دانههای ریز باران به شیشه میزنند؛ پشت سر هم و بیوقفه. روی زمین میافتند. حبابی بزرگ میشوند و خیلی زود میترکند و ردپایی از خود به جا نمیگذارند؛ انگارنهانگار که اصلا وجود داشتهاند؛ درست مثل بغض فروخورده بتولخانم که آن طرف شیشه مهگرفته، در راهروی سرای صادقیه روی نیمکت چوبی روبهروی اطلاعات به همراه دو زن فرتوت دیگر نشسته و لابد دارد رؤیابافی میکند؛ مثلا اینکه کاش شب یلدای امسال «پسرم من را با خود از اینجا ببرد و یک اتاق از اتاقهای خانهاش را برای همیشه بهم بدهد.» یا اینکه «یلدا با پسرم و عروسم و نوهام، دورهم جمع شویم و کرسی راه بیندازیم و دوست و آشنا هم بیایند و با شبچره از آنها پذیرایی کنیم… .»