لابد اینها سالهاست که در ذهن بتول، مثل دستهزنبور دور کندو میچرخد؛ اما پیش از اینکه سرانگشتان چروکیدهاش قادر به لمس گرمای این رؤیای رخوتانگیز باشد، حباب خیال خیلی زود میترکد و به بغض فروخوردهای تبدیل میشود. یلدا برای بتولخانم 15سال پیش، شروع شد؛ زمانی که 65ساله بود و پسر و عروسی که او را نمیخواستند. موهایش رنگ روشن دارد و لاک قرمز زده. روسری صورتی به سر انداخته و لبخند از چهره زیبایش محو نمیشود: «شوهرم خیلی سال پیش مرد. جوان که بودم. پسرم یکیدوسال بیشتر نداشت. بزرگش کردم و تمام جوانیام را به پایش ریختم. وقتی ازدواج کرد، خانه را فروخت و من را آورد اینجا. خیلی التماس کردم که یک اتاق به من بدهید، من کاری به شما ندارم، ولی قبول نکردند؛ نه خودش و نه همسرش. گفتند تو توی دستوپای ما هستی!» به دیوار کنار تختش چند قاب عکس چسبانده؛ عکس خود و همسرش. تصویری از عروسی مادر و پدرش. قاب عکسی بزرگ از سردار سلیمانی و عکس کوچکی هم از نوهاش. یک رادیوی کوچک قدیمی سیاه هم گذاشته بالای تخت و موجش را هم تنظیم کرده روی رادیوی جوان و صدایش را تا ته بلند کرده: «زیبایی دنیایم را تقسیم میکنم با تو، دلچسبی این حال و آرامش این سال را هم.» میگوید: «15 سال است که هر شب، برای بتولخانم «یلدا» شده.» این همه سال شبانتظاری دیگر دل و دماغی برایش باقی نگذاشته. میگوید: «قدیمها شب یلدا که میشد میرفتیم زیر کرسی. مادرم توی مجمع انار و هندوانه میگذاشت. آجیل میخوردیم و دورهم تا نصفهشب میگفتیم و میخندیدیم. چه خوشیهایی که نمیکردیم. شبهای یلدا اینجا هم تا قبل کرونا برایمان جشن میگرفتند. گروه موسیقی میآوردند و شادی میکردیم؛ اما در این دو سال به خاطر کرونا رفتوآمد به خانه سالمندان ممنوع شده. امسال هم میگویند جشن نمیگیرند.» بتولخانم میگوید آرزو دارد امشب پسرش به سراغ او بیاید: «بهش زنگ زدم و گفتم خوردهام زمین و دستم شکسته، ولی به دیدنم نیامد. کاش امشب بیاید. یعنی میآید؟»
یک روایت تکراری
حکایت بتولخانم حکایت مشابه به باقی سالمندان سرای صادقیه است؛ 200زن و 130مرد؛ از 60ساله تا 102ساله؛ همان مادرها و پدرهایی که وقتی پا به سن گذاشتند خیلی زود از چشم افتادند. آنها که کسی نبود نازشان را بکشد یا حداقل یک لیوان آب دستشان بدهد و حالا مانند کودکی بیسرپرست به حال خود در اتاقهای زشت و عریان دونفره که تنها تعلقاتش یک تخت، یخچال، تلویزیون، کمد کوچک و روشور و یک صندلی برای مهمان احتمالی است، فرسخها دورتر از مرکز شهر رها شدهاند. کم بینشان زبان اعتراض پیدا میشود. اعتراضی هم اگر هست به نداریشان نیست که آنچه هست برایشان کفایت میکند. گلایه از بیمهری و بیرحمی آدمهاست؛ آدمهایی که اسمشان باید خانواده میبود؛ اما «قسمت این بود… .» شهرناز میگوید؛ زنی 58 ساله که ده سال است در سرای سالمندان زندگی میکند. میگوید از همسرش که جدا شد، خودش انتخاب کرد که به اینجا بیاید: «پدر و مادر اصالتا اهوازی بودند؛ اما خیلی سال پیش فوت کردند. بعد از طلاق جایی را نداشتم بیایم. خودم خواستم که اینجا زندگی کنم و راضی هستم.»
شهربانو جوانتریــــــن عضو ســـــرای سالمندان است. شلوغ و پرسروصداست. لهجه خوزستانی دارد. میگوید تا قبل از اینکه به خانه سالمندان بیاید آنقدر مشکل داشته که شب یلدا برایش معنی نداشته؛ اما «ده سالی که اینجا بودم، به لطف مردم، شبهای یلدا، خاطرات خوبی برایم رقم خورد. جشن میگرفتیم و دورهم جمع میشدیم و دست میزدیم و میگفتیم و میخندیدیم. خودمان هم انار و هندوانه میخریدیم. مردم برایمان شیرینی و شکلات و آجیل میآوردند. ما که اینجا سرگرمی خاصی نداریم، دلخوشیمان به همین برنامههاست؛ انگار دنیامان عوض میشود. البته به خاطر کرونا چند سال هست که برنامهای اجرا نشده.» شهرناز دلش میخواسته همیشه در شبهای یلدا فال بگیرد: «میگویند در این شب خوبه که آدم آرزوهای خوب بکند. نیت بکند و فال بگیرد. خیلی دلم میخواد فال حافظ بگیرم، ولی اینجا هیچکس کتاب حافظ ندارد. گوشی اندروید هم ندارم که حداقل با گوشیام فال بگیرم.» و حسرتی که 10سال است به دل شهرناز مانده: «دلم میخواهد یک شب یلدا را با لیلا دختر 22سالهام طی کنم. این آرزو خیلی ساله به دلم مانده. البته لیلا میآید بهم سر میزند، پیشم یکیدو ساعت میماند؛ اما تا حالا شب یلدا پیش هم نبودیم. اینجا هم اجازه نمیدهند کسی شب پیشم بماند.»
