لهجه شیرین آبادانی دارد و در خانوادهای بزرگ شده که همه پسرانش در جنگ بزرگ شدهاند و اهل ایثارند و شهادت.
در خیابان وحید، ابتدای خیابان رودکی، گنبد متمایز چندوجهی و کرمرنگ امامزاده از دور چشمنوازی میکند.
با او که برای هماهنگی مصاحبه، تماس میگیرم، نفسنفس میزند و صحبت میکند.
وقتی صحبت از برادر شهیدش، اصغر کرمی میشود بهغیراز خوبی و خوشاخلاقی برادر چیزی به یادش نمیآید. میگوید برادرم همه کارهایش خوب بود و من را خیلی دوست داشت.
روز نهم مرداد بود. سال ۱۳۶۶. لباس احرامش را تازه درآورده بود که لباس سفید شهادت بر تن کرد.
مهربان است و صدایش گرم، صمیمی و پر از حس مادری. وقتی از پسر شهیدش میگوید شوقی خاص بر دلش مینشیند.
ابتدای صحبت، فکر میکردم فقط میخواهم با برادر یک شهید صحبت کنم …
کوچهای دیگر در محله ولدان به نام شهیدی مزین شده است: شهید سید محمود احمدی. وارد منزل شهید که میشوم، مادر شهید منتظرم است.
زنگ تفریح است و صدای بچهها در مدرسه پیچیده. کمی صبر میکنم ساعت کلاس شروع شود تا بتوانم با خواهر شهید علی، خانم مریم فخاریزاده صحبتم را شروع کنم.
ماشین، پشت ماشین و کامیون پشت کامیون؛ نامش کاروان شهید بهشتی بود و اقلام جمعآوریشده مردمی را برای کمک به جبهه میبرد.
میخواهم از شهیدان روایت کنم، شهیدانی که سالهایی نهچندان دور تمامقد برای دفاع از اسلام و وطنشان ایستادند و ایستادگی کردند؛ با قطرهقطره خونشان و حالا جز نامی از آنها باقی نمانده است.