روایتی از سرهنگ جانباز محمود نجیمی و مرور خاطره‌هایش از روزهای پایانی عملیات الی‌بیت‌المقدس

نگاه یک نوجوان ۱۴ساله به آزادی خرمشهر!

سرهنگ جانباز «محمود نجیمی» که در پایان جنگ فرمانده گردان سلمان یگان ۲۲ بعثت است، در عملیات الی بیت‌المقدس که یک سال بعد از ورودش به جبهه انجام می‌شود، نوجوانی ۱۴ ساله است. در گفت‌وگو با ایشان فارغ از نگاه‌های مرسوم به ابعاد تاکتیکی عملیات تلاش شد تا از زاویه نگاه نوجوانی ۱۴ساله به صحبت درباره عملیات آزاد سازی خرمشهر بپردازیم.

تاریخ انتشار: ۱۱:۳۹ - شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
نگاه یک نوجوان ۱۴ساله به آزادی خرمشهر!

به گزارش اصفهان زیبا؛ سرهنگ جانباز «محمود نجیمی» که در پایان جنگ فرمانده گردان سلمان یگان ۲۲ بعثت است، در عملیات الی بیت‌المقدس که یک سال بعد از ورودش به جبهه انجام می‌شود، نوجوانی ۱۴ ساله است.

در گفت‌وگو با ایشان فارغ از نگاه‌های مرسوم به ابعاد تاکتیکی عملیات تلاش شد تا از زاویه نگاه نوجوانی ۱۴ساله به صحبت درباره عملیات آزاد سازی خرمشهر بپردازیم.

هر چند که ایشان با تدوین بیش از ۱۵ جلد کتاب پژوهشی و خاطره گویی در زمینه دفاع مقدس یکی از پژوهشگران مطرح حوزه دفاع مقدس به شمار می‌آیند. لازم به بیان است که در تدوین این مصاحبه برای حفظ لحن خاطره‌گویی راوی، سؤالات مصاحبه‌گر حذف شده است.

آن زمان تیپ ۸ نجف اشرف بودم. فکر کنم، بیست‌وچهارم اردیبهشت بود که خط را به تیپ ۹۲ زرهی اهواز تحویل دادیم. بچه‌ها خسته شده بودند؛ از ۱۰ اردیبهشت که عملیات شروع شده بود در منطقه بودیم.

رفتیم اهواز. از روی جاده خرمشهر اهواز هم رفتیم. کِیف می‌کردیم. ادوات منهدم‌شده را می‌دیدیم و زحمتی که در دو هفته قبل کشیده بودیم برای آزادسازی جاده. چند روز در پادگان شهید مدنی بودیم. شرایط خوبی نبود. آب داغ باید می‌خوردیم. لباس نداشتیم که تعویض کنیم.

حتی شب اول عملیات (۱۰ اردیبهشت) به ما کوکو سبزی دادند که باعث شد خیلی عطش پیدا کنیم. بچه‌ها خیلی به فرمانده تیپ مراجعه کردند و شاکی بودند! بعضی بچه‌ها از عملیات فتح‌المبین در منطقه بودند.
نزدیک به دوماه. تا اینکه احمد کاظمی آمد برایمان صحبت کند. سرش را پانسمان کرده بود. بچه‌ها تا دیدند که کاظمی زخمی است، کمی مراعات شکایت‌ها را کردند. من توی دژ پاسگاه زید چندبار احمد کاظمی را با سر بانداژشده دیده بودم؛ ولی همه ندیده بودند.

احمد گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم. برادرا، ما می‌خوایم بریم خرمشهر رو بگیریم. امام گفته برید خرمشهر رو بگیرید. هر کی مردشه بسم‌الله؛ هر کی هم می‌خواد، بره. خوش اومد. به دژبانی گفتم که کاری نداشته باشه و پایانی‌هاتون رو هم خودمون می‌فرستیم.»

من از شنیدن این حرف احمد خیلی ناراحت شدم. پیش خودم گفتم: «نه یه خسته نباشیدی گفت، نه یه گزارشی بهمون داد!»

همین اتفاق را بعدها در کتابِ «یکی از روزها به بلوغ رسیدم» آورده بودم. آن وقت هنوز شهید کاظمی زنده بود. کتاب را بردم پیشش و برایش همین قسمت را خواندم.

گفت: «بذار باشه. حقیقته.» کتاب که می‌خواست چاپ شود، احمد شهید شد و چون هنوز کتاب چاپ نشده بود، سریع اصلاحیه زدم و این قسمت را حذف کردم.
چیزی نگذشت که توجیه شدیم برای ادامه عملیات.

هفت کیلومتری خرمشهر زدیم به جاده خرمشهر. سمت چپ و راست جاده را پاک‌سازی کردیم و وارد خاکریزی شدیم در دروازه خرمشهر به نام خاکریز دوجداره. ما گردان دوم بودیم؛ گردان ۳ فتح. ۳۱ اردیبهشت، عراق به تهران حمله کرد و عملیات ما هم کنسل شد.

یک شب و یک روز زیر آتش بودیم. خیلی خوب بود این اتفاق. وقتی هوا روشن شد همه ما منطقه را دیدیم و نسبت به آن شناخت پیدا کردیم. دید‌بانی هم کردیم.

یکم خرداد، احمد کاظمی سر خاکریز ایستاده بود که گردان‌ها راه افتادند. آنجا هر کسی می‌خواست برود آن طرف‌ خاکریز دو تا گلوله آرپی‌جی به او می‌دادند. من گفتم: «برو بابا! من خودم رو هم نمی‌تونم بکشم.» گفت: «ولی این یکی رو باید ببری!»

