سفرِ نوشتن

زادگاهــــش سورشجــــــان اســــــــت، همان‌جایی که از آن به‌عنوان شهر شادی‌های جانانه یاد می‌کنند. در سال ۱۳۴۳ با «یکی بود و همیشه هست» قصه زندگی‌اش آغاز شد. در مسیر نوشتن تلاش‌های بسیاری کرد و با عشق برای دختران و پسران این مرزوبوم آثار فاخری خلق کرد تا جایی که امروزه یکی از نویسندگان محبوب ایران‌زمین است. او کسی نیست جز خانم مینو کریم زاده. برای شروع نوشتن به سراغ این نویسنده خوش‌ذوق کشور می‌رویم تا به‌صرف چای بابونه در مسیر نویسنده شدنش همراه شویم.

تاریخ انتشار: ۱۰:۰۴ - چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه

چگونه نویسنده شدید و اولین اثر شما در چه سنی منتشر شد؟

در نوجوانی انشاهای خوبی می‌نوشتم که حواس تمام بچه‌های کلاس را جلب می‌کرد. معلم‌ها هم دائم تشویقم می‌کردند و بسیار مورد تحسین واقع می‌شدم. شاید این شروعی برای آغاز مسیر نویسندگی من بود. فکر می‌کنم سیزده‌ساله بودم که اولین داستان از من چاپ شد؛ توی یک مجموعه داستان به اسم «با دست‌های کوچکمان» که از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد و شامل داستان‌های منتخب اعضای کانون بود.

به نظرتان بهترین اثری که تابه‌حال خلق کردید چه چیزی بوده و چه عواملی به شما انگیزه می‌دادند تا زودتر نوشتن اثرتان را تمام کنید؟

نمی‌دانم واقعا اینکه کدام داستانم را بیشتر دوست دارم. به‌هرحال هرکدام نشانه تمام تلاش من در همان زمانی است که آن داستان را نوشتم. ولی می‌توانم بگویم، مطمئنم بهترین کتاب من، همان کتابی است که مخاطبان بیشتر دوستش دارند.
راستش این مخاطبان هستند که می‌توانند بگویند من در کارم موفق بوده‌ام یا نه. بچه‌ها و جوانان همیشه الهام‌بخش من برای نوشتن هستند. برای همین تمام حواسم موقع نوشتن به آن‌هاست نه منتقدان بزرگ‌سال. البته جلب نظر منتقدان برای هر نویسنده‌ای مهم است، برای من هم همین‌طور. ولی پیش از آن نظر مخاطب است که برایم اهمیت دارد. یعنی اگر کتابی بنویسم که کلی جایزه درو کند و مورد تحسین منتقدان بزرگ‌سال قرار بگیرد، اما جای بزرگی در دل بچه‌ها باز نکرده باشد، آن کتاب ازنظر من موفق نبوده و مخاطب خودش را درست نشناخته است. رسالت یک نویسنده نوجوان، شناخت دنیای نوجوانی و پرداختن به مسائل روز آن‌هاست. حتی اگر درباره گذشته دور می‌نویسد باید با زبان نوجوان امروز بنویسد تا بتواند با او ارتباط بگیرد. زبان و لحن مناسب، تنها کلیدی است که می‌تواند قفل زنگ‌زده گذشته را باز کند وگرنه بچه‌ها پشت در بسته موضوع داستان می‌مانند و قید بازکردن آن را می‌زنند. پس جواب این سؤال را به بچه‌ها می‌سپارم.

به نظرتان اگر نویسنده نمی‌شدید، الان چه شغلی داشتید؟

اگر نویسنده نمی‌شدم، احتمالاکارگردان می‌شدم. چون همان‌قدر که کتاب‌ها را دوست دارم، از تماشای فیلم خوب هم لذت می‌برم.

بنابر تحقیقاتی که کردم  نوجوان‌ها عمدتا برای انتخاب عنوان اثر مشکل دارند، به نظرتان چه عواملی در انتخاب یک  عنوان عالی برای اثر مؤثرند؟

راستش فقط بچه‌ها نیستند که در انتخاب عنوان اثر مشکل دارند.‌ نویسنده‌های حرفه‌ای هم همین مشکل بزرگ را دارند. واقعا کار سختی است. چون هم اسم داستان باید جذاب باشد، هم به محتوای داستان بخورد، هم روراست باشد (یعنی اسمی نباشد که مخاطب را فریب بدهد و فقط جذابیت و زیبایی ظاهری داشته باشد، بدون اینکه ربطی به داستان داشته باشد)، هم کوتاه و موجز باشد. اسم می‌تواند فقط مربوط به تم داستان باشد. گاهی مربوط به ماجرای داستان و گاهی هم فقط اسم شخصیت اصلی داستان است. البته من شنیدم اهل‌فن می‌گویند: «نویسنده‌هایی که اسم قهرمان داستان را روی اثرشان می‌گذارند، راحت‌ترین اسم را انتخاب کردند که کمترین تأثیر را هم می‌گذارد ‌. (البته من چندان مطمئن نیستم که درست می‌گویند.)»

لطفا به‌عنوان خداحافظی از هم‌سفران جوان، به آن‌ها توصیه‌ای بکنید تا در ادامه مسیر نویسندگی آسوده‌تر باشند.

باید بگویم که این نوجوان‌ها هستند که باید به ما نویسنده‌های قدیمی آموزش دهند، چون ذهنی باز و درخشان دارند و ما تنها در چند تجربه از آن‌ها جلوتر هستیم. فقط امیدوارم قدر دوران کشت و کارشان را بدانند و خوب بکارند تا در آینده دروی خوبی داشته باشند.
البته بزرگ‌ترها هم باید در فراهم‌کردن شرایط کشت و کار خوب به آن‌ها کمک کنند. به‌خصوص کسانی که مسئولیت‌های فرهنگی دارند، وظیفه مهمی دارند که اگر درست انجام ندهند، شرمنده این بچه‌ها خواهند شد. بچه‌ها باید بدانند زمان خیلی زود می‌گذرد و باید برای پرکردن کوله‌شان از اندوخته‌های لازم، از دوران نوجوانی و جوانی حسابی بهره ببرند تا برای جاده طولانی پیش رویشان، چراغی تابان داشته باشند.