقلاب هم در بسیاری از تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد.

اگر لازم بود، همه برادرانم را به جبهه بفرستید

او در قسمتی از وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: سلام بر شهیدان راه حق که با نثار خونشان مسئولیت سنگینی بر دوش تک‌تک ما گذاشتند. باید زینب‌گونه خون شهیدان را پاسداری کنیم. انقلاب در مرحله حساسی است و باید گوش‌به‌فرمان نایب امام‌زمان(عج) باشیم. اگر من شهید شدم، افتخار کنید و ناراحت نباشید. اگر لازم شد، همه برادرانم را هم به جبهه بفرستید.

محمد، بعد از شهادت مرتضی آرام و قرار نداشت

برادر دیگرم محمد، معروف به علی‌محمد، در سال ۱۳۴۷ در محله طاحونه رهنان به دنیا آمد. دوران دبستان را گذراند و تازه‌وارد مقطع راهنمایی شده بود که جنگ آغاز شد. بعد از شهادت برادرمان مرتضی و به وصیت او، دیگر آرام و قرار نداشت. با وجود سن کم، مدام برای اعزام به جبهه تلاش می‌کرد و سرانجام توانست خانواده و مسئولان را متقاعد کند.

با برادرانش می‌رفتند روی پشت‌بام و الله‌اکبر می‌گفتند
شهربانو میرحسینی، مادر دو شهید، درباره محمد می‌گوید: قبل از انقلاب روی دیوارها شعارنویسی می‌کرد. با برادرانش می‌رفتند روی پشت‌بام و الله‌اکبر می‌گفتند. روز بازگشت امام خمینی(ره) رفتیم خانه همسایه‌مان تا در تلویزیونش آمدن امام را ببینیم. خیلی خوشحال بود. مرتب از امام حرف می‌زد و سفارش می‌کرد که پیرو امام باشید و به حرفش گوش کنید.

از دیوار راست بالا می‌رفت

اسم محمد را پدرش برایش انتخاب کرد؛ ولی در خانه او را علی‌محمد صدا می‌کردیم. کوچک که بود به‌خاطر اینکه اتاقمان آفتاب‌گیر نبود، تنگی نفس گرفت. محمد، خیلی بچه پرشیطنت و بازیگوشی بود. از دیوار راست بالا می‌رفت. همیشه با مرتضی روی پشت‌بام خانه بود. آن‌ها اختلاف سنی کمی داشتند و همیشه با هم ‌بازی می‌کردند. بیشتر وقت‌ها توی باغچه مشغول خاک‌بازی بودند.

برای فقرا، مجانی بنایی می‌کرد

پدرش نمازخواندن را به محمد یاد داد. با مرتضی برای نماز جماعت به مسجد می‌رفتند. او بچه خیلی باهوشی بود و سریع همه چیز را یاد می‌گرفت. محرم‌ها مشکی می‌پوشید و برای آماده‌کردن مکان‌های عزاداری پیش‌قدم می‌شد. برای کمک به فقرا مجانی برایشان بنایی می‌کرد. خیلی شوخ‌طبع و اهل خنده بود. وقتی هم از چیزی ناراحت و عصبانی می‌شد، هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌داد. به نشانه قهر و اعتراض از خانه بیرون می‌رفت و بعد از چند ساعتی برمی‌گشت.

با یک خرما روزه می‌گرفت

محمد مثل مرتضی علاقه زیادی به جلسات مذهبی، قرآن و هیئت‌ها داشت. خوش‌اخلاق بود و با کودکان مهربانی می‌کرد. او بسیار ساده‌زیست و قانع بود و با یک خرما روزه می‌گرفت. حواسش بود چیزی اسراف نشود؛ حتی کناره‌های نان را دور نمی‌ریخت. از صبح تا شب توی بسیج محل بود. روزها برای جبهه وسیله جمع می‌کرد. آرد می‌گرفت و برایم می‌آورد تا برای جبهه نان بپزم.

