مردان بدون سایه

پشت آن دیوارهای بلند و نفوذناپذیر، آن طرف در آهنی و دراز و طویل، توی بندهای چند متری و کبره بسته که سهم هر کدام از ساکنانش تنها یک تختخواب فرسوده و زهواردررفته است و در و دیوارش پُر است از یادگاری‌ها و ردپاهایی از زندانیان قدیمی؛ همان‌ها که بخت با آن‌ها یار بوده و از زندان رهایی یافتند تا تولدی دوباره را رقم بزنند و زندگی نویی را شروع کنند یا آن‌ها که دنیا چندان به کامشان نبود و سرنوشت برایشان «زیر تیغ» بودن را نوشته، آدم‌هایی پشت میله‌های سیاه و چرکین محصور شده‌اند که همه از آن‌ها واهمه دارند و فرار می‌کنند؛ مجرمانی که خواسته یا ناخواسته اقدام به قتل کرده‌اند و «همین قاتل» بودنشان مو بر تن آدم سیخ می‌کند و از آن‌ها چهره‌ای سنگدل و بی‌رحم یا حتی جانی می‌سازد که کسی چشم دیدنشان را ندارد؛ آدم‌هایی مثل منصور، بهرام و مسعود و… هزاران قاتل دیگر که وقتی از داستان زندگی‌شان حرف می‌زنند، رگ «غیرت»‌شان بالا می‌زند و متورم می‌شود. همان‌ها که سال‌هاست «آن تو» روزگار می‌گذرانند و به ظن خود برای دفاع و حفظ «ناموس» به آدم‌کشی تن داده‌اند؛ همسر، دختر، خواهر، همسایه، دوست، غریبه و آشنا. فرقی نمی‌کند؛ هر که واژه «ناموس» را نشانه گرفته و بـاعث‌وبانی «بی‌آبرویی» باشد و مردِ داستان را «بی‌غیرت» جلوه دهد، سزاوار مرگ است.

تاریخ انتشار: ۱۱:۴۹ - یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
مدت زمان مطالعه: 13 دقیقه

پشت آن دیوارهای بلند و نفوذناپذیر، آن طرف در آهنی و دراز و طویل، توی بندهای چند متری و کبره بسته که سهم هر کدام از ساکنانش تنها یک تختخواب فرسوده و زهواردررفته است و در و دیوارش پُر است از یادگاری‌ها و ردپاهایی از زندانیان قدیمی؛ همان‌ها که بخت با آن‌ها یار بوده و از زندان رهایی یافتند تا تولدی دوباره را رقم بزنند و زندگی نویی را شروع کنند یا آن‌ها که دنیا چندان به کامشان نبود و سرنوشت برایشان «زیر تیغ» بودن را نوشته، آدم‌هایی پشت میله‌های سیاه و چرکین محصور شده‌اند که همه از آن‌ها واهمه دارند و فرار می‌کنند؛ مجرمانی که خواسته یا ناخواسته اقدام به قتل کرده‌اند و «همین قاتل» بودنشان مو بر تن آدم سیخ می‌کند و از آن‌ها چهره‌ای سنگدل و بی‌رحم یا حتی جانی می‌سازد که کسی چشم دیدنشان را ندارد؛ آدم‌هایی مثل منصور، بهرام و مسعود و… هزاران قاتل دیگر که وقتی از داستان زندگی‌شان حرف می‌زنند، رگ «غیرت»‌شان بالا می‌زند و متورم می‌شود. همان‌ها که سال‌هاست «آن تو» روزگار می‌گذرانند و به ظن خود برای دفاع و حفظ «ناموس» به آدم‌کشی تن داده‌اند؛ همسر، دختر، خواهر، همسایه، دوست، غریبه و آشنا. فرقی نمی‌کند؛ هر که واژه «ناموس» را نشانه گرفته و بـاعث‌وبانی «بی‌آبرویی» باشد و مردِ داستان را «بی‌غیرت» جلوه دهد، سزاوار مرگ است. قتل‌هایی ناموسی که به قتل به خاطر «شرف» هم معروف است و در مواردی مثل سرپیچی کردن از ازدواج‌های اجباری، اصرار برای اینکه زنی بخواهد همسر آینده‌اش را خودش انتخاب کند، برقراری روابط عاشقانه غیرشرعی، خیانت به همسر، زنا، فرار از خانه و … که رفتارهای ضدناموسی، بی‌عفتی، بدنامی و فضاحت تلقی می‌شوند، رخ می‌دهند و گاهی اوقات، انتشار یک شایعه بی‌اساس می‌تواند باعث بروز این نوع قتل شود. در آذر ۱۳۹۸ خبرگزاری ایسنا در گزارشی به استناد تحقیقات دانشگاهی نوشت که «سالانه بین ۳۷۵ تا ۴۵۰ مورد قتل ناموسی» در ایران رخ می‌دهد و «قتل‌های ناموسی» حدود ۲۰ درصد از کل قتل‌ها و ۵۰ درصد از قتل‌های خانوادگی در ایران را تشکیل می‌دهند. این نوع قتل در استان‌هایی با بافت فرهنگی قبیله و عشیره‌ای بالاتر از دیگر نقاط کشور است؛ قتل‌هایی که آمار رسمی و دقیقی از آن‌ها وجود ندارد؛ اما در همین ماههای اخیر سه دختر جوان به نام‌های رومینا، فاطمه و ریحانه را به دهان مرگ فرستاد و قاتلانش را راهی زندان کرد؛ قاتلانی که در چهره برخی از آن‌ها ردپایی از ندامت و پشیمانی نیست؛ چون در فرهنگ آن‌ها حفظ «ناموس» با ارزش‌تر از جان آدم‌هاست. گزارش زیر سه روایت است که در آن قاتلان به خاطر جلوگیری از بی‌آبرویی و رسوایی اقدام به قتل کرده‌اند و تا پای مجازات آن یعنی قصاص ایستاده‌اند. گفت‌وگو با این زندانیان در زندان اصفهان انجام شده است.

