به گزارش اصفهان زیبا؛ توی محلههای قدیمی این شهر هنوز مردان و زنانی زندگی میکنند که تاریخچه محله هستند و گفتوگو با آنها میتواند جزئیات بیشتری به ما بدهد.
البته در کنار این رسیدن به گذشته، بعضیهایشان خود تاریخ ملموسی از اتفاقات هستند و گذشتهای جذاب برای شنیدنی دارند. این بار در گشتوگذار محلی به خانه پیرزنی فعال رسیدیم که برای خودش تاریخچهای جذاب داشت. او از زنان فعال و انقلابی محله طاحونه بوده است که حالا چندان توانایی حرکت ندارد؛ اما هنوز سرزنده و خوشبیان است. به پیشنهاد پسر سکینه خانم اکبری، رفتیم تا یکی از یادگاران قدیمی محله را ببینیم. وارد خانه بسیار قدیمی و بزرگ شدیم.
سکینه خانم توی ایوان خانه روی یکتخت چوبی نشسته بود. بهمحض دیدن ما لبخند نشست روی لبهایش و چنان با ما گرم گرفت که انگار سالهاست ما را میشناسد. شعف و خوشحالی توی چشمان گیرایش موج میزد و کلامش نافذ بود.
وقتی جوان بودم کاربافی میکردم
وقتی از گذشته طاحونه و کارهایی که زنان قدیمی طاحونه میکردند پرسیدم، با لهجه غلیظ اصفهانی و محلیاش برایمان از کار هنری که آن زمان زنان محله طاحونه میکردند، گفت: ما کاربافی داشتیم. چاچبهایی که زنهای محله سرشان میکردند میبافتم. این کار را از خارسویم یاد گرفتم. سهروز یکی، یک پارچه میبافتم. سکینه خانم با شوق طرز کار با دستگاههای پارچهبافی را با پاهایش نشان داد و گفت:«رفتم نخ گرفتم و خودم آنها را رنگ کردم. بافتم و با پارچهاش لحافکرسی درست کردم. نان هم میپختیم. توی قدح خمیر میکردیم و با کمک خارسو چانه میکردم و نان را به تنور که با چوب، هیمه و پهن گرم شده بود، میزدیم.»
سکینه خانم متولد سال 1331 و از فعالان انقلابی بوده است. همان اولیل انقلاب مدرک خیاطیاش را میگیرد و در خیاطخانهای که مسئولش مرحوم طالقانی بوده است، خیاطی میکند. آن زمان مسئولیت حفاظت نماز جمعه را هم بر عهده داشته و سالها در نماز جمعه کارش حفاظت فیزیکی بوده است.
خانم اکبری ادامه داد: «از آقای طاهری تقدیرنامه هم گرفتم. همه مساجد اصفهان را رفتم و سر زدم. برای جبهه هم لباس میدوختیم و هم مربای به درست میکردیم و نان میپختیم.»
پیرزن که داغ زیادی دیده است، عکس عزیزانش را که توی یک قاب جا داده به ما نشان میدهد و آنها را معرفی میکند. داغ همسر، دو پسر و دو بردار توان پاهایش را گرفته. او هر بار تکرار میکرد: «من را اینجور نبین. خیلی فعالیت میکردم.»
پسرش، محمدرضا در جبهه مجروح میشود. یکبار هم بهعنوان شهید وارد سردخانه میشود؛ اما ناگهان با تکانخوردن انگشتش به بیمارستان منتقل میشود. او که لباس سپاه را بر تن داشته و توی پادگان امام حسین(ع) مسئولیت آموزش نیروها را به عهده داشته، اوایل دهه 70 در اثر سانحهای در دالانکوه به رحمت خدا میرود.
سکینه خانم اکبری، روزها در ایوان قدیمی خانه و کنار عکسهای عزیزانش که حالا داخل یک قاب دور هم جمع شدهاند، خاطرههای گذشتهاش را مرور میکرد. وقت خداحافظی گفت که خیلی دوستتان دارم و با لبخندی که شیرینیاش هنوز توی خاطرمان هست، ما را بدرقه کرد.



