مجتبی بنی اسدی
دل من در خانه‌ات جامانده، رفیق!
13:10 - دوشنبه 5 خرداد 1404
مسجد؛ خانه دوم ما که همیشه آباد باد

دل من در خانه‌ات جامانده، رفیق!

سلام رفیق. صدایت می‌زنم «رفیق»، چون خودت در جوشن کبیر اینگونه به ما معرفی شده‌ای. بله! درست است؛ شما هزار اسم دارید، ولی این بنده‌‌ی کمترین، با رفیق بیشتر حال می‌کند.

نامه‌ای به فرشته مرگ؛ چقدر وقت دارم؟
19:23 - یکشنبه 28 اردیبهشت 1404

نامه‌ای به فرشته مرگ؛ چقدر وقت دارم؟

سلام. چرا «فرشته»؟ برداشت ذهنی اول از اسم تو یعنی زیبا، نیک و پسندیده؛ همه‌ چیزهای خوب از اسمت تداعی می‌شود؛ اما معنی لغوی اسمت یعنی سفیر؛ یعنی فرستاده. یعنی تو فرشته مرگ، سفیر چه هستی؟ فرستاده‌ای از خداوند بزرگ به‌سوی انسان کوچک که چه بگویی؟ بگویی کار تمام است؟

نامه‌ای به آقای فارادی!
11:20 - شنبه 20 اردیبهشت 1404
قصه رفتن‌ها و آمدن‌ها، قدمتش به تاریخ آدمی می‌رسد

نامه‌ای به آقای فارادی!

سلام آقای فارادی. رسم است اول نامه احوال‌پرسی می‌کنند؛ ولی هیچ‌وقت کسی به آدم مرده نامه ننوشته که بدانم بعدِ سلام چه باید گفت.

من کیستم؟
08:39 - پنجشنبه 23 اسفند 1403

من کیستم؟

این یک «دانش‌آموزنویسی» است، نه «مدیرنویسی». همیشه از دِل گپ‌وگفت با دانش‌‌آموزی، روایتی جوانه می‌زند و می‌شود «مدیرنویسی». این‌بار قلم خود دانش‌آموز جوانه زده، خودش آبیاری‌اش کرده و به ثمر نشسته است؛ میوه‌اش را منِ مدیر هم چشیده‌ام. بگذریم از مقدمه.

عکس‌های دسته‌جمعی معرکه‌اند
10:43 - چهارشنبه 22 اسفند 1403

عکس‌های دسته‌جمعی معرکه‌اند

عکس‌های دسته‌جمعی معرکه‌اند. این را وقتی روابط عمومی آموزش‌وپرورش بودم و همه خدمتگزارهای مدارس را توی یک قاب جا دادم، کشف کردم …

زندگیِ از ریل‌خارج شده
08:42 - پنجشنبه 16 اسفند 1403

زندگیِ از ریل‌خارج شده

نمِ باران و لیوانِ چای، قدم‌زنان در حیاط مدرسه، به همراه یک گپ‌وگفت جدی، حالِ آدم را حسابی جا می‌آورد.

کابوس رفتن و برنگشتن
10:53 - یکشنبه 28 بهمن 1403

کابوس رفتن و برنگشتن

دانش‌آموز چهارپنج سال پیش خودم بود؛ کلاس زیست. حالا با ریش برگشته مدرسه و دیپلمش را می‌خواهد.

کاش شاخه‌گلی بودم…!
10:45 - دوشنبه 15 بهمن 1403
روایتی شخصی از گل‌آرایی ضریح حضرت عباس(ع)

کاش شاخه‌گلی بودم…!

روی ابرها بودم نیمه شعبان پارسال. حرم مولا و ارباب را گل‌آرایی کردیم. عشق بود و صفا. کاغذ سیاه کردم از این‌همه سفیدی و نوری که دیدم.

ذوق ریاضی
10:50 - پنجشنبه 27 دی 1403

ذوق ریاضی

مدرسه خلوت بود و ساکت. ساعت یک‌ونیم بعدازظهر پنجشنبه؛ کلاس جبرانیِ دو روز تعطیلی بی‌گازی. صدا فقط از یک کلاس می‌آمد بیرون و گَهگاهی به دفتر هم می‌رسید.

چرا اومدی رشته تجربی؟!
09:10 - پنجشنبه 20 دی 1403

چرا اومدی رشته تجربی؟!

سال‌هایی که نومعلم بودم و زیست‌شناسی تدریس می‌کردم، یک مهر، جلسه اول، قبل از اینکه بگویم مجتبی بنی‌اسدی هستم، دبیر زیست، از بچه‌های دهم تجربی امتحان می‌گرفتم.

یاددادن معرکه‌ است
12:11 - سه‌شنبه 18 دی 1403

یاددادن معرکه‌ است

ریحانه را از کودکستان آوردم مدرسه. روی میز ظرف تغذیه‌اش را باز کرد و هویج‌های خردشده را یکی‌یکی به‌نوبت می‌خوردیم.

آرامش در کوه‌ها منتظر ما هستند
11:16 - سه‌شنبه 11 دی 1403

آرامش در کوه‌ها منتظر ما هستند

آفتابِ پاییز گراش، اگر مُدام بتابد، می‌‌سوزاند. همین بچه‌ها را وادار می‌کند زنگ تفریح که دارند بر گرسنگی چیره می‌شوند، گوشه‌ای را پیدا کنند که نیم‌تنه توی آفتاب باشد و پاها توی سایه.