بدیهی است که آنچه در ادامه می آید، نه تمام حقیقت که روایت این مردان است از آنچه بر آنها گذشته است.

روایت اول

مـنـصـور: 46 سـاله؛ جرم: قتل‌عمد؛ مدت حبس: 12 سال؛ حکم: قصاص

ماجرا به سال‌های دور برمی‌گردد؛ قصه آن نیمه‌شب کذایی که اهالی روستا همه با هزار و یک امید و آرزوهای قشنگ به خواب رفته بودند و خواب‌های رنگارنگ می‌دیدند. آن شب کسی نمی‌دانست که در پلاک «18»، آن طرف درِ سبز رنگ، پشت آن دیوارهای کوتاه، چه اتفاق شومی به انتظار چهار نفر نشسته. آن شب دل منصور 46 ساله و خانواده‌اش، آشوب بود: «12 سال پیش، هنوز شماره‌ها روی تلفن‌های ثابت نمی‌افتاد و کسی نمی‌دانست مزاحمان تلفنی چه کسانی هستند. زن برادرم که همسرش به خاطر بدهی‌های زیاد در بیرون از روستا کار می‌کرد، به خواهرم زنگ زده و گفته بود یک نفر است که چندین بار برایم مزاحمت تلفنی ایجاد کرده. امشب هم تهدید کرده که به خانه‌ام می‌آید؛ ولی نباید کسی را خبر کنم؛ وگرنه بلایی سر بچه‌ها یا همسرم می‌آورد. مزاحم، نشانه‌هایی هم به زن برادرم داده بود؛ مثلا اینکه فلان روز به دکتر رفته بودی یا بچه‌ات لباس قرمز به تن داشت. زن برادرم این ماجرا را برای خواهرم که همسایه بغلی‌شان بود تعریف کرده بود. او هم به من خبر داد و گفت چه‌کار کنیم؟ من به همراه برادر بزرگ‌تر و دامادمان به خانه آن‌ها رفتیم. گفتم زن‌داداش نگران نباش. مزاحم تلفنی زیاد است و کسی نمی‌تواند کاری بکند. می‌خواستم از خانه بیرون بیایم که گریه افتاد و گفت من می‌ترسم. باید امشب را اینجا بمانید. وقتی ترس و واهمه او را دیدیم، گفتیم طوری نیست تو بالا بخواب و ما (من و شوهر خواهرم) هم پایین. به برادرم هم گفتیم تو برو سر راه بنشین. اگر موتور یا ماشین غریبه‌ای دیدی به ما خبر بده.»