چند قدم که جلوتر رفتم، گلوله را چرخاندم توی هوا و پرتاب کردم آن طرف. وقتی به بعد از میدان مین رسیدیم، بچه‌ها داد می‌زدند که گلوله آرپی‌جی بدهید. تازه فهمیدم چه اشتباهی کرده‌ام!
ابتدای میدان مین درگیری شروع شد. به سختی از معبر رد شدیم. رسیدیم روی جاده و خیلی طول کشید که خط شکسته شد.

روی جاده که رسیدیم فریاد می‌زدیم: «ژیان، ژاله». رمز ما بود که همدیگر را نزنیم. مهماتمان هم تمام شده بود. مرتضی کاظمی گفت: «ببین کدوم سنگرها مهمات داره.» یک لحظه دیدم انفجار شد و یک سنگرها رفت روی هوا. افتادیم کناری. تعدادی شهید و مجروح شدند.

مرتضی کاظمی که به همه می‌گفت «شیکم گنده»، برگشت و گفت: «تو حالت خوبه شیکم گنده؟» گفتم: «نمی‌دونم.» سنگر را عراقی‌ها تله کرده بودند؛ طوری که وقتی بچه‌ها رفتند مهمات بیاورند، منفجر شد. بعدها که مکالمات بیسیم‌ها را پیاده‌سازی می‌کردم، شهید خرازی به کاظمی گفته بود: «احمد چرا انقدر طول کشید تا خط شکسته بشه؟»

احمد جواب داده بود: «۱۰۰ تا تیربار روی سر بچه‌های ما کار می‌کرد!»
از روی جاده حرکت کردیم و خاکریز دوجداره را گرفتیم. از پشت، بچه‌های ما را می‌زدند. سنگر عراقی‌ها را خراب کردیم و سنگر ساختیم رو به گمرک خرمشهر. میله‌های گمرک را می‌دیدیم. آن شب خیلی اذیت شدیم و عراقی‌ها بی‌حد و حساب موشک می‌زدند.

یک ساختمان چهارطبقه پشت سرمان بود. همین جایی که الان ترمینال خرمشهر است. از آنجا ما را می‌زدند. شهیدکاظمی آمد و به سردار کلیشادی گفت: «بروید سروقت این‌ها.» کلیشادی و همراهش سه تا تانک راه انداختند و شلیک کردند به ساختمان. چیزی نگذشت که پارچه سفیدی آمد بیرون و عراقی‌ها اسیر شدند.

عصر یک ماشین می‌خواست از همان جا فرار کند. چند فرمانده گفتند که تیر نزنید؛ نمی‌توانند فرار کنند. گرفتنشان. هفت عراقی درجه‌دار بودند. فرمانده‌ها با آن‌ها صحبت کردند و گفتند: «شما در محاصره هستید. به نیروهایتان بگویید که بیایند و اسیر شوند که در پناه اسلام خواهند بود».

به ما هم گفتند که کسی به طرف این‌ها تیراندازی نکند. پیش خودم گفتم: «فرماند‌ه‌های ما هم عقل درست و حسابی ندارن! چرا این‌ها رو وِل کردن؟!» بعد از این اتفاق برایمان نان و پنیر و هندوانه آوردند که خیلی چسبید و جنگ پوست هندوانه شروع شد. به احمد کاظمی که سوار موتور بود هم، رحم نکردیم.

شب که شد، ماشین تدارکات داد زد که برادرها بیایید فشنگ رسام بگیرید. عشق ما بود و فشنگ رسام. خشاب‌ها و جیب‌ها را پر از فشنگ کردیم. فرمانده‌ها گفتند که رسام‌ها را به آسمان شلیک کنید. من بلندبلند خندیدم و گفتم: «ما چرا باید تیرهامون رو به هوا بزنیم؟»

یکهو فرمانده گروهان ما گفت: «شیکم گنده، تیرت رو بزن به هوا. بعدا می‌فهمی». شیکم گنده اصطلاحش بود. همه تیر زدند‌. من هم زدم‌. گذشت تا توپخانه منور زد؛ کل شهر خرمشهر روشن شد. عظمتی بود. همه «الله اکبر، خمینی رهبر» می‌گفتند. تا ۲۰ دقیقه صدای بچه‌ها می‌آمد.

عراقی‌ها یک‌به‌یک اسیر شدند. یکهو ترافیک شد و همه عراقی‌ها ایستادند. پیرمردی از رزمنده‌های ما جلو آمد و به عراقی‌ها گفت که کمربند و فانسقه‌هایشان را باز کنند.

رفتم جلو و گفتم: «پیرمرد! این چه کاریه می‌کنی؟ این‌ها اسیر ما هستن. بذار بِرَن.»

در پاسخم اما گفت: «برو بچه! من با این کارم دو تا مشکل رو حل کردم. یکی مشکل کمربند و فانسقه و دوم اینکه ما چون طناب نداریم که دست همه رو ببندیم، با این کار، دست همه رو بسته نگه می‌داریم.» نگاه کردم توی ستون و دیدم که همه دستشان به شلوارشان است.
بعدها فهمیدم آن پیرمرد، شهید کمالی بود که در والفجر۸ شهید شد. ما تا ۵ خرداد در ورودی خرمشهر بودیم و سلاح‌های عراقی‌ها را جمع می‌کردیم.