مجتبی بنی اسدی
رفع خستگی با دودقیقه گریه
۱۳:۲۷ - شنبه ۱ دی ۱۴۰۳

رفع خستگی با دودقیقه گریه

بعدِ سلامِ نماز مغرب، دراز کشیدم توی تاریکی نمازخانه مدرسه.

یک مدیرنویسی از «مدیرنویسی»
۱۱:۱۴ - سه‌شنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۳

یک مدیرنویسی از «مدیرنویسی»

روزنامه اصفهان زیبا هُلم داد سمت مدیرنویسیِ جدی. از ده‌یازده شهریور که شوخی‌شوخی شنیدم که رو به من گفتند: «مدیر مدرسه محبی می‌شی؟» و با پوزخند جوابشان را دادم که «نه بابا! چه‌خبره… زوده هنوز»، شروع کردم به نوشتن همین حرف‌ها. درواقع روزانه‌نویسی می‌کردم.

دل‌خوشی معلمی
۰۹:۳۳ - سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۳

دل‌خوشی معلمی

من هم هستم؛ جایی که دانش‌آموز پنجاه سال پیش شهرم، گراش، که حالا خود موسفید شده و پژوهشگر، و منطقه‌ای او را استاد می‌خوانند، به بهانه‌ای معلم‌هایش را دعوت کرده دفترش تا به یاد کلاس‌های درس قدیم بخندند و شاید هم اشک بریزند.

آرزوهای  کودکی در مسیرهای زندگی
۱۰:۰۵ - سه‌شنبه ۶ آذر ۱۴۰۳

آرزوهای کودکی در مسیرهای زندگی

سال‌هایی که نومعلم بودم و زیست‌شناسی تدریس می‌کردم، یکم مهر، جلسه اول، قبل از اینکه بگویم مجتبی بنی‌اسدی هستم، دبیر زیست، از بچه‌های دهم تجربی‌ امتحان می‌گرفتم.

می‌تراود مهتاب
۱۱:۰۶ - سه‌شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۳

می‌تراود مهتاب

انگاری همین دیروز بود؛ سیزده‌چهارده سال پیش را می‌گویم که سر کلاس دوم دبیرستان، معلم شیمی زیرلایه‌ها و اوربیتال‌های پرشده و نشده را روی تابلو می‌نوشت و ما جزوه‌نویسی می‌کردیم.

اشک‌ها فریاد می‌زنند
۱۱:۵۴ - یکشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۳

اشک‌ها فریاد می‌زنند

جلوی میز معاون ایستاده بود. وارد دفتر که شدم، گفتم: «کجا بودی سه‌چهار روز غیبت داشتی؟» معاون خندید و گفت: «آقای بنی‌اسدی! این پسر دیگه رفتنی شد… .»

چرا بعضی اتفاق‌ها نمی‌افتد؟
۱۲:۲۴ - یکشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۳

چرا بعضی اتفاق‌ها نمی‌افتد؟

بی‌قرار و مضطربم وقتی نمی‌نویسم؛ مثل معتادی که به جنس ناب نرسیده. از آخرین مدیرنویسی‌ام شش روز می‌گذرد. نه اینکه سوژه‌ نوشتن نباشد، نه.

مُسکن دردها
۱۰:۵۶ - چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۳

مُسکن دردها

انگار یک آدم صدکیلویی چکش گرفته بود دستش و می‌کوبید به پیشانی‌ام. سرم از درون می‌سوخت و تیر می‌کشید. بعد مدرسه، تا ساعت سه جلسه مدیران بود و پشت‌بندش از چهار تا هشت مدرسه بودیم.

یک کتاب مدیرنویسی
۱۲:۰۰ - یکشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۳

یک کتاب مدیرنویسی

«دفتر مدرسه ما اصلا میز و صندلی نداشت. خودم روی روزنامه نشسته بودم. کمدی نداشتیم. پرونده‌ها رو گوشه دفتر چیده بودیم. این وضع ما بود.» مدیر مدرسه مو‌سفیدِ زمان جنگ توی دفتر روبه‌رویم نشسته بود.

گپ نوددقیقه‌ای مدیردانش‌آموزی
۱۲:۴۰ - شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۳

گپ نوددقیقه‌ای مدیردانش‌آموزی

رمان «داشتن و نداشتن» همینگوی روی میز بود. بچه‌ها رفته بودند کلاس‌ مشاوره. سکوت عصرگاهی توی دفتر جان می‌داد برای مطالعه …

خلیج به نیت درس؟
۱۳:۰۷ - پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳

خلیج به نیت درس؟

معاون گفت: «مدیرنویسی جدید چی داریم؟» آخرین روزانه‌نویسی‌‌ام ساعت چهار پسین بیست‌ونه مهر بود. لابه‌لای سرشلوغی‌های مدرسه، به فکرش بودم؛ ولی دست به تایپ نشدم.

ذوق خانوادگی
۱۱:۳۵ - دوشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۳

ذوق خانوادگی

دست گذاشته بودیم زیر چانه و چشم‌ دوخته بودیم به مانیتور، چشم‌انتظار راه افتادن سامانه فارغ‌التحصیلی دانش‌‌آموزان.