شب از نیمه گذشته و روستا در سیاهی مطلق فرو رفته بود که صدای پارس سگ‌ها از آغل کنار خانه بلند شد و سکوت شب را شکست. در خانه باز شد و نور چراغ‌قوه سالن را روشن کرد: «رفتم داخل آشپزخانه. دامادمان هم رفت توی حمام. برادرم زنگ زد که چه خبر است؟ بهش گفتم یکی آمده خانه، سریع خودت را برسان. صدای زنگ موبایلم که بلند شد، آن فرد شنید و فهمید کسی داخل خانه است. متواری شد. دنبالش رفتیم و توی راه‌پله‌ها گیرش انداختیم. چاقو دستش بود. دستش را گاز گرفتم تا چاقو روی زمین بیفتد. چراغ‌ها را که روشن کردیم، دیدیم آشناست؛ همسایه بغلی‌مان. گفتم فلانی تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟ خجالت نمی‌کشی؟ چشمش به چاقو افتاد. خیز برداشت که کارد را دوباره بردارد و به من حمله کند. نگذاشتیم. با مشت و لگد نشاندیمش روی زمین و با طناب دست‌وپایش را بستیم. همسایه‌ها و تعدادی از اعضای شورای شهر و پدر و مادر و همسر او را خبر کردیم. همه آمدند. خانه شلوغ شد و هر کسی هم به او مشت و لگد می‌زد. زنگ زدیم کلانتری که دیر آمد. همان موقع یک نفر پیشنهاد داد، حالا که می‌خواهید تحویلش بدهید، یک نشانه به آن بگذارید و نگذارید که با پای سالم از خانه بیرون رود. یکی از میان جمع، گوشش را برید. خلاصه کلانتری آمد و تحویلش دادیم. ما هم توی کلانتری نشسته بودیم و شکایت تنظیم می‌کردیم که زنگ زدند و گفتند در راه بیمارستان تمام کرده. پزشک‌قانونی علت مرگ را تنها ضربه واردشده به سر با جسم سخت دانسته.»

ضربه را شما زدی؟

«نه. خانه شلوغ بود و توی این اوضاع یک نفر ضربه را زده بود. حکممان به دیوان عالی کشور که رفت، نقض گرفت. پرونده را دادند به کمیسیون پزشکی، آنجا خلاف نظر پزشک‌قانونی را دادند و گفتند هر کدام از ضربات واردشده در قتل نقش داشته است. برای همین هم دوباره قاضی شعبه حکم قبلی را صادر کرد، درحالی‌که روز اول، 10 متهم برای این پرونده دستگیر شدند. هفت نفر آن‌ها تنها به یک‌سال حبس محکوم و شش ماه آن را کشیدند و آزاد  شدند.»

حکمتان چیست؟

«قصاص.»

برادر و دامادتان چطور؟ آن‌ها هم به قصاص محکوم شدند؟

«برادرم، ماه پیش اعدام شد و خودم هم تا 5 تیر فرصت دارم که رضایت خانواده مقتول را بگیرم؛ وگرنه من هم قصاص می‌شوم.»

پشیمان نیستی؟

دانـه‌هــــای عـــرق مـی‌ریــزنــــد روی پیشانی منصور. چشم‌های آبی‌اش را سر می‌دهد به موزاییک‌های اتاق معاونت سلامت زندان. صدایش آرام‌تر می‌شود و آمیخته به لرزش از پشت ماسکی که به صورت زده و انتهای بینی استخوانی‌اش را برجسته‌تر کرده، می‌گوید: «نه!».

چرا؟

«من به‌خاطر دفاع از ناموسم این کار را کردم. به خاطر همین هم اصلا پشیمان نیستم. غیرت و تعصب اهالی دهات خیلی زیاد است. با شهری‌ها فرق دارند. زمانی که برادرم را اعدام کردند، بعضی از اهالی روستا برایش پلاکاردهایی زدند و او را «شهید راه غیرت» دانستند. گناه او بسیار کمتر از من بود. اصلا چون به خاطر دفاع و مراقبت از ناموسمان این کار را کردیم، به همین خاطر هم کسی نتوانست حرفی بزند. خودم هم توی این سال‌ها یک‌بار خواب مـقـتـــول را دیدم. التماس می‌کرد مرا ببخش. برای پدرش هم خوابم را تعریف کرده‌ام؛ اما هنوز راضی به رضایت نشده.»

چندتا بچه داری؟ ملاقات می‌آیند؟ نگران نیستند که مـمـکـن است پدرشان اعدام شود؟

«دوتا پسر دارم. توی زندان بافندگی می‌کردم تا بتوانم برایشان پول بفرستم. کمیته و خانواده همسرم هم کمکشان می‌کرد. الان 12 سال است من در زندانم. مدت‌ها از خانواده دور بودم، به خاطر همین هم شاید خیلی برایشان فرقی نکند که زنده باشم یا مرده؛ مثل بچه‌های برادرم.»

