همان روزهای قحطی بود که پدربزرگم ورشکست شد. تاجر بود و از کرمان خرما و زیره بار میآورد. پدربزرگ، یک دفعه ندار شد. هر بار باید راه میافتاد سمت میدان شاه بلکه لقمه نانی پیدا کند…