امروز هیچ هنرمند یا منتقدی با خودش نمیگوید که «خدای من، در دوران طلایی تاریخ هنر قرار دارم». در این چند سال اخیر هر چه میگذرد چنین گلایهها و افسوسهایی بیشتر و بیشتر شنیده میشوند، حتی از دهان کسانی که خودشان جزو هنرمندان رسمی کشور و در نتیجه جزو بانیان و مقصران اصلی وخامت و زوال وضع هنری و فرهنگی فعلی هستند. بسیاری از حسرتها درباره گذشته و همچنین تحقیر هنر کنونی در زمانه ما به هیچ وجه نادرست و اشتباه نیست اما نکته جالب توجه اینجاست که چنین حسرتها و تحقیرهای محدود به دوران ما نیست؛ تقریباَ در تمام دوران تاریخ، در تمام کشورهای صاحب هنر، هنرمندان و منتقدان هنری چنین نگاه بدبینانهای درباره زمانه خود داشتهاند. به عبارت دیگر، دوران گذشتهای که به گمان هنرمندان نسلهای بعدی دوران طلایی قلمداد میشود از نظر هنرمندان خود آن دوران چیزی جز زمانه انحطاط نیست. هیچ هنرمندی با دوران طلایی هنر معاصر نیست. فقط ما نیستیم که دیر رسیدهایم، همه دیر میرسند.
گوستاو فلوبر در دورانی در فرانسه زندگی میکرد که امروز جزو پرحاصلترین اعصار تاریخ از لحاظ هنری و فرهنگی به شمار میرود و بسیاری از هنرمندانی که در نگاه ما نابغه محسوب میشوند معاصر این نویسنده بزرگ ادبیات فرانسه بودند. او اما گمان میکرد که ذائقه بشری پایان یافته و هنر به ورطه انحطاط افتاده است. فلوبر آنچنان جهان معاصرش را خوار میشمرد که برای دوام آوردن سعی میکرد در بی خبری کامل از اتفاقات دور و بر زندگی کند. او در نامه به لوییز کوله مینویسد: «تمنا میکنم دیگر از آنچه در جهان میگذرد با من نگو. خبری برایم ننویس، مرا از خواندن مقالهها و روزنامهها معاف کن …». او در جایی دیگر از مکاتباتش چنین اشاره میکند: «خدای من! به کجا باید پناه برد؟ کجا میتوان انسانی یافت؟ اعتماد به خود، اعتقاد به آثار خود، ستایش زیبایی همه و همه از میان رفته است؟ سینهام مملو از لجن جهانی شده که تا دهان در آن فر رفتهایم؟» نه تنها فلوبر که بسیاری دیگر از هنرمندان بزرگ تاریخ چنین نگاهی به دنیای معاصر خود داشتند و جهان را از لحاظ هنری و همچنین فرهنگی در آستانه نابودی و زوال میدیدند. نفرت از هر آنچه در دوران معاصر وجود دارد به نوعی برای آنها شرط لازم برای آفرینش آثار بزرگ هنری بود. آنها با خوار شمردن تمام دستاوردهای دوران معاصر و اولویت دادن به آثار دوران گذشته سعی میکردند پاسخی بزرگ و تازه به جهانی که در آن زندگی میکنند بدهند.