برادرت که اعدام شد، دلهره نداشتی؟ نمی‌ترسـی؟

«نه. من فـقـط ناراحت برادرم بودم. او بی‌گناه‌تر از همه ما بود. ما اصلا قصد کشتن نداشتیم؛ اگر می‌خواستیم به قتلش برسانیم که می‌بردیمش یک جای دیگر، نه توی
خانه.»

روایت دوم

بهرام: 40 ساله؛ جرم: قتل عمد؛ مدت حبس: یک سال و نیم؛ حکم: در دست بررسی

لرزش دست‌هایش قطع می‌شوند؛ لرزشی مدام و بی‌وقفه. ماسک صورتش را مچاله کرده و با انگشتانش محکم فشار می‌دهد؛ انگار بخواهد همه دق‌دلی‌هایش را سر آن خالی کند. برعکس دستان لرزانش، خون‌سردی عجیبی در چشمانش نشسته. هیکلی تنومند و چهارشانه با پوستی تیره دارد که پیراهن چهارخانه سفیدش با آن هم‌خوانی ندارد. مثل همه زندانی‌های دیگر دمپایی پلاستیکی آبی به پا دارد. نگاهش رو به پایین است؛ از موقعی که از اندرزگاه همراه با چهار مأمور به اتاق معاونت سلامت زندان مرکزی می‌آید تا زمانی که قصه تلخ زندگی‌اش را به زبان می‌آورد: «با خانمم شرکت بازاریابی مواد و لوازم آرایشی و بهداشتی داشتیم که زیرمجموعه شرکتی در تهران بود. خانمم در اینستاگرام با آقایی که لاهیجان زندگی می‌کرد، آشنا شده بود. یک‌بار گفت که آرش (همان آقایی که با او رابطه داشت) می‌خواهد از ما جنس بخرد و ببرد سلیمانیه عراق. آنجا سالن زیبایی و ماساژ دارد. اصرار کرد. من اما چون نمی‌شناختم قبول نکردم و گفتم نمی‌توانیم با او کار کنیم. خانمم گفت آرش با همکارهای تهران کار می‌کند و آن‌ها او را می‌شناسند. اجازه بده یک‌بار بیاید و به او جنس بدهیم. اگر خوب بود و توانست با هم همکاری می‌کنیم. زنگ زدم به همکاران تهرانی و درباره‌اش پرس‌وجو کردم. آن‌ها هم شناخت محدودی از او داشتند و گفتند با هم کار می‌کنیم. آمد. همان روز تولد من بود و به اتفاق همسرم و تعدادی از همکارانم رفتیم رستوران. او هم آمد. بعد از شام می‌خواست به هتل برود؛ اما چون جایی پیدا نکرد، خانمم اصرار کرد که به خانه ما بیاید و شب آنجا بماند. خانه ما سه طبقه بود و جا به اندازه کافی داشتیم. تعارف کردیم و او هم پذیرفت و طبقه بالا خوابید. فردای آن شب یک‌سری وسیله آرایشی و بهداشتی گرفت و رفت. قرار شد تست کند، اگر خوشش آمد دوباره به اصفهان بیاید و هم حسابش را بدهد و هم قرارداد ببندد. 20 روز بعد خانمم گفت آرش از شمال آمده و بعضی از محصولات را پسندیده و بعضی را هم نه. می‌گوید تنوع محصولاتتان کم است. مسافر دیر وقت رسیده بود و دفتر ما هم تا ساعت 9 باز بود. خانمم شرکت بود. گفتم با آرش به خانه بیاید. در غیاب همسرم قرار بود یکی دیگر از بچه‌های شرکت تعدادی محصول و دو جعبه نبات را از در خانه‌مان بگیرد. برای همین گوشی خانمم پیش من بود که همکارمان قبل از رسیدن زنگ بزند. گوشی خانمم زنگ خورد و جواب دادم. در همین حین، متوجه پیامی از طرف آرش به او شدم که نوشته بود: «من رسیدم دم در دفتر و دوستت دارم.» شب که همسرم به اتفاق آرش به خانه آمد، جریان را به او گفتم. گفت مسئله کاری است، جدی نگیر. بحثمان شد. چطور می‌توانستم جدی نگیرم؟ بهش گفتم من فکرهای دیگری درباره‌ات می‌کنم. خواباند توی گوشم که چرا درباره‌ام این احساس را داری. از حرف‌های خودم ناراحت شدم و حرف دیگری نزدم.»

