به گزارش اصفهان زیبا؛ جنگ که شروع میشود، همیشه قرار نیست همه چیز در خط مقدم اتفاق بیفتد. بعضی جنگها در فاصله میان یک تلفن و شنیدن خبر سلامت همسر میگذرد؛ در خانهای که جای پدر برای بچهها باید پر شود، در شبی که مادر باید اضطرابش را پنهان کند تا کودکان نترسند، در روزهایی که همسر رزمنده میآید و پیش از آنکه خستگی خودش را بروز دهد، باید خستگی مردی را ببیند که از میدان نبرد برگشته است. بخشی از جنگ، جایی دورتر از خاکریزها اتفاق میافتد؛ در خانه زنانی که باید نبودن را مدیریت کنند، نگرانی را تاب بیاورند و اجازه ندهند اضطراب خانه به جبهه برسد.
سالها از روزهای جنگ هشت ساله گذشته است و روایتهای بسیاری از فرماندهان، رزمندگان و عملیاتهای دفاع مقدس ثبت شده؛ اما زندگی زنانی که همزمان با جنگ، زندگی خانوادگیشان را نیز اداره میکردند، کمتر دیده شده است. زنانی که گاهی خودشان هم پایشان به مناطق جنگی باز شد، امدادگری کردند، مجروحان را همراهی کردند و در کنار همه اینها، همسر و مادر ماندند.
شهناز اشکیان یکی از همین زنان است؛ همسر سردار مرتضی قربانی، از فرماندهان موثرِ اصفهانی و حاضر در سالهای دفاع مقدس. او سال ۱۳۶۱ زندگی مشترکش را آغاز کرد؛ سالهایی که هنوز جنگ ادامه داشت و زندگی مشترک تازهاش خیلی زود با واقعیت جبهه گره خورد. تا پایان دفاع مقدس، حضور همسرش در مناطق جنگی، بخشی از زندگی روزمره او بود؛ و خودش نیز پیش از آن، از سال ۱۳۶۰ و با نخستین اعزامش به مریوان و حضور در عملیات محمدرسولالله، تجربه حضور در مناطق جنگی و امدادگری را آغاز کرده بود.
حضوری که تا سال ۱۳۶۴ در مناطق جنگی و در لباس امدادگری ادامه داشت. اما روایت او فقط روایت حضور در جبهه نیست. شاید بخش مهمتر ماجرا، نقشی باشد که از پشت جبهه بر عهده داشت؛ نقشی که نه صدای انفجار داشت، نه لباس رزم و نه نامی روی نقشه عملیات، اما به گفته خودش، میتوانست بر توان یک رزمنده در میدان اثر بگذارد.
اشکیان از «همراهی و همدلی» بهعنوان مهمترین وظیفه زنان همسر رزمندگان و فرماندهان یاد میکند؛ از اینکه زن باید در نبود همسر، جای خالی پدر را برای فرزندان پر کند و وقتی همسر از جبهه برمیگردد، بیش از آنکه خستگی و نگرانی خودش را پیش بکشد، مایه آرامش او باشد.
او این نقش را چنین توضیح میدهد: «مردی که خیالش از خانه و بچهها راحت باشد، میتواند بهتر بجنگد. اما اگر دلش درگیر خانهای باشد که در آن امنیت و آرامش وجود ندارد، حتی شجاعت و توانمندیاش هم ممکن است تحت تأثیر قرار بگیرد.»
این نگاه، جنگ را از یک میدان نظامی فراتر میبرد. در این تعریف، هر رزمنده فقط یک نفر نیست که راهی جبهه میشود؛ پشت سر او خانوادهای ایستاده است که باید نبودنش را تحمل کند. زنانی که شاید در هیچ عملیات نظامی نامشان ثبت نشده باشد، اما در خانه، مسئولیت سنگینی را بر دوش کشیدهاند.
اشکیان میگوید هیچگاه در برابر سختیهای آن سالها ابراز ناتوانی و ناامیدی نکرده است. نه اینکه سختی وجود نداشته باشد؛ اتفاقا هرچه مشکلات بیشتر میشده، به تعبیر خودش، صبرش هم بیشتر میشده است. منطقش ساده بوده: «من که نمیتوانم مثل آنها بجنگم.» اگر مرد بود، میتوانست به خط مقدم برود؛ اما حالا که جایگاهش چیز دیگری بود، باید همان نقشی را که بر عهده داشت، درست انجام میداد. از همینجا است که او به تعبیری میرسد که شاید بتواند خلاصه تجربه بسیاری از این زنان باشد: «این صبر خودش رزم است.»
