صدای گرفته و سرفههای مکرر پدرجان، پدر همسر، از پشت تلفن نگرانم کرد. با توجه به بیماری زمینهای او، نگران پیشروی آنفولانزایش شدم. پس با همسرم تماس گرفته و از او خواستم که شب کمی زودتر برگشته تا مقداری سوپ و آبمیوه برای پدر ببریم و اینطور بود که ما بیخبر از همهجا، سوار ماشین شدیم و راهی منزل پدرجان.
در مسیر حرکت هرازگاهی تعدادی جوان میدیدیم که گوشهای جمع شده بودند. برایم سؤال شد؛ اما همسرم گفت: احتمالا ادامه اعتصابات بازاریان است. اما هر چه جلوترمیرفتیم، تعداد دستهها و گروههای آنها گستردهتر میشد؛ همه ماسکی سیاه داشتند و با شال و کلاه صورتهای خود را پوشانده بودند؛ دلشورهای عجیب وجودم را فراگرفت؛ به همسرم گفتم ظاهر این تجمعات با روزهای قبل متفاوت است و از او خواستم که تا میتواند از خیابانهای اصلی حرکت نکند و مسیرش را از کوچههای فرعی انتخاب کند. این جملات را آرام در گوشش گفتم تا پسر پنج سالهام نشنود و نگران نشود.
هر طور بود خودمان را به منزل پدرجان رساندیم، حال مساعدی نداشت. چند ساعتی از او مراقبت و پرستاری کردیم. محله آنها آرام بود، فقط گاهی صداهایی از دور به گوشمان میرسید؛ اما در مخیلهمان هم نمیآمد که این صداها ممکن است صدای شلیک اسلحه باشد، گمانمان این بود که در اعتصاب ترقه میزنند.
دخترم از خانه تماس گرفت و خبر از صدای تیراندازی، آشوب و انفجار در اطراف منزلمان داد و با صدایی لرزان از ما خواست که خیلی زود پیش او برگردیم. درحالیکه در دلم غوغایی به پا شد، دخترم را به آرامش دعوت کردم و سریع راهی منزل شدیم.
مسیری که دیگر مثل شبهای قبل آرام و امن نبود و هر چه جلوتر میرفتیم، به یک میدان جنگ تمامعیار تبدیل میشد. باورم نمیشد که این خیابانها، همان خیابانهای مرتب و منظم و دوستداشتنی شهرم است! تنها کاری که میتوانستم انجام دهم آن بود که سر پسرم را به سینه بفشارم تا چشمهایش این هم وحشیگری، دریدگی و ناامنی را نبیند و گوشهایش را بگیرم تا شعارهای پلشت و پلید آنها را نشنود.
تصمیم گرفتیم وارد زیرگذر شده تا قدری از اغتشاشات فاصله بگیریم، اما با فرار ماشینهایی که بهصورت دندهعقب به ما نزدیک میشدند و به ما علامت میدادند که برگردید، مواجه شدیم. بهناچار ما هم با وحشت و تعجیل همان طور به عقب برگشتیم.
خیابانها را یکییکی سرک کشیده تا شاید معبری برای گذر پیدا شود، اما آنچه میدیدیم باورکردنی نبود. وسط یک خیابان، سطل زباله و موتورها یا اتوبوسی در حال سوختن بود؛ خیابان دیگر با علایم رانندگی که از جا درآورده شده بود، مسدود بود و به خیابان بعدی که وارد شدیم، ناگهان با انبوهی از تکه شیشههای ایستگاه اتوبوس مواجه شدیم که روی ماشینمان ریخت.
کنار ماشین، جوانانی را دیدم . شیشه را پایین کشیدم و از او برای یافتن مسیری باز، راهنمایی خواستم که با فریاد همسرم مواجه شدم: «شیشه را ببند! مگر سنگهای داخل لباسش را نمیبینی…» و من حیرتزده جوان ایرانم را میدیدم که با تکههای سنگ و آجر، حصار امنیت شهرش را نشانه گرفته و با تکه آهنی دیوار آرامش وطنش را منهدم میکرد. اینکه آن شب ما بالاخره به چه سختی و اضطرابی به خانه برگشتیم، بماند؛ اما من در آن شب هولناک، تعداد زیادی از مردم و خانوادههایی را دیدم که مثل ما بیخبر از همهجا برای انجام امور روزمره خود به خیابانها آمده و آسیب زیادی دیدند.
اما از آن شب سؤالهای بیشماری در ذهنم سرگردان است و مدام از خود میپرسم چرا برخی جوانان این سرزمین اینچنین فریب خورده و آنچنان توحشی از خود بروز دادند؟ روی سخن من قطعا با آن عده که با سرویسهای جاسوسی در تماس بوده و کشتند و سر بریدند و زندهزنده سوزاندند و از هیچ جنایتی فروگذار نکردند، نیست، که آنها تکلیفشان، هم در میان مردم و در برابر دستگاه قضایی و هم در پیشگاه عدل الهی کاملا مشخص و معین است.