بهرام 40 ساله که یک‌سال‌ونــیـم پیش پایش برای اولین بار به زندان باز شد، به اینجای حرف‌هایش که می‌رسد، خشمگین می‌شود. ضربان قلبش بیشتر می‌شود و لحن صدایش جدی‌تر. می‌گوید: «یک هفته گذشت و آرش همچنان در خانه‌مان بود؛ درحالی‌که قرار بود یک شب بماند و برود.»

چرا با حضور او در خانه‌ات مخالفت نکردی؟

«چون خانه سه‌طبقه بود. خودم هم مدام توی خانه بودم. همسرم را می‌بردم شرکت و دو بچه‌ام را مدرسه. آن مدت را هم توی خانه بودم و به همین خاطر کاری با آرش نداشتم. از طرف دیگر زنی 22 ساله هم با ما زندگی می‌کرد.»

آن زن جوان که بود؟ برای چه با شما زندگی می‌کرد؟

«یکی از بچه‌های شرکت بود؛ چون مسیرش دور بود، هفته‌ای یکی دو شب پیش ما می‌ماند و کارهای بچه‌هایمان را هم می‌کرد. خلاصه اینکه ماندن آرش طولانی شد. خانمم می‌گفت به زودی می‌رود و الان درگیر خرید و کارهای شخصی است.»

شما تا به این لحظه شک نکرده بودید؟

«نه؛ اما یک شب، دیدیم آرش عصبی و کلافه است و دارد توی حیاط قدم می‌زند. از راضیه (خانمی که با ما زندگی می‌کرد) پرسیدم، می‌دانی چه شده؟ گفت فکر می‌کنم با خانمت دعوا کرده؛ ولی از من نشنیده بگیر. حرفی نزدم و خوابیدم. فردا شب به خانمم گفتم، دیشب آقا آرش عصبی بود و توی حیاط مدام داشت به یک نفر پیام می‌داد. او به تو پیامک می‌داد؟ گفت نه من همان سر شب خوابیدم. باور نکردم. پاپیچ شدم که می‌دانم بحثتان شده؛ اما او اصرار داشت که دعوای کاری بوده و الان حوصله تعریف کردنش را ندارد. گفت برو پایین، فردا برایت جریان را تعریف می‌کنم. توی راه‌پله به خودم گفتم سنگ مفت، گنجشک مفت. باید بفهم جریان چیست. هندوانه را برداشتم و رفتم توی حیاط که آرش نشسته بود. بهش گفتم می‌خوری، گفت نه اصلا حوصله ندارم. گوشی را از دستش گرفتم و گفتم یک سوال ازت می‌پرسم، اگر راستش را گفتی کاری باهات ندارم وگرنه کلاهمان توی هم می‌رود. گفتم من می‌دانم که با خانمم در ارتباط هستی. پیام‌هایتان را دیده‌ام؛ اما او انکار کرد. ازش به زور خواستم تلگرامش را باز کند. اسم خانم مرا به نام همسر ذخیره کرده بود. از تمامی پیام‌هایشان اسکرین‌شات گرفتم. آرش التماس می‌کرد تو را به‌خدا با من کاری نداشته باش. از من شکایت نکن. خانمت نمی‌خواهد با تو زندگی کند. اجازه بده من چند روز اینجا بمانم تا آشتی‌تان بدهم. جو را خواباندم و دمپایی‌هایم را از پا درآوردم و آرام از پله‌ها بالا رفتم پیش همسرم. در را که باز کردم خانمم داشت با گوشی پیامک می‌داد. فکر کنم آرش جریان را برایش تعریف کرده بود. مرا که دید، گوشی را خاموش کرد و انداخت زیر بالش. با همسرم حرف زدم. گفت امشب حوصله ندارم. خواستم گوشی‌اش را نشانم دهد. گفت خودت برو ببین. گوشی قفل بود و گفت چون با من لجبازی می‌کنی، امشب قفلش را باز نمی‌کنم. باشد برای فردا. چون از چت‌هایش با آرش اسکرین‌شات داشتم، اصرار نکردم. چند دقیقه بعد، همسرم تمام اسبابش را جمع کرده بود و از من خواست که طلاها و کلید ماشین را هم به او بدهم. به بچه‌ها هم گفت بروند خانه مادربزرگشان. اصرار کرد که فردا باید طلاقم بدهی و مهریه هم نمی‌خواهم. از شانس بد فردای آن شب، قرار بود سه نفر از همکارانمان از تهران به اصفهان بیایند و جلسه کاری مهمی را برگزار کنیم. به خاطر همین از همسرم خواستم که اجازه بدهد این جلسه تمام شود و بعد او را طلاق بدهم. قبول کرد. آمدم پایین بخوابم که آرش هم آمد. بچه‌ها هم همان‌جا خوابیده بودند. گوشی را برداشتم و پیام‌های آرش و همسرم را خواندم. اعصابم به‌هم ریخت. خانمم همان موقع آمد پایین و گفت حالم بد است با راضیه می‌روم دکتر. خواستم خودم ببرمش؛ اما قبول نکرد. گفت حوصله ندارم، حوصله تو را هم ندارم. رفت. پنج دقیقه بعد، آرش هم به بهانه اینکه حالم خوب نیست و می‌خواهم قدم بزنم از خانه بیرون رفت. من هم رفتم توی کوچه. دیدم نشسته دم بلوار. صدایش زدم که بیا چای درست کرده‌ام. گفت هرچی زنگ می‌زنم به خانمت گوشی را برنمی‌داره. گفتم آره، رفته درمانگاه حالش خوب نیست. ‌گفتم بیا تو. گفت تو برو من هم می‌آیم. آمدم توی خانه. از جعبه آچاری که توی حیاط بود، آچاری بزرگ برداشتم و گذاشتم روی تخت. کارد آشپزخانه را هم برداشتم و گفتم اینها یا امشب با هم فرار می‌کنند یا به خانه می‌آیند که من باید تکلیفم را مشخص کنم.»