ترکش به سرش خورده بود؛ ولی دوباره رفت جبهه

وقتی حرف رفتن می‌زد، پدرش عصبانی می‌شد. تازه پسر دومش شهید شده و اعصابش ضعیف شده بود. اجازه نمی‌داد محمد به جبهه برود. محمد وصیت‌نامه مرتضی را به پدرش نشان می‌داد و می‌گفت: «من طبق این وصیت‌نامه عمل می‌کنم.» کلاس کاراته می‌رفت. پدرش پناهگاه ساخته بود تا موقع خطر داخل آن برویم. وقتی صدای آژیر بلند می‌شد، به‌جای اینکه به پناهگاه بیاید، می‌رفت روی پشت‌بام. به هواپیماها اشاره می‌کرد و می‌گفت: «بمب‌هایتان را روی سر ما بریزید. این‌ها نمی‌گذارند من به جبهه بروم.» هشت ماه اصرار و پافشاری کرد تا بالاخره رفت. چهار ماه از او خبری نداشتیم. زخمی شده بود. ترکش‌خورده بود توی سرش؛ ولی به ما خبر نداده بود. وقتی آمد، فهمیدیم مجروح شده است. پدرش می‌گفت حالا که مجروح شده‌ای نرو؛ ولی این حرف‌ها در او اثری نداشت. محمد تصمیمش را گرفته بود.

مردن با مریض‌شدن و در بستر، کیفی ندارد

همیشه از شهادت حرف می‌زد. نظرش این بود مردن با مریض‌شدن و در بستر، کیفی ندارد. باید شهید شد و سردست تا گلستان شهدا ببَرندَش. به‌خاطر ترکشی که به سرش خورده بود موهایش ریخته بود. می‌گفت: «اگر لیاقت داشته باشم، راه مرتضی را ادامه می‌دهم و شهید می‌شوم.» می‌خندید و ادامه می‌داد: «اگر شهید نشدم بعد از جنگ می‌روم مو می‌کارم.»

روزی که رفت، قفل کمدش خراب شده بود. برای کمدش قفل نو خرید و آن را درست کرد. ناهار را کشیدم؛ ولی نخورد. رفت به پسر همسایه که زخمی شده بود سر بزند. هر چه منتظرش ماندیم نیامد. یکی از همسایه‌ها گفت که عقب یکی از ماشین‌هایی که برای جبهه بار می‌برده، او را دیده است. با برادرش رفتیم اهواز تا شاید بتوانیم بَرش گردانیم. اول خودش را پنهان کرد و بعد هم که او را دیدیم قبول نکرد برگردد.

محمد در اسفند ۶۴ در سن ۱۷ سالگی شهید شد

محمد ابتدا از طریق بسیج سپاه خمینی‌شهر اعزام شد و در گردان چهارده‌معصوم(ع) به فرماندهی شهید اعتصامی، مسئول تخریب بود. بعد از زخمی‌شدن و مداوا از طریق بسیج مطهری اصفهان دوباره به جبهه رفت. او سرانجام در دوم اسفند ۱۳۶۴، در سن ۱۷سالگی به شهادت رسید.

وارد واحد تخریب شد تا به شهادت نزدیک باشد

ولی‌الله سلطانی، از هم‌رزمان برادرم محمد درباره ایشان می‌گوید: «در شوشتر کنار هم در واحد تخریب لشکر نجف آموزش می‌دیدیم. محمد همیشه از شهادت سخن می‌گفت و به شهادت فکر می‌کرد. او می‌گفت که به همین دلیل وارد واحد تخریب شده؛ چون در آنجا به شهادت نزدیک‌تر است. می‌گفت، شاید بتوانم کار مفیدی برای رضای خدا انجام دهم. اگر خدا شهادت را به من بدهد به آرزویم رسیده‌ام. چند روز قبل از عملیات بدر ما به منطقه رفته بودیم. او شب‌ها کمتر می‌خوابید و بیشتر وقتش را به عبادت می‌گذراند. فقط ۱۶سال داشت؛ اما خود را گناهکار می‌دانست و از خدا طلب بخشش می‌کرد. می‌گفت، آیا خداوند گناهان من را می‌بخشد و شهادت را نصیبم می‌کند؟در عملیات بدر، مین‌ها را خنثی کرد و وظیفه‌اش را به بهترین شکل انجام داد. سپس دوباره به عملیات بازگشت تا اینکه زخمی و به پشت‌جبهه منتقل شد و در بمباران دارخوین به آرزویش رسید.»