کاش دلشان به رحم آید!
باران شتاب بیشتری گرفته و قطراتش را محکم روی سقف آسایشگاه میکوبد. سرما و باران اجازه هواخوری در داخل حیاط به سالمندان را نمیدهد. پیرزنها در راهرو قدم میزنند یا روی نیمکتها نشستهاند و باهم صحبت میکنند. خیلیهایشان هم ماندن در اتاق و چرت بعدازظهر در هوای ابری و بارانی را ترجیح دادهاند. از جلویشان که رد میشوم بیاختیار به سمتم میآیند و لبخند میزنند. چشمهایشان برق میزند. خواهش و تمنا میکنند که کنارشان به حرف و گفتوگو بنشینم. زن 50سالهای که نابیناست، روی تختش مینشنید و از آرزوهایی از جنس یلدا میگوید. 9 سال است که در آسایشگاه زندگی میکند؛ از زمانی که مادرش فوت کرد و برادرهایش گفتند تعهدی برای مراقبت و نگهداری از تو نداریم. سبزهروست. موهایش کوتاه است و پرانرژی: «پدر و مادرم بزرگ فامیل بودند؛ برای همین هم شب یلدا خانهمان شلوغ میشد. من همیشه زیر کرسی میخوابیدم. چون نابینا بودم، من را هیچجا نمیبردند. خیلی دلم میسوخت. دوست داشتم من را ببرند باغ و این طرف و آن طرف؛ اما دریغ! اینجا هم تا قبل کرونا یک جشن کوچکی میگرفتند؛ اما دو سال است که به خاطر کرونا انباردارها فقط میوه توزیع میکنند. کسی هم دل و دماغی ندارد. همه اینجا افسرده هستند.» صدای زن آهسته میشود و میلرزد. میگوید: «کاش امشب دل برادرهایم به رحم آید. بیایند من را با خودشان ببرند. البته میدانم این آرزو نیست رؤیاست. مگر میشود برادرهایی که اصلا سراغی از من نمیگیرند یکدفعه بیایند مرا ببرند؟ ولی من خیلی دلم برایشان تنگ شده؛ خیلی… . اگر اینجا اینجا بمانم افسرده میشوم؛ مثل بقیه آدمهایی که اینجا هستند، میدانم…. کاش حداقل زنگ بزنند.» دو قدم آن طرفتر این اتاق، چشمهای معصومه نیز 18 سال است که به در خیر مانده؛ چشمهایی که آنها هم دلتنگ دیدن برادرهایی هستند که معصومه خیلی وقت است که آنها را ندیده و حالا امشب که بلندترین شب سال به شمار میآید و کرونا پای همان معدود آدمهایی را که تا پیش از این به سرای سالمندان رفتوآمد داشتند، بریده، بیشتر از همه دلتنگ آنهاست. کوه پشت پنجره بارانخورده اتاق معصومه استوار ایستاده و اتاقش را زیبا کرده. روی تخت دراز کشیده و آینه به دست به چشمانش سُرمه میکشد. 60 سال دارد و معلول جسمی حرکتی است. میگوید: «18 سال است که اینجاست.» 17 ساله بود که زمین خورد و به دلیل آسیب نخاعی دیگر نتوانست حرکت کند: «تازه یک هفته بود که نامزد کرده بودم. از اینجا هم ناراضی نیست. بهتر از خانه است. خودم خواستم.» شب یلدا برای معصومه خاطرات زیادی به جای گذاشته: «قدیم مثل الان نبود که اینقدر میوه فراوان باشد. کرسی راه میانداختیم، دورش مینشستیم، گردو و توت و کشمش تناول میکردیم ولی تا دلتان بخواهد خوشی بود و خوشی… . الان همه چیز تغییر کرده. گرانی شده. سنتها عوض شده. مردم تجملاتی شدهاند.» و آرزوی معصومه «دلم برای دو برادرم تنگ شده خیلی، کاش میشد ببینمشان امشب.» درست مثل آرزوی پیرزنی که وقتی مرا میبیند خودش را توی بغلم میاندازد و ضجهکنان میگوید: «التماس میکنم به آقامجیدم بگو چرا با مادرت این کار را کردی. بگو مادرت تو را در 13سالگی به دنیا آورد و عمرش را به پایت ریخت. این شمارهاش است، بهش زنگ بزن، بگو بیا مادرت را از اینجا ببر.» گلولههای اشک از روی صورت چروکیده زن غلت میخورند تا گلهای بیجان لباسش را آبیاری کنند. حالا 7سال است که هر شبش برای پیرزن، شبچله است؛ انگار طلوع ندارد.
صدای پای یلدا در شهر
باران بند آمده. هوا سرد و ابری است؛ ابری انبوه و فشرده. حیاط سرای سالمندان خالی است و سکوت سنگینی بر آن حکمفرماست. جز صدای باد و قار قار کلاغها لای شاخههای درختان پنهان شدهاند هیچ صدای دیگری شنیده نمیشود؛ حتی صدای رفتوآمد و تردد خودرویی که به گوش سالمندان برسد و نور امیدی در دلشان روشن کند. در آسایشگاه بزرگ و آهنی آسایشگاه بسته است و فاصلهاش با مرکز شهر حدود 20 تا 25 دقیقه است؛ جایی که ساکنانش درحال خرید انار و هندوانه و آجیل شب یلدا هستند و دارند خودشان را برای رفتن به مهمانی و دور هم جمعشدن آماده میکنند.
پینوشت: تیتر برگرفته از عنوان داستان کوتاهی با همین مضمـــــون است.