نقشه قتل را همان موقع کشیدید؟

«نه. دوباره رفتم توی کوچه. دیدم آرش نیست. خانمم و راضیه آمده بودند، او را هم سوار کرده بودند. ساعت چهار و نیم بود که به خانه برگشتند. همسرم گفت رفتم مسکن زدم و حالم خوب نیست. آرش هم گفت می‌خوابم و صبح می‌روم لاهیجان. آرش خوابید. رفتم کنار تخت و تا به خودش بیاید با آچار محکم زدم توی سرش. خون از سر و گوشش جاری شد. پتو را کشیدم رویش و هلش دادم کنار بخاری تا صدایش در نیاید. رفتم بالا. قصد داشتم سر همسرم را هم ببرم. لامپ را که زدم، راضیه بیدار شد. واسطه شد که کاری با زنم نداشته باشم. زیربار نمی‌رفتم؛ چون او به من خیانت کرده بود. این بار اولش نبود. قبلا هم چندین بار دیگر مچش را گرفته بودم. او با حرف زدن «انسان» و «آدم» نمی‌شد. خلاصه که راضیه آرامم کرد و گفت هر کاری می‌خواهی بکنی بگذار برای فردا. تا چند ساعت دیگر بچه‌ها باید بروند مدرسه. ازش خواستم نه خودش و نه خانمم به هیچ عنوان طبقه پایین نروند. صبح شد. به بچه‌ها صبحانه دادم و بردمشان مدرسه. بعد از آن زنگ زدم به برادر خانمم و گفتم بیا کلانتری. آنجا کلید ماشین را تحویلش دادم و جریان راگفتم.»

می‌دانستی آرش مرده؟

«نه. مطمئن نبودم. وقتی با افسر به خانه رفتیم، دیدیم مرده. همان موقع تمام کرده بود. بعد از آن هم که زندانی شدم و تا به الان که هنوز حکمم صادر نشده.»

از صدور حکم نمی‌ترسی؟

 «امیدوارم. تحقیقات محلی مقتول خوب از آب درنیامده؛ اما همه درباره من خوب گفتند. همسرش که به خاطر زن‌باز بودن آرش از او طلاق گرفته، رضایت داده؛ چون اصلا به خاطر همین موضوع ازش جدا شده. مادرش هم گفته رضایت می‌دهم. قرار است امروز فردا به لاهیجان بروند و ازش رضایت بگیرند.»

از خانمتان خبر دارید؟

 «بله. طلاق می‌خواست که دیروز موافقت خودم را اعلام کردم.»

هیچ وقت از او نپرسیدید چرا این کار را کرد؟

«نه. بخشیدمش. بعد از این ماجرا خانواده‌ام اصلا تمایل نداشتند او را ببینند؛ اما با آن‌ها صحبت کردم و خواستم که تنهایش نگذارند. بچه‌ها را هم خواستم بعد از طلاق پیش هر کداممان که انتخاب کردند، زندگی کنند. آن‌ها می‌دانند که مادرشان تقصیرکار است. من با بچه‌هایم رابطه خیلی خوبی دارم. هر روز بهشان زنگ می‌زنم.»

