_ اول صبح زنگ زدی که همینا بگی؟ من تازه دعا ندبه خونده بودم و خوابیده بودم.
مامان، یعنی هیچی نشنیدی؟
تعداد دقیقشان چندتا بود را نمیدانم؛ در اخبار اعلام کردهاند که حدود ۳۰۰ تا پرنده بودهاند.
ایستاده بودیم پشت درِ کلاسی که داشتند از بچهها آزمون میگرفتند؛ من و همسرم و مابقی پدر و مادرها.
مادرم میگفت وقتی که مادر بشوی، دیگر هیچ خواستهای برای خودت نداری و تنها چیزی که دوست داری و دلت میخواهد، همان چیزی است که بچههایت میخواهند.
خوب یادم هست یکبار مامان قصه سرزمینی را برایم تعریف کرده بود که آدمهایش به طمع پول قسمتی از خاکشان را فروختند؛ اما غریبهها آمدند و با زور خواستند کل آن سرزمین را غصب کنند.
ده تا لباس دوخته بود، ده تا با اندازههای مختلف. توی ذهنش هر ده رزمنده را تصور کرده بود که یکیشان، نسبتا قدبلند و آن دیگری، چاق و دیگری، متوسط و… بود. هرچه پارچه داشت، هی دوخت و دوخت.
حاجقاسم برایشان غیرت را مشق کرد و آنها از مکتبش آموختند که اگر یک بار حضرت زینب(س) تنها ماند، هزاران برادر و پسر و همسر حالا هستند تا دیگر بانو تنها نماند.
همه ما را یک اسم به هم وصل میکند. همهمان به حرمت و عزت یک اسم مثل حلقههای یک زنجیر به هم وصل شدهایم، به حرمت نام اباعبداللهالحسین(ع)…!