بعضی از هنرمندان دیگر پا را از این فراتر گذاشتند و ادعا کردند نه تنها هنر و فرهنگ که تمدن بشری در معرض ویرانی کلی است و به زودی به پایان خواهد رسید. بودلر مینویسد که ویرانی همگانی «محصول تباهی قلبهاست. آیا لازم است بگوییم اندک چیزی که از سیاست باقی خواهد ماند به زحمت میتواند خود را در آغوش حیوانیت همگانی حفظ کند؟» او ادامه میدهد: «جهان پایان خواهد یافت. تنها دلیل تداومش صرف وجود آن است. این دلیل با وجود همه دلایلی که خلافش را ثابت میکند سست است، از جمله با این دلیل: از این پس در زیر این آسمان چه باید بکنیم؟ ما در همان جایی نابود خواهیم شد که میپنداشتیم آنجا زندگی میکنیم.» بسیاری از ما در ابتدای قرن بیست و یکم هر روز از اوضاع هنر و فرهنگ گلایه میکنیم و به اصطلاح پشت سر هم غر میزنیم، اما کمتر کسی است که مثل بودلر این چنین بدبینانه و آشتیناپذیر جهان را در تمامیت خود در آستانه نابودی و پایان یافتن اعلام کند. اگر مواضع افرادی مانند نیچه، کیرکگور، آرتو، ونگوگ، برنانوس و بسیاری دیگر از متفکران و هنرمندان بزرگ تاریخ را درباره دوران خودشان ذکر کنیم اوضاع حتی از این هم بدتر میشود. همه این افراد گمان میکردند که در بدترین دوران تاریخ زندگی میکنند حال آنکه بسیاری از آنها با یکدیگر معاصر بودند. بسیاری از هنرمندان جوان در دوران ما آرزو میکنند که کاش در قرن نوزدهم، دهه بیست و سی میلادی یا در دهه شصت زندگی میکردند بی خبر از اینکه هنرمندانی که در این دوران زندگی میکردند به شدت به زمانه معاصرشان بدبین بودند و هنر معاصر خود را منحط و زوال یافته میپنداشتند.
نیکلا گریمالدی در کتاب خود به نام انسان پاره پاره مخالفت و یا شکایت از دوران معاصر را یکی از ویژگیهای همیشگی هنرمندان بزرگ میداند. به باور او روح انسان اگر به درجهای از کمال برسد ناچار است با هر چیزی که هست بستیزد و دست به شورش و نافرمانی در برابر قوانین و اوضاع موجود بزند. در واقع اگر روح هنر به این درجه نرسد به هیچ وجه قادر نیست اثری بزرگ خلق کند و تاثیرش را بر تاریخ بگذارد. از این نظر هنرمندان بزرگ همیشه واجد سویهای مالیخولیایی هستند و همیشه گمان میکنند که دورانهای درخشان مربوط به گذشتهاند. گریمالدی این مالیخولیا و نفرت را شرط لازم برای ساختن دنیایی جدید میداند: «اگر همه چیز دوام مییافت و چیزی دگرگون نمیشد این تداوم بی پایان همچون ثبات مرگ بود. اگر حال همواره در شرف از هم گسیختگی به نظر میرسد بدان سبب نیست که آینده پیوسته از آن سر بر میزند؟ آیا اگر فردی، نهادی و تمدنی هر لحظه دگرگون نشود همچنان زنده خواهد ماند؟»
بنابراین میتوان این گونه نتیجهگیری کرد که دورانهای طلایی هنر تنها توسط هنرمندانی ساخته میشود که گمان میکنند دورانی که در آن زندگی میکنند دوران انحطاط است. فقط با منحط دیدن عصر خود میتوان آن را تبدیلی به عصری درخشان کرد. به عبارت دیگر، هنرمندان دوران پرشکوه هنری همگی در یک ویژگی با یکدیگر مشترک هستند: آنها گمان میکردند که دورانشان دوران برهوت هنری است. پس بهتر است به جای این که گلایه و شکایتهای خود نسبت به هنر و فرهنگ دوران خود را کم کنیم بر شدت و حدت آن بیفزاییم. تنها با مخالفت با جهان معاصر خود میتوان چیزی بر آن اضافه کنیم. به قول آگامبن فقط کسی معاصر دوران خود است که به شکلی مغرضانه دوران معاصر خود را نفی کند. چنین هنرمندی با اینکه در کوتاهمدت دشمن دوران معاصرش قلمداد میشود اما در بلندمدت بهترین دوست عصر خود است؛ همانطور که فلوبر و بودلر امروز برای ما بهترین دوستهای قرن نوزدهم و بزرگترین هنرمندان عصر خود هستند.