بغض راه گلوی بهرام 40 ساله را می‌گیرد و هق‌هق صدایش اتاق را پر می‌کند؛ انگار که مرد میان‌سال، پسربچه‌ای باشد تنها که از کرده خود نادم است: «پشیمانم. آرش هم انسان بود، نباید این کار را می‌کردم. هر شب برایش نماز می‌خوانم. او بی‌گناه بود. مقصر خانم من بود. اگر همسرم درک می‌کرد که مادر دو فرزند است و نباید به غریبه رو دهد، این اتفاق نمی‌افتاد؛ اما من همسرم را هم بخشیدم. به او حق می‌دهم، از زمانی که پدرش را از دست داد خیلی افسرده شد. قرص می‌خورد. یک ماه بیمارستان روانی بستری بود. نمی‌دانم… .»

روایت سوم

مسعود: 33 ساله؛ جرم: قتل‌عمد؛ مدت حبس: دو سال و یک ماه؛ حکم: قصاص نفس

صدای چرخاندن کلید در قفل، کابوس نیمـه‌شـب‌هـایــش اســـت؛ صــدایـــی وهمناک و رعب‌آور: «بارها خواب دیدم که مادر مقتول طناب انداخته دور گلویم و دارد چهارپایه را از زیر پایم می‌کشد. یک‌سال‌ونیم است نیمه‌شب‌ها با این کابوس از خواب می‌پرم. وقتی نوبت قصاص به یکی از هم‌بندی‌هایم می‌رسد یا خبر اعدام‌ می‌شنوم، هزار بار می‌میریم و زنده می‌شوم.» آرام است. موهای کوتاه و ته‌ریشی که بر صورتش نشسته، چهره‌‌ای مظلوم و بی‌سروصدا از او نشان می‌دهد؛ چهره‌ای که شاید هیچ‌کس نتواند قاتل بودن او را باور کند. مسعود 33 ساله است. لاغر و با قدی کوتاه. ماسک روی صورتش را پوشانده و آهسته و با شرم و حیا از داستانی می‌گوید که عروسی‌ای را عزا کرد. قصه‌ای که نوعروس 19 ساله را روانه قبرستان کرد و تازه‌داماد را راهی زندان: «سه سال پیش با نوه دایی مادربزرگم عقد کردم. مادربزرگ، همسرم را بهم معرفی کرد و به صورت سنتی ازدواج کردیم. یک ماه بعد از عقد متوجه حرکاتی از سوی همسرم شدم و یکی دوبار تذکر دادم و حتی از او تعهد کتبی هم گرفتم.»

منظورتان چیست؟

«با افراد مذکر ارتباط داشت؛ هم در فضای مجازی و هم در کفش‌فروشی‌ای که کار می‌کرد. مادرش هم در جریان بود؛ اما می‌گفت طرف خواستگار قبلی‌اش بوده و دیگر کاری به کار او ندارد. تعهد داد؛ اما دوباره شروع کرد. با سه نفر دیگر بود. باز با او صحبت کردم؛ اما فایده نداشت.»

چند سالش بود؟

«18.»

یعنی 9 سال از تو کوچک‌تر بود؟

«بله.»

خودش راضی به ازدواج بود؟

«نه. گفته بود که از پدربزرگ و مادربزرگش نمی‌گذرد، به خاطر اینکه باعث ازدواجش با من شدند. درواقع به اصرار مادر و مادربزرگش ازدواج کرد. پدر و مادر من هم ریش و قیچی را سپرده بودند به دست خودم و گفتند هر طور که خودت می‌دانی.»

وقتی دیدی همسرت مخالف است، منصرف نشدی؟

«چرا. همان شب نامزدی پشیمان شدم؛ چون خانواده پدری‌اش دعوا راه انداختند و شیشه‌های ماشینم را شکستند. می‌خواستند با نوه عمویش ازدواج کند. به خانواده‌ام ماجرا را گفتم. نمی‌خواستم پس‌فردا سر افکنده شوم و کس دیگری دنبال همسرم باشد. دایی زنم گفت، خودش کار را درست و دختر خواهرش را راضی می‌کند. می‌گفتند او راضی به ازدواج با کس دیگری نیست؛ در صورتی که او ته دلش راضی با ازدواج با خواستگارش بود.»