رزم، همیشه با اسلحه اتفاق نمیافتد. گاهی رزم یعنی کودکی که شب، نبودن پدر را میپرسد و مادری که باید پاسخی آرام پیدا کند. یعنی همسری که خبر مجروح شدن شوهرش را میشنود اما خودش را نمیبازد. یعنی خانهای که باید در غیاب مرد خانواده همچنان بچرخد. یعنی زنی که باید همزمان مادر، پدر، پرستار و پناه همسرش باشد. سنگری که شاید دیده نشود، اما اثرش به اندازه همان سنگرهای شناختهشده جدی است.
شهناز اشکیان خود نیز تنها در خانه نمانده بود. تجربه امدادگری، او را به فضای جنگ نزدیکتر کرد. نخستین اعزامش به کردستان و مریوان در سال ۱۳۶۰ و سپس حضور در مناطق جنگی تا سال ۱۳۶۴، بخشی از زندگی اوست که نشان میدهد مرز میان «زن پشت جبهه» و «زن حاضر در میدان» همیشه آنقدر روشن نبوده است.
او حتی در خانه نیز وقتی همسرش مجروح از جبهه برمیگشت، نقش امدادگر و پرستار را بر عهده میگرفت. به این ترتیب، جنگ برای او همزمان چند نقش ساخته بود: همسر، مادر، امدادگر و پرستار…!
حالا بخشی از این زندگی در کتابی با عنوان «سخت ولی شیرین» ثبت شده است؛ کتابی که قرار نیست فقط روایت زندگی مشترک او با یک فرمانده نظامی باشد. خاطرات کودکی، سالهای پیش از انقلاب، پیروزی انقلاب، دوران دفاع مقدس و اندکی از سالهای پس از آن در کتاب آمده، اما بخش مهمی از روایت به سالهای جنگ و تجربه زندگی مشترک در همان روزها اختصاص دارد.
شاید اصلا دلیل نوشته شدن این خاطرات هم به همان مسئلهای برگردد که سالها در زندگی اشکیان مغفول مانده بود: «روایت زنانی که خودشان بخشی از تاریخ بودهاند.»
اشکیان مدتی در بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس تهران فعالیت داشته و برحسب شغلش، برای خاطرهگویی به مدارس و دانشگاهها میرفته است. او آنجا متوجه شده که بسیاری از دانشآموزان و دانشجویان شناخت چندانی از چرایی انقلاب و اتفاقاتی که به پیروزی آن و سپس دفاع مقدس منجر شد، ندارند. اما نکتهای که بیشتر از همه او را به نوشتن ترغیب کرده، واکنش همین جوانها بوده است. «وقتی خاطراتم را برایشان تعریف میکردم، از من میپرسیدند آیا خاطراتتان را نوشتهاید و آیا کتابی از آنها وجود دارد. وقتی پاسخ منفی من را میشنیدند، میخواستند که این کار را انجام دهم.»
حالا این روایت مکتوب شده است؛ روایتی از زنی که خودش میگوید یکی از انگیزههای اصلیاش از ثبت خاطرات، این بوده که نسل جدید بداند رسیدن به امروز، هزینه داشته است؛ خونهایی ریخته شده، خانوادههایی داغدار شدهاند، کودکانی یتیم شدهاند و زنانی که با عشق زندگی مشترکشان را آغاز کرده بودند، سالهای طولانی از همسرانشان دور ماندهاند. اما شاید مهمتر از همه اینها، آن چیزی باشد که در خلال این خاطرات درباره «مسئولیت» گفته میشود. اشکیان میگوید هر بار که برای جوانها خاطره میگوید، آنها در پایان از او میپرسند: «حالا وظیفه ما چیست؟»
این سوال، شاید حلقه اتصال گذشته و امروز باشد. روایت کردن گذشته فقط برای آن نیست که بدانیم چه اتفاقی افتاده؛ قرار است بدانیم آدمهای آن روزها چه چیزی را به دوش کشیدند و حالا سهم نسل امروز از آن همه رنج چیست.
در این میان، روایت زنانی مانند شهناز اشکیان یک تفاوت مهم دارد. آنها فقط شاهد جنگ نبودهاند؛ بخشی از زندگیشان را در جنگ ساختهاند. جنگ برایشان فقط خاطره یک عملیات یا صدای یک انفجار نیست. جنگ، سالهایی از زندگی مشترکشان بوده؛ سالهایی که باید در آنها همسر میبودند، مادر میبودند، خانه را نگه میداشتند، گاهی امدادگر میشدند و مهمتر از همه، باید صبر میکردند.
شاید به همین دلیل است که بعضی سنگرها در عکسهای جنگ دیده نمیشوند. در قابهای رسمی، دوربین بیشتر دنبال خط مقدم است؛ اما پشت هر رزمندهای که با خیال آسودهتری راهی میدان میشد، خانهای بود که کسی باید آن را سرپا نگه میداشت. و گاهی آن «کسی»، زنی بود که باور داشت صبر کردن، کماهمیتترین شکل مبارزه نیست؛ خودش یک رزم است.



