انگلیسیها که غلات را برای سربازهایشان خریدند، غله نایاب شد. اگر آردی هم به دستمان میرسید سیاه بود. نمیدانستیم آرد گندم است یا جو. چیزی قاتیاش کردهاند یا نه. جمعیت زیادی دم نانوایی صف میگرفتند؛ اما به خیلیهایشان نان نمیرسید. گرسنگی آنقدر زور داشت که مردم برای همین نان سیاه، همدیگر را تکهپاره کنند.
همان روزهای قحطی بود که پدربزرگم ورشکست شد. تاجر بود و از کرمان خرما و زیره بار میآورد. پدربزرگ، یک دفعه ندار شد. هر بار باید راه میافتاد سمت میدان شاه بلکه لقمه نانی پیدا کند…