دغدغه و نگرانی من بروز رفتارهای خشمآلود از تعدادی از جوانان ایرانی است که پیش از این از آنها سابقه نداشت. واقعا چه شده که این جوان به این حد از خشونت و توحش رسید که چنین بلایی بر سر شهر و همشهریان خود بیاورد؟ چه شده که نابود کردن خودروهای امدادی آمبولانس و آتشنشانی برایش هنجاری پذیرفتنی تلقی شده و آن را عملی غیرانسانی نمیداند؟ کدام نهاد و سازمان، وظیفه خود را به درستی انجام ندادند که این صحنههای هولناک پدید آمده؟ ذهن و روان جوان ایرانی از کدام آبشخور ناپاک تغذیه شده؟ آیا نهاد خانواده که در اولین گام با نصب آنتنهای ماهواره، راه را برای هجوم فرهنگ غیرایرانی بر سر کودکان دیروز و نوجوان و جوان امروز گشود، مقصر اصلی است؟ همان پدر و مادری که به بهانه اندکی سرگرمی، فضای مقدس و مطهر خانواده ایرانی را با نمایشهایی از جنس بیعفتی و هرزگی، ناپاک و ناامن کردند؟ یا مادری که برای آرام کردن کودک خود، به جای در آغوش کشیدن و گذراندن وقت با او، بازیهای دیجیتالی که نه، دنیایی از توحش و خشونت را در اختیار او قرار داد تا او خشونت، خونریزی و کشتن را سالها در محیطهایی چون کالاف دیوتی و … تمرین کند؟
یا نه، مقصر اصلی آموزشوپرورشی است که با تنظیم آموزشهایی کنکورمحور، از همان مقطع ابتدایی، راه را برای رشد و پرورش نسلی فکور، خردورز، صاحب تحلیل و دارای مهارتهای موثر ارتباطی مسدود کرده است؟ امروزه دغدغه مربیان هر مدرسه، فقط افزایش آمار قبولی در آزمونهای تیزهوشان و کنکور شده و بال و پر شخصیت آیندهسازان ایران که باید در محیطی تعلیمی تربیتی ساخته و پرداخته شود، اسیر در تست حسابان، شیمی، زیست و دهها درس بیربط دیگر، شکسته و طعم شیرین پرواز را نچشیده است. در زنگ ادبیات فارسی هم آنچه حرف اول را میزند، تشخیص آرایهها و حفظ تاریخ ادبیات است، نه یادگیری انسان بودن و انسان زیستن از سعدیها و خواجه نصیرالدینها.
هیچ کسی فکر نمیکرد آنگاه که حرف الف از ابتدای واژه «ادبستان» حذف شود، اینچنین بر سر بچههای «دبستان» خواهد آمد.
از سویی دیگر دانشآموزی که از شکلگیری رابطه و تعاملی عمیق و دوستانه با معلمان و مربیان خود، به دلیل سایه سنگین و دلهرهآور کنکور، محروم مانده و مجالی برای گفتن و شنیدهشدن در مدرسه را تجربه نکرده، بدون دریافت هیچگونه آموزشی در حوزه رسانه، همچون یتیمی بیپناه در فضای مجازی یله و بیدروپیکر رها میشود و چقدر غمانگیز است که فرزندان ما از سنین قبل از مهدکودک به فضای مجازی دسترسی دارند؛ اما تازه در دبیرستان، درسی بهنام سواد رسانهای را میآموزند.
دیگر مقصر ایجاد این حد از خشم انباشته، قطعا ناکارآمدی برخی مسئولان اقتصادی کشور و مواجهه خانوادهها با انواع فشارهای مالی است که نوجوان و جوان نیز طعم تلخ آنها را در مواضع و مقاطع مختلف چشیده است.
رشد افسار گسیخته قیمتهای ملزومات موردنیاز یک جوان همچون گوشی همراه، لبتاپ، وسیله نقلیه مثل موتورسیکلت، طاقت او را طاق کرده؛ جوانی که قرار است با حاصل دسترنجی که اندکاندک پسانداز کرده، اقدام به ازدواج کند و هر چه میدَود، باز قیمتها با سرعتی برقآسا از او دورتر میشوند، متحیر، سرخورده و ناامید از آینده، کینه و نفرت از بانیان وضع موجود را در دل میپروراند و چنان میشود که همگان دیدند.
دیگر نهادهای فرهنگی همچون صداوسیما، وزارت ارشاد، حوزههای علمیه و دفتر تبلیغات و دیگر متولیان امور دینی اجتماعی نیز اگر به وظایف ذاتی خود عمل کرده بودند، جوان معترض ایرانی باچنین خشونتی در سطح شهر ظاهر نمیشد.
متاسفانه جدای از وطنفروشان جنایتکار و آدمکش، برخی از آسیبهای شهری این چند روزه، توسط جوان و نوجوان ایرانی انجام شدهاست. جوانان معترض و خشمگین هم، فرزند این خاک و آب است و باید در آغوش مام وطن، رشد و پیشرفت کند تا شیفته خدمت به ایران و ایرانی باشد.
پس باید چارهای اندیشید که آنها و خانوادههایشان که احتمالا در این ایام تلخ، آسیبهایی را هم تجربه کرده و شاید حتی معالاسف داغدار هم شده باشند، همدردی اجتماعی ما را حس کرده تا دردشان التیام یابد؛ باورهای نادرست ذهنیشان اصلاح شود و باردیگر بر سر سفره امت اسلامی ایرانی کنار دیگر هموطنان بنشینند.



