ایستاده بود توی صف. در ردیف شهدای جمعه نوزدهمین روز دی ماه. با آن قد و قواره کوچکش، قرعه به نامش افتاده بود به نام آنیلا ابوطالبیان هشت ساله.
پدر که باشی، همه طور دیگری رویت حساب میکنند. میشوی تکیهگاه و ستون محکم خانواده. اما گاهی پدر هم میشکند، شانههایش میلرزد و اشکش جاری میشود؛ وقتیکه پسرش مظلومانه به شهادت میرسد؛ آن هم اولین پسرش. همانیکه اولین بار بابا شدن با او برایش معنا شده بود. قند توی دلش آب میشد وقتی قد کشیدنش را میدید.
اقشار و آحاد مختلف مردم اصفهان و مسئولین استان، عصر روز گذشته از پیش از آغاز رسمی برنامه، در میدان بزرگمهر حضور پیدا کردند و با در دست داشتن پلاکاردها و دستنوشتههایی انزجار خود را از آمریکا و رژیم صهیونیستی نشان دادند و با محکوم کردن اقدامات ت
قرار بود اعتراض باشد. تجمعی برای خواسته مشترک بیشتر مردم. مردم گلایه داشتند از کوچک شدن سفرههایشان، از قیمت کالاهایی که لحظهای، بالا و پایین میشد و البته شیب بالا رفتنش این اواخر حسابی بیشتر شده بود.
روزنامه اصفهانزیبا در آستانه بیستودو سالگی ایستاده است؛ بیستودو سال روایت، بیستودو سال همراهی با مردم و بیستودو سال پاسداری از ارزشهایی که ریشه در «ایثار و شهادت» و «مقاومت و ایستادگی» دارند در «صفحه پایداری».
گرمای تیرماه عجیب برتنش مانده و چشمانش از رفتن مادر، هنوز داغ است. کلماتش را بریده بریده به زبان میآورد و با لهجه شیرین اصفهانی حل شده توی حرفهایش، از آن روز تلخ میگوید. از روزی که مادر برایش تمام شد. از مادری که وقتی میپرسم چندتا دوستش داری؟
چشم باز کنی و ببینی وسط میدان جنگی. دشمن رسیده پشت در خانهات. خانه کناری را زده است و خانه روبرویی را هم. همینطور پیش برود خانه تو هم در امان نخواهد ماند.
«دود» و «خون»! کوچه را دود گرفته بود و زمین را ردِ خون….! این کوتاهترین روایت از کوچه لادن، در دهمین روز از جنگ دوازده روزه با اسرائیل است.
سه روز از دی ماه سال 1365 می گذشت. قرار بر آغاز عملیاتی بزرگ در منطقهای به طول 40 کیلومتر در حدفاصل پاسگاه زید در شمال شلمچه تا محل پیوستن کارون به اروند بود.
خودش را بیسیمچی سردار شهید حاج «علی باقری» معرفی میکند و میگوید که آشناییاش با حاجی از جاده «خندق» شروع شده است؛ جادهای در شرق دجله که برای بچههای جنگ خاطرات فراوانی از آتش و خمپاره و بمباران دارد.
قدم که در گلستان شهدا میگذاری، انگار زمان آرامتر نفس میکشد. هوای زمستانی گلستان، بوی سکوتی آشنا دارد؛ سکوتی که سالهاست با نام شهدا عجین شده است. برفهایی که هنوز بر شانه بعضی شاخهها ماندهاند، گویی سپیدی کفنهایی هستند که تاریخ را روشن کردهاند.
سلام، بابا حسین. امروز نُه روز است که من به دنیا آمدهام و تو نیستی، اصلا نبودی، نیامدی. رفتی به خاطر من و مامان و همه مردم این شهر. من آمدم در نبود تو. تولدم بدون حضور تو شروع شد بابا. من شدم بچه جنگ دوازده روزه و تو شدی شهید آن جنگ.