جمعه؛ بیست و چهارم بهمن. ساعت هشت صبح. زرینشهر. دانشگاه آزاد اسلامی واحد لنجان. ساختمان شیخ بهایی! قاب عکسش یا یک بغل گل سفید، نشسته روی صندلی، کنار صندلیهای دیگر و جای خالیاش را پُر کرده است.
چشمانش میخندد، صورتش هم، اما دلش نه! چهل و اندی سال است که چشم انتظار است… چشم انتظار یک خبر، چشم انتظار یک دلخوشی عمیق! سالهاست منتظر یک زنگ تلفن است.
سرتیپ پاسدار حاج محمود چهارباغی از فرماندهان جبهه مقاومت و سپاه قدس شاید یکی از افرادی باشد که حاج عباس نیلفروشان را به خوبی شناخت و در دوران حیات او، به خصوص در سالهای فعالیت مبارزاتیاش در جبهه مقاومت همراه و همسیرش بود.
«سُوگ» و «حُزن»، ساکت و سربهزیرش کرده و سخت وارد گفتوگو میشود. انگار هنوز داغِ برادر بیست و یکسالهاش را هضم نکرده، حتی وقتی از چگونگی شهادت «محمدمهدی» در آن شب سردِ پنجشنبه «هجدهم دیماه» در «میدان امام حسین»(ع) «قهدریجان» میپرسم و او بدون هیچ درنگی میگوید: «اینها را خیلی به من نگفتند…!»
مهندسی مکانیک میخواند. یک ترم خواند و انصراف داد و رفت دانشگاه فرهنگیان. گفتند حقوق معلمی کم است و کفاف زندگی را نمیدهد اما محمد مهدی در جواب گفت: «درست است که حقوقش کم است اما برکت دارد.»
از شلوغی حیاط مدرسه تا خلوتی کلاس درسی که قاب عکس آقای فدایی را روی میز معلم نشاندند، خیلی راهی نیست. مدرسه «دارالسلامِ» شهر درچه خیلی نُقلی و جمع و جور است…! زنگ تفریح را زدهاند و پسربچههای دوازدهسیزده و حتی چهارده ساله از سروکول هم بالا میروند.
«چهارسالگی» برایش میشود نقطه شروع یک مسیر متفاوت. مسیری که از «توپ» و «دروازه» شروع میشود. میگوید اولش یک علاقه بود اما حمایت پدر و پشتیبانی او، همه چیز را عوض کرد.
بیستونهم دی ماه بود که «حجتالاسلام محمدرضا جوان آراسته»؛ فعال فرهنگی، نویسنده، مدیر و موسس مدرسه نویسندگی مبنا در صفحات مجازی خود نوشت: «اگر من رو به عنوان کسی که اهل فرهنگم قبول دارید، اگر میپذیرید که تربیت رو میشناسم و تا حدی اصول تربیتی رو بلدم، اگر قبول دارید که توی این سالها بالاخره با زیروبم رسانه آشنا شدم، برای سلامت خودتون و اطرافیانتون، فیلمهای مربوط به جنایات تروریستی روزهای گذشته رو نه تماشا کنید و نه برای کسی بفرستید.
ایستاده بود توی صف. در ردیف شهدای جمعه نوزدهمین روز دی ماه. با آن قد و قواره کوچکش، قرعه به نامش افتاده بود به نام آنیلا ابوطالبیان هشت ساله.
پدر که باشی، همه طور دیگری رویت حساب میکنند. میشوی تکیهگاه و ستون محکم خانواده. اما گاهی پدر هم میشکند، شانههایش میلرزد و اشکش جاری میشود؛ وقتیکه پسرش مظلومانه به شهادت میرسد؛ آن هم اولین پسرش. همانیکه اولین بار بابا شدن با او برایش معنا شده بود. قند توی دلش آب میشد وقتی قد کشیدنش را میدید.
اقشار و آحاد مختلف مردم اصفهان و مسئولین استان، عصر روز گذشته از پیش از آغاز رسمی برنامه، در میدان بزرگمهر حضور پیدا کردند و با در دست داشتن پلاکاردها و دستنوشتههایی انزجار خود را از آمریکا و رژیم صهیونیستی نشان دادند و با محکوم کردن اقدامات ت
قرار بود اعتراض باشد. تجمعی برای خواسته مشترک بیشتر مردم. مردم گلایه داشتند از کوچک شدن سفرههایشان، از قیمت کالاهایی که لحظهای، بالا و پایین میشد و البته شیب بالا رفتنش این اواخر حسابی بیشتر شده بود.