چه شد که او را کشتی؟

«یک سال‌ونیم از عقدمان گذشت. دوم ماه رمضان بود. بعد سحر خوابم نبرد. بیدارش کردم و گفتم بلندشو برویم آموزش‌وپرورش، کارهای دیپلمت را بکن. هنوز دیپلم نگرفته بود. اول امتناع کرد، بعد راضی شد. رفتیم. من بیرون ایستادم و او داخل رفت تا کارهایش را بکند. گوشی‌اش دستم بود. جواب ندادم. دوباره زنگ خورد. اسم افراد مذکر را به نام دوستان مونث ذخیره کرده بود. جواب دادم، فهمیدم همان کسی است که قبلا با هم رابطه داشتند و قرار بوده با هم ازدواج کنند. یکی دیگر از آن‌ها هم شاگرد مغازه‌ای بود که در آن کار می‌کرد. همسرم آمد و با هم رفتیم بازار. می‌خواست لوازم آرایشی بخرد و بعد از آن هم لوازم خانه برای جهیزیه. یک ماه بعد از رمضان قرار بود عروسی بگیریم. در راه برگشت دوباره تلفنش زنگ خورد. بهش گفتم فلانی است؟ منکر شد. از ادامه خرید منصرف شدیم. رفتیم سوار ماشین شدیم تا برویم خانه همسرم. گفتم باید با هم صحبت کنم. مسیر را عوض کردم و رفتم سمت پارک. در راه مشاجره لفظی داشتیم. شروع کرد به فحش دادن. مسیر را عوض کردم و گوشه خیابان ایستادم. گفتم علیه تو مدرک دارم و جریان را به خانواده‌ات می‌گویم و بعد هم طلاقت می‌دهم. دعوا بالا گرفت. کنترلم را از دست دادم. شروع کرد به فحش ناموس دادن. گفت دوست دارم با دیگران رابطه داشته باشم. لذت می‌برم و می‌خواهم دیگران هم لذت ببرند. بحث ادامه پیدا کرد. رفتم صندلی عقب ماشین و از پشت، دست‌هایم را دور گردنش پیچیدم.»

کسی متوجه نشد؟

«نه. عابرهاو خودروها تردد داشتند؛ ولی کسی شک نکرد.»

وقتی داشتی خفه‌اش می‌کردی دلت نسوخت که دارد التماس می‌کند؟

«التماس نمی‌کرد. فقط فحش ناموس می‌داد. منم جوابش را می‌دادم. یکدفعه ترسیدم. دیدیم گردنش کج شده و افتاده روی صندلی؛ ولی هنوز نفس می‌کشید. 10 دقیقه گریه کردم. باید می‌رفتم سر کار.»

شغلت چیست؟

«مامور کلانتری. با ماشین بردمش انداختمش گوشه یک خیابان. با لج گفتم خودت پاشو برو خانه. رفتم. بعدازظهر مادر خانمم زنگ زد و گفت همسرت حالش خیلی بد است و بیمارستان است. رفتم دنبالش و با هم رفتیم بیمارستان. اجازه ندادند ببینیمش. نیم ساعت بعد هم تمام کرد.»

دنیا همان‌جا و همان لحظه برای مسعود برای همیشه ایستاد: «یک درصد هم احتمال نمی‌دادم بمیرد. دنیا روی سرم آوار شد. تازه فهمیدم چه بر سرم آمده. حالم بد شد. دو روز بیمارستان بودم. بعد آمدم خانه مادربزرگ همسرم.»

 خودت را معرفی نکردی؟

«بعد از مراسم سوم از آگاهی زنگ زدند که بروم آنجا. فهمیده بودند که کار من است. همه چیز را گفتم و الان دو سال است که در زندانم. مادر همسرم رضایت نمی‌د‌هد.»

این دو سال در زندان بر تو چه گذشت؟

«شاید هر ساعـتـش بـرایـم انـدازه یک‌سال طول کشید. من آدم شری نبودم. اتفاق ناخواسته‌ای بود. هیچ‌کس باورش نـمـی‌شــد من آدم کشته باشم. خسته شدم. هـمـیـشــه شب‌ها خواب اعدام می‌بینم. پشیمانم؛ اما چه کنم؟ کاری کرده‌ام و باید تاوانش را بدهم. من آدم کشتم… .»

 

تـمـامـی اسامـی بـه کـار رفـتـه در این گزارش بنا به درخواست مصاحبه‌شوندگان، مستعار به کار رفته است.